کد خبر: 805544
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰
رضا و دوستانش طبق روال روزهاي فرد كلاس كاراته داشتند. همين طور كه در حال قدم زدن بودند سهيل را ديدند كه...
زهرا شكوهي طرقي
رضا و دوستانش طبق روال روزهاي فرد كلاس كاراته داشتند. همين طور كه در حال قدم زدن بودند سهيل را ديدند كه مثل باد از كنارشان رد شد و زودتر خودش را به باشگاه رساند. سعيد با فرياد گفت: «ديديد بچه‌ها؟ سهيل بود با همين اسكوتر شارژي‌ها، چند وقت پيش تبليغشو ديدم و خيلي بايد باحال باشه.» حامد گفت: «خوش به حالش هر چي كه اراده مي‌كنه در اختيارشه، هر چيزي مد مي‌شه مي‌خره و مياد پزشو به ما مي‌ده.» حرف حامد تمام نشده بود كه آرمان گفت: «چه فايده ذوق و شوق اين اسكوترم براي سهيل همين چند روز اوله، بعدش دوباره ميره سراغ يه چيز ديگه.»


آن روز بعد از باشگاه همه خسته و كوفته به خانه‌هايشان رفتند. خانه رضا بالاتر از خانه فرهنگ محله بود و هر روز از كنار آن رد مي‌شد. آن شب رضا طبق معمول هميشه در حال عبور از كنار خانه فرهنگ بود. چشمش به بيلبوردي افتاد كه رويش نوشته شده بود «توجه، توجه... اگه اندكي ذهن فعال و خلاق داريد در مسابقه ما ثبت‌نام كنيد و...»


زمان شام رضا روي صندلي كنار پدرش نشست و همين طور كه منتظر غذا كشيدن مادرش بود به پدرش گفت: «پدر خوش به حاله اين سهيل، هر روز با يه وسيله جديد مياد. امروزم با يه اسكوتر جديد اومده بود. كافيه لب‌ تر كنه فلان وسيله رو مي‌خوام همون دقيقه خانواده‌ش تهيه مي‌كنن.»


پدر كه درحال خوردن سالاد بود، گفت: «يادش بخير قديما كه اين تبلت و پلي استيشن و اين جور چيزا نبود و حتي خيلي‌ها توانايي خريد اسباب‌بازي براي بچه‌ها‌شون رو نداشتن، بچه‌ها بيشتر از بازي‌هاي گروهي استفاده مي‌كردند، بيشتر مواقع اين بازي‌ها باعث مي‌شد ذهن بچه‌ها خلاق‌تر بشه. مثلاً يادمه اون زمان ما تشتك‌هاي نوشابه رو جمع مي‌كرديم، بعد با سنگ تختشون مي‌كرديم و كاردستي مي‌ساختيم.» مادر كه داشت ديس برنج را پر مي‌كرد، گفت: «آره رضا جان ما دخترا همين تشتك‌ها رو رنگ مي‌كرديم و بعد از وسط تا مي‌كرديم و سرشون رو سوراخ مي‌كرديم و باهاشون دستبند و گردنبند درست مي‌كرديم.»


پدر كه با يادآوري خاطراتش لبخندي بر لبش نشسته بود، گفت: «رضا جان آدم وقتي وسيله مورد نيازشو وقت مي‌ذاره و از ذهنش كمك مي‌گيره و در اون خلاقيت ايجاد مي‌كنه و مي‌سازه، از اون وسيله بيشتر لذت مي‌بره.»


رضا آن شب به حرف‌هاي پدرش خيلي فكر كرد. ناگهان ياد مسابقه خانه فرهنگ محله افتاد و فكري در ذهنش نقش بست.


فرداي آن روز تصميم گرفت با دوستانش صحبت كند و آنها حسابي از پيشنهاد رضا استقبال كردند. قرار شد آن روز بعد از باشگاه به خانه فرهنگ بروند و از جزئيات مسابقه بپرسند. مسئول مسابقه آقاي محمدي براي آنها توضيح داد كه اونها بايد يه گروه تشكيل بدهند و با وسايل دورريز يك روبات بسازند.


بچه‌ها با هم تصميم گرفتند هر روز عصر در انبار خانه رضا كه حسابي مجهز و بزرگ بود جمع شوند. قرار شد هر كس هرچيزي كه فكر مي‌كند به درد روبات مي‌خورد و در خانه به آن نياز ندارد را بياورد.
آن روز بچه‌ها با اشتياق شروع به كار كردند. گاهي آرمان سري به اينترنت مي‌زد و از مقاله‌ها كمك مي‌گرفت، پدر رضا كه حسابي فني بود و سرش براي اين جور كارها درد مي‌كرد گاهي به كمكشان مي‌آمد. خلاصه روزها گذشت و روز مسابقه فرارسيد. بچه‌ها قبل از اينكه روبات را به محل مسابقه ببرند امتحانش كردند و راضي بودند.


وقتي روبات را در جعبه مخصوص خودش گذاشتند دل در دلشان نبود و از استرس يك جا بند نمي‌شدند تا اينكه به خانه فرهنگ رسيدند. همه سر‌گرم ور رفتن با روباتشان بودند كه متوجه شدند پدر و مادرانشان هم در مكان مسابقه حضور دارند و اين اعتمادبه‌نفسشان را بالا مي‌برد. پدر و مادر‌ها حسابي آنان را تشويق مي‌كردند. در ميان جمعيت رضا چشمش به سهيل خورد كه خود را در بين جمعيت پنهان كرده بود و از دور كارهاي آنان را زير نظر گرفته بود.

مسابقه شروع شد تك‌تك گروه‌ها روباتشان را به جايگاه بردند تا اينكه پشت بلندگو اعلام كردند روبات آتش‌نشان.


وقتي اسم روبات بچه‌ها خوانده شد رضا كنترل را به دست گرفت، حامد روبات را برداشت و سعيد هم مواد قابل اشتعال را جمع و جور كرد، آرمان هم طبق معمول لپ‌‌تاپش را زير بغلش گذاشت و به راه افتادند. روبات را روي زمين جلوي داوران قرار دادند. آنطرف سعيد هم آتش كوچكي را روشن كرد.

روبات خيلي راحت به سمت آتش رفت و با اسپري خاموش‌كننده آتش را خاموش كرد.
مسابقه تمام شد و رضا و دوستانش از كار گروهي خودشان راضي بودند.


مسئول مسابقات پشت تريبون رفت و مقداري سخنراني و هدف مسابقات را اعلام كرد و بعد گفت: «حالا نوبت اعلام سه گروه برتره... گروه سوم روبات مسيرياب... گروه دوم روبات فوتباليست... و گروه اول و گروه برتر مسابقات:... »


سالن را سكوتي فرا گرفته بود كه مسئول مسابقات دوباره اعلام كرد: «جايزه گروه برنده مسابقات اعطا مي‌شود به گروه روبات آتش‌نشان.»


رضا و دوستانش فرياد‌زنان همديگر را بغل كردند و به هم تبريك گفتند. در انتهاي سالن سهيل نظاره‌گر تمام مراحل بود. هيچ وقت دوستانش را اين اندازه شاد و پر‌هيجان نديده بود.


جايزه مسابقه يك سفر زيارتي و يك ميليون پول نقد بود. رضا و دوستانش تصميم گرفتند با اين پول وسايل مورد نياز براي درست كردن روباتي ديگر را تهيه كنند.


سهيل در حال خروج از سالن بود كه رضا خودش را به او رساند و گفت: «سهيل اگه دوست داشتي تو هم مي‌توني در ساخت روبات بعدي به ما كمك كني.»


سهيل لبخندي از روي خجالت زد، رضا دست سهيل را گرفت و همراه با هم به جمع دوستان برگشتند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها