رمز بندگي من فهيمه بيات همسر شهيد رجبعلي آدينهلو هستم. ما هر دو اهل روستاي دولاناب زنجان بوديم و همسايه هم. پدربزرگ ايشان با پدر من صميميت خاصي داشتند. اين صميميت باعث ازدواج من و رجبعلي شد. با اينكه همسايه ما بود اما خيلي كم او را ميديدم. وقتي با رجبعلي ازدواج كردم 15 سال داشتم و او20 سال. آن زمان در كنار پدر و خانوادهاش به شغل كشاورزي مشغول بود. از شب خواستگاري تا ازدواج ما تنها هفت روز طول كشيد. شب خواستگاري هم خودش نيامد. ابتدا خانوادهاش آمدند. آن زمان اوضاع فرق ميكرد. جوانها حجب و حيايي خاص داشتند. ازدواج ما هم به شكل كاملاً ساده و سنتي در روستا برگزار شد.
من همسرم را مردي مؤمن و معتقد ديدم. انساني كه اهل حلال و حرام بود. بسيار متدين بود و به نمازهاي يوميه و خواندن اول وقت توجه خاص داشت. بعد از ازدواج با او نيمههاي شب متوجه نماز شب خواندنهايش شدم. گاهي به او خيره ميشدم. چنان با خداي خود راز و نياز و صحبت ميكرد كه انگار خدايش را ميبيند. حال و هواي عجيبي داشت. من نميدانستم رمز اين همه بندگي و خلوص او در چيست. ساعتها نگاهش ميكردم و او متوجه حضور من نميشد. شبها راديو را گوش ميكرد و از اوضاع و اخبار سياسي كشور مطلع ميشد.
زير نور چراغبا آغاز جنگ رجبعلي هم تاب نياورد كه بماند و راهي شد. آن زمان خياطي هم بلد بود. خياطي را از عمويش ياد گرفته بود. وقتي به او ميگفتند تو بمان و در اين شغل فعاليت كن يا پيشنهاد كار ديگر و استخدام كار دولتي ميشد، ميگفت در حال حاضر كه كشور در جنگ است بمانم در يك اتاق و كار كنم و به جبهه نروم؟ زماني كه رجبعلي پوتينهاي رزمش را پوشيد، من يك دختر داشتم و دختر ديگرم را باردار بودم كه هفت ماه بعد از شهادتش به دنيا آمد. همسرم هر سه ماه چند روز مرخصي ميآمد و در اين مدت يك سال كه از حضورش ميگذشت، هرگز غيبت نداشت. رجبعلي بسيار به حلال و حرام توجه ميكرد. وقتي گندم ميكاشت و وقت درو ميشد، همه مرخصيهايش را جمع ميكرد و به يكباره به خانه ميآمد تا به امور كشاورزي برسد. شبانهروز به كشت گندم ميپرداخت. ما هم به كمكش ميرفتيم. شبها چراغها را پر از نفت ميكرد و آنها را به سر زمين ميبرد تا با نور چراغ گندمها را درو كند. با اتمام مرخصيهايش هم سريع به جبهه برميگشت. وقتي اصرار ميكرديم كه بيشتر در مرخصي بماند، ميگفت: « برويد ببينيد در جبههها چه خونها كه ريخته نميشود. من بايد بروم.»
همه چيز را ميدانستآخرين باري هم كه ميخواست برود وقتي از همه خانواده خداحافظي كرد من را صدا زد و در حياط خانه از من حلاليت طلبيد. گفت من ميروم شايد خمپارهاي، تيري، تركشي به من خورد و شهادت نصيبم شد. حلال كن اگر تندي يا بداخلاقي كردم. من هم گريه كردم و گفتم اين چه حرفهايي است كه شما ميزنيد. امروز كه به آن روزهاي گذشته نگاه ميكنم، پيش خود ميگويم او همه چيز را ميدانست.
آب سرد براي وضورجبعلي در كردستان خدمت ميكرد. آر پي جيزن بود و در حاج عمران مفقودالاثر شد. در روند اجراي عمليات والفجر 2 در4 مرداد ماه سال 1362 كه به شهادت رسيد، 22 سال داشت. يك سالي در جبهههاي نبرد حضور فعالي داشت. همرزمانش وقتي به ديدار خانواده آمدند از او و از حماسهآفريني و توجه بيش از حدش به نماز برايمان گفتند. تعريف ميكردند در هنگام عمليات هم رجبعلي نمازهايش را اول وقت ميخواند. ميدان جنگ هم بهانهاي نميشد تا اين اصل را به عقب بيندازد. همسرم بسيار قرآن ميخواند و به قرائت آن علاقه داشت. همرزمانش ميگفتند در كردستان در آن سرماي شديد وقتي آبي براي وضو گرفتن نبود، رجبعلي ميرفت و برفها را ميآورد و آنها را آب ميكرد و وضو ميگرفت تا به نمازش برسد.
32 سال صبوري سالها منتظرش بودم. در ميان پيكر شهدايي كه ميآمد و ميان اسرايي كه آزاد ميشدند، در جستوجويش بودم. سالها طعم تلخ چشمانتظاري را خود و فرزندانم چشيديم؛ 32 سال صبوري و دلتنگي. هر بار بيموقع در خانه به صدا درميآمد، ميگفتم رجبعلي است، او آمد. در نبود همسرم خيلي سخت بچهها را بزرگ كردم. كمي بعد از اينكه خبر شهادت را برايمان آوردند، من به خانه پدري برگشتم. در كنار مادر و پدرم زندگي را از سر گرفتم. بچهها هم به پدر من بابا ميگفتند و هر زمان عكس پدر شهيدشان را ميديدند از من سؤال ميكردند كه او كيست؟ به لطف خدا الان هر دو ازدواج كرده و صاحب فرزند شدهاند. مومن و با خدا هستند و اهل حجاب. چندي پيش بود كه خبر تفحص شهيد را از ارتش به من دادند و مراسم سوم و هفتم گرفتم و از آنجايي كه روستاي ما 35 كيلومتر از زنجان فاصله داشت، ناهار و شام دادم. خودم همه هزينهها را برعهده گرفتم. خدارا شكركه او رفت. لحظه آخر رفتنش هرگز از يادم نميرود ساك در دست داشت و پوتينهاي رزمش در پا. رفت تا فدايي اهلبيت شود.