کد خبر: 775967
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۲:۵۷
رضا و دوستانش هميشه بعد از مدرسه براي ورزش به باشگاه مي‌رفتند.
زهرا شكوهي‌طرقي

 بعد از باشگاه تعدادي از بچه‌هاي محل در حياط دور هم جمع شده و مشغول حرف زدن بودند‌. آن روز رضا زودتر از روزهاي ديگر از دوستانش خداحافظي كرد و به راه افتاد. مسعود هم سريع از بچه‌ها جدا شد و خودش را به رضا رساند‌. همين طور كه قدم مي‌زدند مسعود گفت: «رضا مياي امروز با هم بريم خريد؟»

رضا گفت: «نه امشب وقت مناسبي براي خريد نيست، دو روز ديگه عيده، به مامانم قول دادم امروز پنجره‌هاي خونه رو تميز كنم.»

مسعود لبخند كنايه‌داري زد و گفت: «بابا بي‌خيال‌، اين كارا مال زناست.» رضا حرف او را قطع كرد و گفت: «كي گفته؟ اين درسته كه تا من تو خونه‌ام مامان و خواهرم از پنجره آويزون بشن و شيشه‌ها رو تميز كنن؟ بعدم مگه من تو اون خونه زندگي نمي‌كنم؟»

همين طور كه از خيابان عبور مي‌كردند صداي انفجاري توجهشان را جلب كرد‌، سرشان را برگرداندند و متوجه شدند چند تا از بچه‌هاي همسن و سال خودشان مواد منفجره را جلوي پاي عابري انداختند. مادر و بچه هر دو ترسيده بودند و بچه گريه مي‌كرد و آن طرف آنها در حال خنديدن بودند‌.

رضا كه حسابي عصباني شده بود خواست به طرف آنها برود كه مسعود دستش را كشيد و گفت: «بيا بريم به ما چه ؟خب شب چهارشنبه آخر ساله و تا آخر شب همين وضعه! مي‌خواستن بيرون نيان.» رضا چپ چپ به مسعود نگاه كرد و گفت: «مسعود! قول بده امشب براي آتيش بازي و ترقه بازي قاطي بچه‌ها نميشي.» مسعود سكوت كرد و چيزي نگفت.

به راهشان ادامه دادند و مسعود براي عوض كردن حال رضا شروع كرد به حرف زدن. از برنامه عيدشان كه قرار بود تحويل سال به گيلان بروند و كنار پدر بزرگ و مادر بزرگشان باشند گفت و اينكه همه فاميل پدري شان هم مي‌آيند و حسابي به آنها خوش مي‌گذرد و اينكه امسال قرار است با همه فاميل به تعدادي شهر زيبا و ديدني در شمال كشور بروند.

وقتي رضا به خانه‌شان رسيد از مسعود خداحافظي كرد. مسعود به راهش ادامه داد. رضا در حالي كه در خانه‌شان را باز مي‌كرد از دور پيمان را ديد كه خودش را به مسعود رساند و مشغول حرف زدن با مسعود شد‌. وقتي پيمان دستش را باز كرد تعدادي شيء سياه رنگ را به مسعود نشان داد. رضا نا‌خودآگاه دلش به شور افتاد و مي‌خواست خودش را به مسعود و پيمان برساند ولي ترسيد كه نكند مسعود فكر كند كه رضا مراقب اوست و ناراحت شود. در خانه را باز كرد و به خانه رفت ولي دلش شروع كرد به شور زدن.

بعد از خوردن ناهار رضا دست به كار تميز كردن شيشه‌ها و پنجره‌هاي خانه شد. زنگ تلفن به صدا درآمد. رضا از چهار پايه پايين آمد و گوشي را برداشت: «سلام‌. چي؟ نه، خطر داره. دوباره پيمان؟ به همين زودي ماجراي دوسال پيش سعيد دوست همين پيمان يادت رفت؟ خوبه هر روز جلوي چشممونه‌. اين همه راه براي خوش‌گذروني، حالا چرا آتيش‌بازي؟ نه من نميام، تو هم بهتره نري.» رضا كه انگار نتوانسته بود مسعود را قانع كند با دلخوري بعد از خدا‌حافظي گوشي را قطع كرد ولي همچنان دلش شور مي‌زد و نگران مسعود بود.

خودش را سرگرم تميز كردن شيشه‌ها كرد كه مادرش گفت: «آخه اين چه وضعيه كه بچه‌ها هر سال دلهره به جون بزرگ‌ترا ميندازن. تعطيلاتو به كام خودشون و خانواده‌شون تلخ مي‌كنن. پارسال يادته؟ خسرو پسر پروين خانومو ميگم‌، به خاطر خريد و فروش مواد منفجره و نگهداريشون پليس دستگيرش كرد و تمام اين 13 روز رو بازداشت بود‌. خودش كه عيد كوفتش شد هيچي، آبروي بيچاره پدر و مادرشم برد.»

هوا رو به تاريكي مي‌رفت. رضا كه نگران بود شماره خانه مسعود را گرفت، اما هيچ كسي جواب نمي‌داد. بوق آزاد رضا را بيشتر آشفته مي‌كرد‌. چند باري شماره خانه را گرفت اما بي‌فايده بود و هيچ كس جواب نمي‌داد. هوا حسابي تاريك شده بود.

مادر كه اضطراب و بي‌قراري رضا را مي‌ديد، گفت: «پسرم من شماره مامان مسعود رو دارم. ميخواي يه زنگ بزنم؟» رضا استقبال كرد مادر شماره را گرفت، اما كسي جواب نمي‌داد و هر لحظه اضطراب رضا بيشتر مي‌شد‌. چند باري شماره را گرفتند كه ناگهان مادر گفت: «الو ... چي شده؟... چرا گريه مي‌كنيد؟...» صداي گريه و ناله از آن طرف خط مي‌آمد كه قطع شد. دوباره مادر شماره را گرفت. اين بار خواهر مسعود جواب داد و در حالي كه گريه مي‌كرد، گفت: «بدبخت شديم‌، مسعود سوخته.» رضا با شنيدن اين صدا‌ها ديگر نمي‌توانست بماند. سريع آماده شد و به همراه مادرش به راه افتادند. بيمارستان خيلي شلوغ بود و بخش سوختگي جاي كبريت انداختن نبود.

چشمش به پدر مسعود افتاد كه در حال حرف زدن با دكتر بود. آن طرف‌تر مادر مسعود در حال گريه، سراسيمه خودش را به آنها رساند. رضا صداي ناله و گريه مسعود را شنيد. تا خودش را به اتاق رساند پايش سست شده بود. چشمش به مسعود افتاد كه پاهايش سوخته و آسيب زيادي ديده بود‌. نمي‌دانست چه كند‌. آخر چطور اين اتفاق افتاده؟

ماجرا از اين قرار بوده كه مسعود از روي آتش مي‌پريده و در همين حال پيمان نارنجكي دستي را درون آتش مي‌اندازد و بقيه داستان هم كه معلوم بود. با ديدن مسعود در اين حال نا‌خود‌آگاه رضا ياد حرف‌هاي ظهر مسعود از برنامه‌اش براي تعطيلات عيد افتاد و اينكه ديگر خبري از آن برنامه شاد و پربار نبود. مسعود بايد تمام روزهاي عيد را در بيمارستان يا خانه مي‌ماند و با درد سوختگي‌اش سر مي‌كرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها