
شهيد مفقودالپيكر علياكبر اصغرنژاد از شهداي دانشجويي بود كه تحصيل در خارج از كشور را رها كرد تا براي مردم و اعتقاداتش خود را به جبهههاي جنگ تحميلي برساند و تنها شهادت و گمنامي ميتوانست پاداش چنين فداكاري نابي باشد. وقتي با خانواده شهيد تماس گرفتيم مادر 84 سالهاش با سالها چشم انتظاري ديگر توان گفتوگو نداشت و ما با مجيد اصغرنژاد، برادر شهيد همكلام شديم. برادر داستان زندگي شهيدي را برايمان بازگو كرد كه با گذشت 28 سال از اتمام جنگ هنوز گمنام است.
تحصيلكرده امريكا ما هفت برادر و دو خواهر بوديم. پدر كارگر بودند و با همان دستان پينهبسته و مهربانش براي رزق حلال خانه تلاش ميكردند.
بچههاي خانواده اصغرنژاد هم با همان حال و هواي مذهبي رشد پيدا كردند و خانواده ما همچون ديگر خانوادهها و مردم كشور همراه و همگام انقلاب اسلامي شد. تا جايي كه يكي از برادرانم به مدت هفت ماه در اسارت ساواك بود.
علياكبر تحصيلكرده امريكا بود. در آنجا تحصيل كرد و سال 1364به ايران بازگشت. سال 1364بود كه به ايران آمد. ابتدا در سرخس مشهد مشغول به كار شد. اما بعد از چهار ماه به جزيره لاوان منتقل شد. آن زمان كشور روزهاي سختي را در جنگ سپري ميكرد و علياكبر رفت تا در اسكلههاي نفتي لاوان مشغول شود.
رفت تا سنگري خالي نماند محل زندگي برادرم در تهران بود. وقتي از لاوان ميآمد راهي تهران ميشد و از همانجا همراه خانواده به زادگاهمان ساري ميرفت. برادرم يكي از شناگرهاي ماهر و زبده كشوري بود.
علياكبر تعصب زيادي روي درس و دانشگاه داشت. آن زمان براي بورسيه شدن علياكبر بسياري از كشورهاي عربي هم تقاضاي اين را داشتند كه برادرم در كشور آنها به تحصيل و كار خود ادامه بدهد اما علياكبر به گفته مادر و پدرم گوش كرد و به كشور بازگشت.
علياكبر در لاوان مشغول به فعاليت شد و تعصب خاصي به كشور داشت. جواني غيور بود. جواني كه كار و تلاش در آن شرايط در جزيره لاوان را براي خود مانند سنگري ميدانست كه بايد آن را پر كند.
خانواده براي رفتن ايشان به جزيره كمي نگران بود و ميگفتند الان كه در شرايط جنگي هستيم شما بهتر است نروي؟! اما علياكبر اعتقادات خودش را داشت ميگفت من كه نروم، آن يكي هم نرود، پس چه كسي قرار است كار را انجام دهد؟ هر كسي گرفتاريهاي خودش را دارد. خانواده دارد و بهانه و گرفتاريهاي خودش را دارد. پس چه كسي برود. در نهايت هم راهي شد. رفت تا به قول خودش آن سنگر هم خالي از رزمنده نماند.
چيزي از پيكرش نماند زماني كه جزيره لاوان مورد هجوم دشمن قرار گرفت و بمباران شد. علياكبر به همراه دوستان و همكاران خود در اسكله مورد اصابت بمبها قرار گرفته و به شهادت رسيده بودند. علياكبر اصغرنژاد در تاريخ دوم آبان ماه 1365 آسماني شد. چيزي از پيكرش نمانده بود گويي پودر شده بود. شهيد كريميان از دوستان برادرم كه در كيوسك نزديك اسكله با خانواده در حال مكالمه بود هم بر اثر موج انفجار با كيوسك به داخل آب پرتاب شده بود. وقتي ميخواستند خبر شهادت را بدهند ابتدا به ما گفتند كه مجروح شده، مادر و پدر گفتند اشكال ندارد جانباز و در خانه باشد بهتر است تا شهيد شده باشد اما بعد خبر شهادتش را تأييد كردند. يك هفته بعد از شهادت، پدر و برادران براي ديدن محل شهادت و شنيدن ماوقع به جزيره لاوان رفتند. اما برادرمان ديگر باز نميگردد.
يكشنبهها كه ميشود مادر من امروز 84 سال سن دارد. هميشه ميگويد خوشبهحال مادر شهيد معلمي كه بعد از سالها چشمانتظاري برايش چيزي آوردهاند و ميگويند كه جنازه پسرش برگشته كاش براي من هم آنچه از پيكر پسرم مانده را بياورند.
اما برادر ما ديگر باز نميگردد. آن زمان هم كه از من آزمايش دياناي گرفتند خدمت آنها عرض كردم كه ديگر چيزي از برادرم باقي نمانده كه شما آزمايش ميگيريد. ما ديگر پيكر برادرم را نخواهيم ديد. نحوه شهادت ايشان به گونهاي نبود كه چيزي از پيكر بازگردد. قريب به 29 سال است كه از نبودنهاي او ميگذرد. مادر من همواره منتظر آمدن برادرم است. خيلي اوقات چشم به راه و چشم به در است.
يكشنبهها كه ميشود مادر چشمانش را به در خيره ميكند تا شايد علياكبرش از در وارد شود؛ آخر علياكبر يكشنبهها به خانه ميآمد.
ما با نبودن و مفقودالاثر شدن برادر شهيدم كنار آمديم اما مادر نتوانست كنار بيايد هنوز هم منتظر است.. اين روزها هم كه خيلي اوضاع و احوال سالمي ندارد. قرآن ميخواند و صبوري ميكند تا دردانهاش بازگردد. شهيد اصغرنژاد كارمند شركت نفت بود. علياكبر دو فرزند دارد؛ يك پسر و يك دختر.
حرف آخرتنها خواسته من و خانواده شهيدم از مسئولان اين است كه به فكر مردم باشند. ما مردمي خوب و دلسوز داريم كه در سختترين شرايط همواره دركنار مسئولان بودهاند. اميدوارم آنها هم قدر اين مردم فهيم را بدانند.