تابستان به نيمه رسيده بود، گرماي هوا به حدي بود كه كمتر پيش ميآمد وسط روز كسي را در كوچه و خيابان ببينيد. كولر بيچاره با تمام توانش از صبح تا شب كار ميكرد اما انگار نه انگار.
نيما از شدت گرما هر از چندگاهي بلند ميشد و سريخچال گلويي تازه ميكرد و دوباره برميگشت به اتاقش. در حال برگشت به اتاقش بود كه صداي زنگ تلفن درآمد. حدسش درست بود، روزبه بود. بعد از سلام و عليك، نيما ساكت شد و به حرفهاي روزبه گوش ميكرد. روزبه انقدر با آب و تاب حرفش را ميزد كه نيما دهانش بسته شده بود. پر واضح بود كه روزبه آن طرف خط چيز مهمي را در گوش نيما زمزمه ميكرد . از چهره باز شده نيما معلوم بود كه حرفهاي روزبه به مذاقش خوش آمده بود . نيما در تأييد حرف روزبه گفت: «آره بابا خسته شديم از اين گرما يه تني به آب ميزنيم و كبابي هم بر بدن» و نيما زد زير خنده و بعد از قرار و مدارگذاشتن تلفن را قطع كرد. پدر نيما در اتاق نشيمن در حال مطالعه روزنامه بود كه با شنيدن «تني به آب زدن» گوشهايش تيز شد.
نيما بعد از قطع كردن تلفن به سمت اتاقش رفت و با عجله شروع به جمع و جور كردن وسايل ضرورياش كرد. پدر او را صدا كرد و گفت: «چي شده نيما جان؟ قراره جايي بري بابا؟» نيما سرش را از اتاق بيرون آورد و گفت: «قراره با بچهها بريم صفا» پدر لبخندي زد و گفت: «خوب كاري ميكنيد. ما كه اندازه شما بوديم يك دقيقه هم تو خونه بند نميشديم، اما شماها همش سرتون توي گوشي و رايانه است» پدر در حالي كه روزنامه را ورق ميزد پرسيد: «حالا قراره كجا بريد؟»
نيما جواب داد: «قراره بريم تو رودخونه پشت سد.» پدر يكدفعه با شنيدن كلمه رودخانه به فكر فرو رفت، همين طور كه نيما در حال حرف زدن بود پدر ديگر حرفهاي او را نميشنيد، انگار ديگر در آنجا نبود و در جاي ديگري سير ميكرد و هر كجا كه بود تصوير خوبي در ذهنش نبود.
بدون اينكه اجازه بدهد نيما از دلشورهاش با خبر شود گفت: «حالا بابا جان چرا رودخانه؟ بريد استخر نزديك خونه.» نيما گفت: «نه نميشه. رودخونه هر وقت كه دلمون بخواد ميتونيم آب بازي كنيم اما استخر كه اينطوري نيست. تازه بساط كباب رو كه نميشه تو استخر راه انداخت. تازه صفايي كه رودخونه داره كه استخر نداره.» پدر كه نتوانسته بود نيما را قانع كند راه ديگري نداشت جز اينكه خاطره تلخش را براي پسرش بازگو كند. روزنامه را جمع كرد و روي ميز گذاشت وگفت: «پسرم بذار يه خاطره برات تعريف كنم. اين خاطره مال زمانيه كه من تقريباً هم سن و سال تو بودم. ما هر سال تابستون با بچههاي محل جمع ميشديم و آخر هفتهها براي تفريح به رودخانه پر آب شهر ميرفتيم. يك بار مثل هميشه بار و بنديلمونو جمع كرديم و راه افتاديم. اون روز من حال خوشي نداشتم. به قول مادرت انگار توي دلم رخت ميشستن. وقتي به كنار رودخانه رسيديم بساطمونو پهن كرديم و لباسهامونو درآورديم و همگي پريديم توي رودخونه و شروع كرديم به آب بازي.
حامد كه خيلي شيطون بود و ماجراجو اون روز خيلي از ما دور شد و همهاش به ما ميگفت: «شما هم بياييد. چقدر ترسوييد!» همين طور كه به قول خودش رودخونه رو ميخورد و جلو ميرفت يه دفعه عمق رودخونه از دستش در رفت و زير پاش خالي شد و در چشم به هم زدني حامد رو ديديم كه در حال دست و پا زدن بود، حميد برادر حامد وقتي اين صحنه رو ديد بدون تأمل خودشو توي آب انداخت و سعي كرد حامد رو نجات بده، اما حميد هم در حال دست و پا زدن بود و ما هيچ كاري از دستمون برنمياومد. بيقرار بوديم، به اين طرف و اون طرف ميرفتيم و با فرياد زدن كمك ميخواستيم اما هيچ كس نبود كه به دادمون برسه. رفيقامون جلوي چشمامون غرق شدن و جون دادن. بعد از داد و بيدادهاي ما گروهي براي كمك كردن اومدند اما ديگه كار از كار گذشته بود. بدن بيجان حميد و حامد رو از آب بيرون آوردند. همه ما شوكه شده بوديم. آخه دوستانمون جلوي چشممون جون دادند.»
نيما زبانش بند آمده بود، نميدانست چه بگويد. با خودش فكر ميكرد: «تا به حال پدر را با اين حال نديدم. درد و رنج اين خاطره آنقدر زياد بود كه پدر با يادآوري آن اشك در چشمانش جمع شد.» پدر بعد از اينكه چشمانش را پاك كرد، گفت: «من و حامد خيلي با هم رفيق بوديم، حالا سالها از اين ماجرا ميگذره اما هر ساله تعداد زيادي از مردم بدون توجه به عوامل هشداردهنده با شنا كردن توي رودخونهها، كانالها، سد و دريا جونشونو به خطر ميندازن و هرساله اين تفريح سياه خانوادههاي زيادي روعزادار ميكنه.»
نيما هنوز تو شوك خاطره پدر بود. بعد از چند دقيقهاي به خودش آمد. عكساي حامد دوست پدر را در آلبومهاي قديمي ديده بود و هميشه سراغش را از پدر ميگرفت و پدر از پاسخ دادن طفره ميرفت.
بدون تأمل از جايش بلند شد، گوشي تلفن را برداشت، به روزبه زنگ زد و برنامه فردا را كنسل كرد و از او خواست تا همگي با هم به استخر بروند.