
سال گذشته بود كه رهبر معظم انقلاب با حضور در منزل شهيد آشوري روبرت لازار با بلندينا خمويان مادر شهيد و دو پسر ايشان ديداري گرم و صميمي داشتند. در آن ديدار خانم خمويان شعار معروف «اي رهبر آزاده آمادهام آماده» را سرداد كه بسيار مورد توجه رسانهها و عموم مردم قرار گرفت. اما در اين ماجرا آن چه كمتر مورد توجه واقع شد، شناخت خود شهيد روبرت لازار بود. بدون اينكه بدانيم او كه بود و چرا جانش را براي حفظ ايران و نظام اسلامي از دست داد، روبرت را به واسطه مادري شناختيم كه در گفتوگو با «جوان» ميگفت: «هر وقت چشمهايم را ميبندم، تنها چيزي كه ميبينم چهره روبرتم است». در ايامي كه عموم مسيحيان جهان در جشن سال نوي ميلادي به سر ميبرند، گفتوگويي با بلندينا خمويان مادر شهيد روبرت لازار انجام داديم كه ماحصلش را پيش رو داريد.
خانم خمويان كمي از خودتان و خانوادهتان بگوييد. روبرت فرزند چندم شما بود؟من متولد سال 1321 هستم. همسرم كه چند سال پيش فوت كرد، شغل مكانيكي داشت. با روبرت سه پسر و يك دختر داشتم. روبرت فرزند آخرم بود كه سال 1345 دنيا آمد. ته تغاريام از همه بچههايم زيباتر بود. مهربان، شجاع، بااخلاق و دوست داشتني. . . هرچه از اين پسر بگويم كم گفتهام.
نگاه و واكنش خانواده شما به تحولات سياسي و اجتماعي كشورمان چطور است؟ ميخواهيم بدانيم چه انگيزههايي روبرت لازار را به جبهه كشاند؟ما آشوريها ايرانيالاصل هستيم. (بخشي در بينالنهرين زندگي ميكنند و بخشي در ايران) ما هزاران سال است كه در اين سرزمين زندگي ميكنيم و خودمان را ايراني ميدانيم. بنابراين نميتوانيم در مورد وقايع و تاريخ اين سرزمين بيتفاوت باشيم. ما هم مثل همه ايرانيها در انقلاب و جنگ و مسائل ديگر حساس هستيم و سعي ميكنيم به اندازه خودمان نقش ايفا كنيم. قبل از اينكه شماها در اين سرزمين باشيد ما آشوريها اينجا بوديم. خيليها اين سؤال را ميپرسند كه اصلاً جنگ تحميلي به ما چه ربطي داشت. من ميگويم اگر جنگ به هموطنان مسلمان مربوط است، ماها كه قدمت حضورمان در اين كشور بسيار بيشتر است پس ما نميتوانيم نسبت به مسائلي چون انقلاب و جنگ بيتفاوت باشيم.
روبرت چطور؟ چه نگاهي به جنگ داشت؟ وقتي ميخواست به جبهه برود واكنش شما چه بود؟پسرم خيلي غيرتي بود. نميتوانست در مورد جنگ بيتفاوت باشد. راستش وقتي تصميم گرفت به سربازي برود، من يكبار مخالفت كردم. خب مادر هستم و دلم طاقت نميآورد دردانهام به جاي خطرناكي مثل جبهه برود. گفتم نرو بگذار اوضاع آرامتر بشود، اما قبول نكرد. گفت مادر جان مخالفت نكن. اگر من و ما نرويم پس چه كسي برود. وقتي ديدم تصميمش جدي است، ديگر حرفي نزدم. پسرم رفت و به لشكر 84 خرمآباد تقسيم شد. 18 ماه تمام در مناطق عملياتي بود. عاقبت هم بعد از پذيرش قطعنامه در ميمك مفقود شد. هشت، 9 سالي مفقود بود و ما هم منتظر برگشتش، اما بعد از اين مدت گفتند پيكرش را به همراه يك هزار شهيد ديگر آوردهاند.
كمي فضاي گفت و گو را عوض كنيم، چند روز قبل كه تماس گرفتيم شما سرتان به خاطر جشن سال نو شلوغ بود؛ تفاوتي بين جشن شما و ارمنيها وجود دارد؟ما آشوريها سالروز ميلاد حضرت مسيح را جشن ميگيريم. احتمالاً شما پنجم دي ماه تماس گرفته بوديد يا يكي دو روز قبل و بعدش، آن روز تولد حضرت عيسي(ع) است و شما آن موقع تماس داشتيد. ارمنيها چند روز بعد از ما جشن ميگيرند آنها روز تعميد را جشن ميگيرند. البته در مورد زمان تولد حضرت مسيح(ع) كمي اختلاف وجود دارد. اتفاقاً رهبر هم سال گذشته موقع جشن سال نوي آشوريها به خانهمان تشريف آوردند.
ديدار سال گذشتهتان با رهبري كه خيلي سر و صدا كرد، الان هم شعارتان را تكرار ميكنيد؟اي رهبر آزاده آمادهام... من از سالها قبل مشتاق ديدار ايشان بودم. به همه ميگفتم كاش ميشد آقا بيايند ديدن ما، يا ما برويم ديدن ايشان. ديدار با رهبر يك اتفاق بينظير در زندگيام بود. تا زنده هستم آن روز را فراموش نميكنم. هنوز هم فرياد ميزنم كه اي رهبر آزاده آمادهام آماده. ايشان با آمدنشان به خانه ما صفا آوردند، نور آوردند. يك ديدار بينظير بود. بعد از آن توجه مسئولان به ما بيشتر شد. هرچند ما هيچ درخواستي از هيچ كدام از مسئولان نداشتيم. من در آن ديدار به آقا گفتم شرمندهام كه خانه كوچكي داريم. ايشان گفتند دل بايد بزرگ باشد. وقتي انسان هدف داشته باشد، هرجا باشد خوب است. واقعاً روز بينظيري در زندگي من بود. رهبر براي همه ما است. رهبر كه فقط براي مسلمانها نيست. ايشان رهبر همه ايرانيها چه مسيحي و چه مسلمان هستند. خدا را شكر كه بالاخر ديدار حاصل شد و با ايشان ملاقات كرديم.
در صحبتهايتان گفتيد شغل همسرتان مكانيكي بود، شايد خيلي از مردم تصور خاصي از زندگي اقليتها داشته باشند. مثلاً اينكه خيليهايشان وضع مالي خوبي دارند. خود روبرت چه كاره بود؟پسرم تا اول راهنمايي بيشتر درس نخواند. اهل درس و مشق نبود. يادم است وقتي از مدرسه فرار ميكرد، به خانه ميآمد و از جلوي در آشپزخانه سريع ميدويد تا مبادا او را ببينم. اما من حواسم بود و ميرفتم دنبالش و ميگفتم باز فرار كردي؟ او هم ميخنديد و شيطنت ميكرد. عاقبت درس را كنار گذاشت و رفت در كارخانه شن و ماسه كار كرد. ما هم مثل خيلي از مردم يك زندگي معمولي داريم كه با زحمت و كار رزق حلالي در ميآوريم. همين الانش هم يك خانه كوچك دارم. اما به قول رهبر دل بايد بزرگ باشد.
نگاه همسايهها و مردم به شما كه مادر شهيد هستيد چطور است؟خيلي عالي. مردم به ما لطف دارند. خصوصاً همسايهها. ما همگي هموطن هستيم و هيچ محدوديت و ناراحتي در زندگي كنار هموطنانمان نداريم. بعد از شهادت روبرت هم محبت مردم و همسايهها بيشتر شد. ما خودمان را از آنها ميدانيم و آنها هم چنين نگاهي دارند.
پسرهاي ديگرتان هم جبهه رفتند؟بله، پسر بزرگم در جنگ به منطقه پنجوين اعزام شده بود. پسرهاي من مثل همه فرزندان ايران هستند كه در جنگ شركت كردند. اين جوانها هيچ فرقي با هم ندارند همه ايراني هستند و براي كشورشان جنگيدند. در واقع ما فقط از سرزمينمان دفاع كرديم، وگرنه با كسي كه جنگ نداشتيم. آنها به ما حمله كردند و اين همه جوان پرپر شدند. خدا ازشان نگذرد.
خاطرهاي از جبهه رفتنهاي روبرت داريد؟پسرم يكي دو سال آخر جنگ جبهه بود. آن موقعها هم بمباران و موشكباران تهران زياد شده بود. ما خيلي ميترسيديم مبادا بمبي چيزي به خانهمان اصابت كند. وقتي روبرت از جبهه برميگشت و از نگرانيام ميگفتم، ميخنديد و ميگفت مادر جان من آنجا حسابي آموزش ديدهام و به شما آمادگي دفاعي ياد ميدهم. نگران نباشيد هيچ اتفاقي نميافتد. روبرت من ديگر براي خودش يك پا رزمنده شده بود از بس كه در جبهه مانده بود.
از نحوه شهادتش اطلاع داريد؟ يا اينكه در جبههها چه كار ميكرد؟روبرت هشت يا 9 سال مفقود شد. بعد از اينكه ايران قطعنامه را پذيرفت، عراق مجدد به ما حمله كرد. روبرت آن موقع در گيلانغرب و مهران و ميمك بود. اوايل ما از سرنوشتش هيچ اطلاعي نداشتيم تا اينكه زنگ زدند گفتند بياييد به پادگاني كه در لويزان است. رفتيم و آنجا گفتند احتمالاً در حمله دشمن روبرت اسير شده است. طوري از اسارتش گفتند كه گويي مطمئن بودند. من هم از آن زمان چشم به راه ماندم تا پسرم برگردد. گذشت تا اينكه هشت يا 9 سال بعد خبر دادند پيكرش تفحص شده است. بعدها يكي از همرزمانش كه در منطقه كنار روبرت بود به ما خبر داد كه موقع حمله دشمن خط ميشكند و فقط او و روبرت در خط مقدم ميمانند. روبرت تيربارچي بود و همرزمش بيسيم چي. روبرت مقابل دشمن ميايستد تا اينكه مجروح ميشود. دوستش هم گلوله ميخورد. همرزمش ميگفت كه ديدم روبرت گلوله خورد، اما خبر نداشتم مجروح شده يا به شهادت رسيده است. بعدها كه من را به اردوگاه بعقوبه بردند، سراغش را گرفتم و گفتم آن جواني كه كنار من اسير شد كجاست؟ كسي خبري از او نداشت و عراقيها هم كه جواب درست و حسابي به ما نميدادند. به هرحال روبرت در همان ماجراي مجروحيتش به شهادت رسيده بود.
در زندگيتان وجود شهيد را احساس ميكنيد؟روبرت تا حالا به خواب من نيامده است. اما هر وقت كه دلتنگش ميشوم ميگويم روبرت خودت را به من نشان بده. تا چشم ميبندم، چهره زيباي او را ميبينم. او از كودكي از همه بچههايم زيباتر بود و الان هم همين قدر زيبا است. روبرت هيچ وقت از من جدا نشد. هميشه در كنارم است و او را ميبينم. هرچند دلم راضي نميشود و هر روز برايش گريه ميكنم. قبل از اينكه تماس بگيريد، به فكرش بودم و گريه ميكردم. يك سال كه راهيان نور رفتم، محل شهادت پسرم نرفتم. خيلي دور بود. چه فرقي دارد، همه شهيدان بچههاي من هستند. پيكرش كه برگشت او را در آرامستان اقليتهاي ديني در جاده ساوه دفن كرديم. مرتب به مزارش سر ميزنم.
و سخن پاياني... روبرت يك جوان ايراني غيرتمند بود. مثل همه جوانهاي اين سرزمين. او هم دوست نداشت يك وجب از كشورش به دست بيگانگان بيفتد. من دوست دارم مردم كشورمان و خصوصاً جوانها بدانند كه اقليتها هم مثل آنها دلشان در گرو اين سرزمين است. از فرمانده روبرت نقل شده كه «يك روز به نيروهايم گفتم: برويد به روبرت بگوييد بيش از چند روز به پايان خدمتش باقي نمانده و لازم نيست اينجا بماند و ميتواند به پشت خط بازگردد. اما وي نپذيرفت و گفت تا آخرين روزي كه اينجا هستم، اين مسلسل مال من است و نميگذارم تپه به دست عراقيها بيفتد. همين كار را هم كرد و بالاخره شهيد شد.» روبرت در لحظات شهادت به بيسيم چي واحدشان كه كنارش بود گفته بود تا آخرين قطره خونم مقاومت ميكنم. همرزمانش به خاطر شجاعتش به او شير جبهه لقب داده بودند. يكبار در كرمانشاه براي خانواده شهدا كنفرانسي گذاشتند. آنجا من گفتم بلد نيستم خوب فارسي حرف بزنم. گفتند اشكال ندارد. وقتي حرف زدم از همه هم بهتر حرف زدم. گفتم مسلمان و مسيحي بايد دست در دست هم بدهيم و ايران را بسازيم. گفتم اسلحه بدهيد بروم بجنگم. الان هم همين را ميگويم كه اگر نياز باشد خود من هم اسلحه به دست ميگيرم و براي كشورم ميجنگم.