کد خبر: 801606
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۸:۳۷
سرمايه‌گذاران پشت در لحاف تشك انداخته‌اند...
وسط آباد حسابي شلوغ پلوغ شده...
وسط آباد حسابي شلوغ پلوغ شده. جاي سوزن انداختن هست، اما اگر سوزن را بيندازي ديگر پيدا نمي‌شود! از بس كه رفت و آمد است.
غريبه‌ها ده را پر كرده‌اند. هر جا نگاه مي‌اندازي چند نفر با لباس‌هاي فرنگي مي‌بيني كه در جنب و جوش هستند. دسته دسته به ده مي‌آيند و مي‌روند. از همه بيشتر ترددشان به خانه كدخداست.

    امان از بي‌سوادي

جلوي خانه كدخدا يك صف دراز تشكيل شده و آدم‌هايي كه خارجكي حرف مي‌زنند به انتظار ايستاده‌اند. مي‌گويند اينها سرمايه‌گذار خارجي هستند. آمده‌اند در وسط‌آباد سرمايه‌گذاري كنند.
علتش را از بعضي‌هايشان پرسيدم، مي‌گفتند به خاطر آفتاب است! چند وقتي هست كه آفتاب در وسط‌آباد بدجوري مي‌تابد. يعني از همان وقتي كه كدخدا درباره آفتاب تابان و اين جور چيزها سخنراني كرد. راستش را بخواهيد من زياد از صحبت‌هاي آن روز كدخدا سر در نياوردم، كدخدا آن روز آفتاب را به همه چيز ربط داد. فكر كنم صحبت‌هايش خيلي حكيمانه بود كه به سواد من قد نمي‌داد!

   ابروهاي مش‌باقر

ديشب در خانه مش‌باقر تلويزيون تماشا مي‌كردم. خودمان كه تلويزيون نداريم، در كل وسط‌آباد فقط دو سه نفر تلويزيون دارند كه از بخت خوب ما يكي‌شان مش باقر، همسايه ديوار به ديوارمان است. من دوست داشتم برنامه‌هاي طنز شبكه نسيم را ببينم، اما رويم نمي‌شد به مش‌باقر بگويم! زده بود اخبار شبكه 2 و تا آخرش كه نگاه كرد هيچ، باز هم ول كن نبود! بعد از اخبار گفت‌وگوي ويژه خبري را هم داشت تماشا مي‌كرد.
آنجا يك آقايي كه گويا رئيس شوراي رقابت بود گفت: «هيچ، هيچ، هيچ سرمايه‌گذار خارجي پس از برجام وارد كشور نشده است.»

   صبح آبياري دارم!

مش‌باقر خودش هم خوابش گرفته بود، اما ول كن نبود! كنترل تلويزيون را دستش گرفته بود و من دنبال راهي مي‌گشتم كه كانال را عوض كنيم.
گفتم: «اي بابا. . . مش باقر جان! اينها هم عجب مشكلاتي دارندها. خوش به حال خودمان كه تا دلت بخواهد سرمايه‌گذار خارجي داريم! الان توي وسط‌آباد چپ بري، راست بري مي‌خوري به يك سرمايه‌گذار!»
مش‌باقر كه چرتش پاره شده بود نيم نگاهي از گوشه چشم به من كرد و دوباره خيره شده به تلويزيون.
گفتم:«اين آقايي كه ميگه هيچ، هيچ، هيچ، چيكاره است؟ شما مي‌شناسيدش؟»
ابروهاي مش‌باقر رفت توي هم، داشت سعي مي‌كرد حواسش به تلويزيون باشد.
ول نكردم. ادامه دادم: «مي‌خواستم پيداش كنم بگم بياد چند تا از سرمايه‌گذارهاي ما را ببره. دلم برايش سوخت! يك جوري هيچ هيچ مي‌كرد دل آدم كباب مي‌شد.»
منتظر جواب مش‌باقر بودم. كنترل را آورد بالا و صداي تلويزيون را بلندتر كرد. يعني اينكه خفه‌شو دارم گوش ميدم!
اما من كم نياوردم، هر جور شده بايد شبكه نسيم را مي‌ديدم! گفتم: «مش‌باقر جان! آخه تبعيض تا كي؟ اين همه نا‌برابري انصاف نيست. واقعاً خدا را خوش مياد ما اينقدر سرمايه‌گذار داشته باشيم كه ندانيم باهاشان چه كار كنيم، آن وقت اين بدبخت‌ها لَه‌لَه بزنند واسه يك سرمايه‌گذار؟!»
مش باقر با غيض تلويزيون را خاموش كرد و بدون اينكه به من نگاه كند، گفت: «دير وقته، صبح آبياري دارم.»
مي‌خواستم بگم شما برو بخواب من صداشو كم مي‌كنم! اما فقط گفتم: «شب بخير!» و برگشتم خانه.

   لحاف تشك سرمايه‌گذارها
دم خانه كه رسيدم، ديدم چند تا از اين سرمايه‌گذارهاي مفلوك، لحاف تشك انداخته‌اند پشت در خانه ما و خوابيده‌اند! آرام در را باز كردم كه بيدار نشوند و رفتم داخل.
وضعيت اين بيچاره‌ها حسابي من را به فكر فرو برد. با خودم گفتم مگر اينها به جز وسط‌آباد جاي ديگري ندارند كه بروند سرمايه‌شان را بگذارند؟!
با همين فكرها امروز آمدم توي ده تا از قضيه سر در بياورم كه با صف دراز جلوي خانه كدخدا مواجه شدم.

   تهش را كش بده...

چشمم افتاد به مش‌باقر كه يك گوشه توي سايه ايستاده بود. رفتم نزديك و سلام كردم. گفتم: «اوغور بخير مشتي! صبح آبياري كردي؟»
بر خلاف ديشب تحويلم گرفت و احوالپرسي گرمي كرد. مش‌باقر شب‌ها كه خواب‌آلود مي‌شود اوقاتش تلخ است اما روزها خيلي سرحال و باحال است. شايد اين هم از اثرات آفتابي است كه كدخدا مي‌گفت!
از مش‌باقر پرسيدم: «مشتي! تو كه اهل اخبار هستي و سرت توي حساب است، بگو ببينم حكمتش چيست كه اين همه سرمايه‌گذار ريخته توي وسط‌آباد اما ديشب توي تلويزيون مي‌گفتند هيچ سرمايه‌گذاري برايشان نيامده؟»
مش‌باقر سبيلش را تاباند و گفت: «اينها همه از تدابير كدخداي وسط‌آباد است. اما اين را هم بگم بداني، قضيه «هيچ» بحثش جداست. مقام‌هاي دولتي از «هيچ» خوششان مي‌آيد. يعني يك علاقه عجيبي به هيچ دارند! من كه هميشه اخبار را دنبال مي‌كنم چند وقت است مي‌بينم مسئولان دولتي هر كدام به بهانه‌اي يك «هيچ» مي‌پرانند! حالا بعضي‌ها «تقريباً هيچ» مي‌گويند كه زياد خودشان را مشتاق نشان ندهند، بعضي‌ها «هيچچچ» مي‌گويند و تهش را كش مي‌دهند كه قر و قميش بيايند، اما اين ديشبي ديگر زده بود به سيم آخر و «هيچ، هيچ، هيچ» مي‌گفت. معلوم بود هيچش خيلي توخالي است! يعني كه واقعاً هيچي به هيچي!»

   آفتاب همون آفتابه
من كه هيچي از حرف‌هاي مش‌باقر نفهميدم. اين كم‌سوادي يك جاهايي حسابي اذيتم مي‌كند. اما به روي خودم نياوردم! گفتم: «يك سؤال ديگر هم داشتم، اين برجام يعني چه؟ كه توي اخبار زياد تكرار مي‌شود؟»
مش‌باقر جواب داد: «برجام مثل همين آفتاب خودمان است. اينجا توي روستا آفتاب مي‌تابد، اما توي شهرهاي بزرگ به جاي آفتاب يك چيز ديگر مي‌تابد كه اسمش برجام است. ملتفت شدي؟»
نه ديگر، اينجوري فايده ندارد. هر طور شده بايد بروم نهضت سوادآموزي ثبت نام كنم. واقعاً بي‌سوادي بد دردي است!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها