كلاسهاي دوره ارشد زمين تا آسمان با كارشناسي فرق ميكرد. همه چيز تغيير كرده بود، تغييراتي كه انتظارش را نداشتم. نه تغيير فيزيكي مثل صندلي و تخته و... بلكه تغييرات علمي بسيار جدي. من كوچكترين دانشجوي ارشد بودم و با ديدن جو كلاس حسابي توي ذوقم خورده بود. برخي دانشجوها همسن پدر و مادرم بودند. جاافتاده و پخته. من و دو سه نفر دختر ديگر آنقدر احساس غريبگي ميكرديم كه كز كرده بوديم گوشه كلاس. با اينكه من به خاطر رتبه برتر دوره كارشناسي بدون كنكور به مقطع ارشد آمده بودم و اغلب اساتيد مرا خوب ميشناختند و با ديدنم لبخندي ميزدند و از هوش و انگيزهام ميگفتند، اما باز هم حس ميكردم دل و دماغ قبل را براي درس خواندن ندارم.
هميشه برتر بودن، برايم عادت بود. از كودكي و همان كلاس اول ابتدايي نميتوانستم ببينم كسي بيشتر و بهتر از من در درس پيشرفت ميكند. به همين دليل همين كه حس ميكردم كسي يا كساني اقتدار و يكهتازي هميشگي مرا شكستهاند، ناخودآگاه احساس ناامني، افسردگي و درخودفرورفتگي ميكردم. در سيستم نمرهمحوري كه من در آن درس خوانده بودم، گرفتن نمره 20، آخر موفقيت بود. براي من هم گرفتن اين نمره نه اينكه ساده بود، اما زياد هم سخت نبود.
اما دوره ارشد همه چيز را عوض كرد. ديگر خبري از خودكشي كردن براي گرفتن نمره 20 نبود. حتي همان روزهاي اول، اساتيد تذكر دادند كه در اين دوره نه اينكه نمره بالا گرفتن مهم نباشد، اما همه چيز نيست و عمق مطالعه و يادگيري است كه ارزشمند است. براي هر درسي از ما مقاله و ارائه و ترجمه و. . . طلب ميكردند و من هر روز بيشتر احساس خالي بودن ميكردم، انگار هيچ تخصصي در آن چهارسال كارشناسي به دست نياورده بودم. اشرافي به مطالب نداشتم. همكلاسيهاي بزرگترم خيلي خوب از پس كارهابرميآمدند. انگار كه يك عمر مقاله نوشته بودند و جلسه و كنفرانس برگزار كرده باشند. من ولي مُدام احساس كم بودن داشتم. از همكلاسيها ميپرسيدم چه كتابهايي بخوانم كه مثل آنها به موضوع مسلط شوم. از اساتيد خواهش ميكردم منابع بيشتري به من معرفي كنند. با اين حال باز به آن درجه راضيكننده نميرسيدم، پيشرفتم آنقدري نبود كه روح كمالطلب مرا ارضا كند. شبانهروز ميخواندم، مينوشتم و يادم نميآمد مني هم وجود دارد. يادم رفته بود زندگي كردن ابعاد ديگري هم دارد. روحم نيازهاي بيشتري به جز خواندن و نوشتن و برترين بودن هم طلب ميكند.
تا اينكه بالاخره يك روز افتادم. انگار با سر رفته بودم توي ديوار. وقتي استاد مكاتب فلسفي با نااميدي به مقالهام نگاهي انداخت گفت: كافي نبود. . .
آرام گرفتن، كنار كشيدن، فكر كردن و پذيرفتن شرايط و واقعيات جديد برايم آسان نبود اما بالاخره ترم بعد را مرخصي گرفتم. جلسات مشاوره رفتم. به روح و جسمم رسيدم. مطالعه كردم و ياد گرفتم كمالگرايي مرضي و برتريجويي آزاردهندهام را كنترل كنم...