کد خبر: 828151
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۹۵ - ۱۸:۳۹
دلزده‌ و خسته‌ام. باورم نمي‌شود اين منم كه سه سال آن همه پيگير و مستمر و پُر انگيزه...
مريم كمالي‌نژاد
دلزده‌ و خسته‌ام. باورم نمي‌شود اين منم كه سه سال آن همه پيگير و مستمر و پُر انگيزه درس خواندم، بيداري كشيدم، از تمام تفريحاتم كم كردم، تا رشته مورد علاقه‌ام را در يك دانشگاه خوب بخوانم.
سمانه كه يك دانشگاه كوچك در شهرستاني گمنام قبول شده بود، هميشه شاكي بود از سطح علمي پايين و كمبود امكانات، و من خودم را كشتم تا دانشگاهي قبول شوم كه واقعاً از نظر علمي پيشرفت كنم، در رشته خودم متخصص باشم و تجربه‌هاي جديدم چيز دندان‌گيري باشد.
اما همه چيز از همان روز اول، از همان لحظه ثبت‌نام كم‌كم رنگ باخت. وقتي قدم به خوابگاه گذاشتم و اتاق كوچك را با تخت‌هاي دو طبقه‌اش ديدم، احساس خفگي كردم. بعدتر با خودم كنار آمدم كه بايد محدوديت‌هاي اندك را براي پيشرفت علمي و دانستن، تحمل كنم. اما ماجرا به اتاق‌هاي خفه و تنگ خلاصه نشد.
يك خوابگاه كوچك با 400 دانشجوي دختر، براي من كه در خانواده‌اي كم‌جمعيت رشد كرده بودم، يك عذاب دائمي بود. سعي مي‌كردم مدارا كنم، گذشت را ياد بگيرم، با فرهنگ‌هاي مختلف آشنا شوم و. . . از حق نگذريم، شرايط خوابگاه خيلي صبورترم كرد، اما بعضي چيزها از حد صبرم مي‌گذشت و خسته‌ام مي‌كرد مثل وضعيت بهداشت خوابگاه، امكانات خوابگاه و حتي دانشگاه. در دانشگاهي به اين بزرگي سهم ما براي ورزش كردن خيلي كم بود. انگار كه دانشجويان دختر كمتر نياز به ورزش دارند، اغلب امكانات براي پسرها بود. ما كه حتي نمي‌توانستيم در محوطه دانشگاه هم به يك بازي ساده دسته‌جمعي بپردازيم، سالن ورزشي مناسبي هم برايمان نبود. حتي نمازخانه هم به نسبت تعداد دانشجوها، ظرفيت چنداني نداشت، هميشه وقت نماز، يا زماني براي استراحت، بايد زمان زيادي علاف جا پيداكردن مي‌شدم. كتابخانه دانشگاه آنقدري كه بايد منابع درست و درمان نداشت، كوچك بود، بايد هر بار براي يافتن كتاب‌ها راهي كتابخانه دانشگاه‌هاي ديگر شوم.
وقتي براي اولين بار بعد از دانشجو شدنم، به خانه برگشتم، آنقدر لاغر و نحيف و گوشه‌گير بودم كه بابا گفت، برگرديم برايت يك اتاق اجاره مي‌كنم. خبر مسرت‌بخشي بود. اما پيدا كردن جايي كه امنيت يك دختر تنها و دانشجو در آن به خطر نيفتد، كار آساني نبود. دست آخر بابا خواهش كرد كه اين مدت را به خوابگاه ماندن رضايت بدهم.
براي بابا تعريف كردم كه دهانه كولر اتاق خوابگاه، سمت تخت من است و يك شب ارديبهشتي آنقدر سردم شد كه يخ زدم و هر چه به مسئول خوابگاه التماس كردم كولر را خاموش كند، قبول نكرد و گفت: بقيه گرمشان مي‌شود و من تا صبح لرزيدم و بعد سرماي سختي خوردم. شايد در نگاه اول اين اتفاقات و يك سرماخوردگي به نظر چندان مهم جلوه نكند، اما كم‌كم همه كمبودها جلوي آن هدف اصلي را مي‌گيرند، تحت‌الشعاع قرارش مي‌دهند، مسائل ساده و ابتدايي كه آدم توقع دارد در بهترين دانشگاه‌هاي كشور خبري ازشان نباشد، روي هم جمع مي‌شوند و يك كوه مي‌سازند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار