کد خبر: 769862
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۰:۳۹
گفت‌و‌گوی «جوان» با مادر شهيدان محمود و داود عبداللهي
عاطفه مادر و فرزندي چيزي نيست كه بتوان آن‌را توصيف كرد و هيچ چيز غالب بر اين احساس نمي‌شود مگر عشق الله و عشق اهل بيت.
محبوبه قرباني

خديجه رجب بيگي صبر در شهادت محمود 23ساله و 12 سال دوري از داود 17 ساله‌اش را تنها دست خدا بر قلبش مي‌داند و توصيه فرزندش داود كه از او خواست تا همانند مادر وهب ‌باشد. آري اين عشق‌الله و عشق حسيني است كه شيرمرداني را در دامن شيرزناني در جنگ تربيت كرد تا اسلام ناب محمدي(ص) پايدار بماند. خديجه رجب‌بيگي با ايماني راسخ از سال‌ها دوري فرزندانش برايمان مي‌گويد.

گويا اخلاق شايسته رحمت‌الله عبداللهي زبانزد خاص و عام بود. براي شروع كمي از همسرتان كه تربيت كننده پسراني چون محمود و داود بوده است بگوييد.

او پسرخاله‌ام و كارمند جهاد كشاورزي بود. اهل دامغان بوديم. بعد از ازدواج به تهران آمده و مدتي را هم در كردستان زندگي كرديم و باز به تهران بازگشتيم. خيلي مهربان و مردم‌دار بود. با تمام همسايه‌ها، آشنايان و اقوام صميمي برخورد خوبي داشت. همه از او راضي بودند. هنوز بعد از دو سال از فوتش فراموش نشده است، به قول معروف «نرود نام نيك از یادها هرگز». به رزق حلال اهميت مي‌داد و بسيار مراعات اين مسئله را مي‌كرد تا آنجا كه مي‌گفت خداكند وقتي از دنيا مي‌روم حتي يك قطره آب از كسي در شكمم نباشد. اينطور هم شد روزهاي آخر عمرش يك ماه در كما بود و يك قطره آب نخورد. پاك از دنيا رفت.

حاصل زندگي مشتركتان چند فرزند است؟

دو پسر داشتم. محمود مهندس برق كه شغلش آزاد بود و سال 62 شهيد شد. داود محصل بود و سال63 شهيد شد و بعد از 12 سال پيكرش برگشت. الان مونس تنهايي‌هايم، تنها دخترم است.

محمود و داود چه سالي عازم جبهه شدند و در كدام عمليات به شهادت رسيدند؟

محمود يك سالي مي‌شد ازدواج كرده بود. تاريخ ازدواجش 22/1/61 بود و يك سال بعد از ازدواج در تاريخ 22/1/62 به شهادت رسيد. ثمره‌ يك سال زندگي‌اش دختري به نام فاطمه بود كه از او به يادگار ماند. اين مشخص مي‌كند كه يك جوان چقدر عاشق خدا مي‌شود و بچه چند روزه را به خدا مي‌سپارد تا دنبال وظيفه بالاتري برود. وقتي پدرش او را به خاطر فرزند چند روزه‌اش براي رفتن منع مي‌كرد جواب داد الان انقلاب، اسلام و قرآن واجب‌تر است. محمود در سن 23 سالگي در همان اعزام اول عمليات فتح‌المبين تنگه چزابه بر اثر اصابت تير به سينه‌اش كه از پشتش خارج شده بود به شهادت رسيد.

داود محصل و در قسمت آرشيو جهاد كشاورزي مشغول بود. شب‌ها در مسجد شهرستانكي‌ها و اراكي‌ها در بسيج فعاليت مي‌كرد. به خاطر سن كم مانع رفتنش شديم اما او ما را با عشق حسيني‌اش راضي كرد. شب آخري كه مي‌خواست برود غروب چهارشنبه بود. داشتم نماز مي‌خواندم. دست روي شانه‌ام گذاشت گفت مادر مي‌خواهم مادر وهب باشي اگر بروم ديگر برنمي‌گردم. من دلم مي‌خواهد مثل امام حسين با سر بريده از دنيا بروم و مانند مادرش گمنام باشم. خيالت راحت اگر سرم جدا شود حضرت زينب(س) براي ما هم خواهري مي‌كند و سرمان را در دامن مي‌گيرد. با يك شوق و ذوقي تعريف مي‌كرد كه دوست داشتم جاي او باشم. از پادگان وليعصر با زبان روزه 15 ماه رمضان اعزام شد.

داود در سن 17 سالگي بعد از سه اعزام در اعزام چهارم در عمليات والفجر 4 پنجوين شهيد شد. همرزمش تعريف كرد بر اثر تركش سر از بدنش جدا شد و سرش را در يك شيار روي جسدش گذاشتم من هم به خاطر اينكه تير خورده بودم نتوانستم جنازه را برگردانم. بعد از 12سال جنازه‌اش شناسايي شد. سال 75 پلاك و استخوان‌هايش را آوردند. هماني شد كه مي‌خواست. خواسته بود گوشت و پوستش در راه خدا برود آنقدر ماند تا پوست و گوشتش رفت و استخوانش را آوردند.

آيا محيط جبهه‌ها روي آنها تأثير تربيتي گذاشته بود؟

وقتي رفتند جبهه و برگشتند انگار تعلقي به اين دنيا نداشتند. داود براي چندمين بار اعزام مي‌شد، يك زيرپوش برايش گذاشتم. گفت مادر خودت را به زحمت نينداز. با همان لباس مي‌رفت و بر‌مي‌گشت. محمود هم وقت اعزامش گفتيم چند روزي است دخترت به دنيا آمده، باش تا كمي طعم پدر را بچشد. گفت دنيا ارزش ندارد. خداي او بزرگ است و دخترم هم بزرگ مي‌شود. خيلي از لحاظ عاطفي و انساني تغيير كرده‌ بودند. من اين حالات را در آنها احساس مي‌كردم. به قدري نوراني شده بودند كه الهام شده بود برنمي‌گردند. نامه‌ها و وصيتنامه داود به صورت يك كتابچه به نام «طلايه‌داران عشق» چاپ شده است و نشان مي‌دهد چقدر داود ساخته شده بود.

وقتي خبر شهادت‌شان را به شما دادند چه حال و هوايي داشتيد؟

ساعت 6 صبح يكي از پاسداران آمد و همسرم با او به سپاه رفت. با خبر شديم كه محمود شهيد شده است. به پدر همسرش خبر داديم و بعد همسرش مطلع شد. پيكر محمود در دامغان تشييع و به خاك سپرده شد. وقتي از شهادت داود مطلع شديم و اينكه جنازه‌ ندارد هر جا كه بود سراغش را ‌گرفتم. پزشكي قانوني، معراج شهدا و... تا خبري به دست بياورم. از خداوند و حضرت زهرا (س) خواستم صبر و تحملش را بدهد. بالاخره بعد از 12 سال پيكرش آمد. پدرش صبورتر بود و تنهايي من در كنار او پر مي‌شد. اما در اين دو سالي كه به رحمت خدا رفته است احساس تنهايي مي‌كنم. حتي جاي خالي بچه‌ها را هم بيشتر احساس مي‌كنم. هر چه باشد براي پدر به خصوص مادر غم ازدست‌دادن فرزند سخت است اما شهادت با ديگر مرگ‌ها فرق مي‌كند واقعا دست خدا را بر قلبم احساس ‌كردم و ياد مصيبت ائمه مرا بسيار آرام مي‌كرد.

آيا به خواب شما آمده‌اند تا مايه دلگرمي‌تان باشند؟

بله. خيلي خواب آنها را ديده‌ام و هر بار هر سه شهيد (مهدي پسر برادرم، محمود و داود) را با هم مي‌بينم. اما خوابي كه در مكه ديدم را خوب به خاطر دارم. در مكه (سال اولي بود كه هنوز قبرستان بقيع خراب نشده بود) پشت نرده‌هاي سبز قبرستان بقيع خدا را به حضرت زهرا(س) قسم دادم اگر داود شهيد، اسير يا گمنام است باخبر شوم. شب خواب ديدم از قبرستان بقيع تا مزار پيغمبر پر از گل است و پيكر شهدا را چيده‌اند. روي پيكر شهداي ايراني پرچم ايران را كشيدند. سه شهيد را در آنجا ديدم و از بين شهدا بلند شدند. داود گفت مادر من شهيد شده‌ام و جاي خوبي هستم. نگران و منتظر من نباش. يك بار هم بعد از فوت پدرشان خواب ديدم كه محمود روي دامن من نشسته است.

فكر مي‌كنيد شهادت فرزندانتان روي اخلاق و عقايد بستگان تأثيري داشته است؟

مهدي رجب بيگي پسر دايي محمود و داود بود كه در سال 60 به شهادت رسيد. شايد تأثير شهادت مهدي بود كه پسرانم را به رفتن مصمم‌تر كرد. همه بستگان انقلابي بودند و بسيار مذهبي ولي شهادت جوانان فاميل آنها را در راه اسلام و نظام مستدام‌تر كرد.

آيا از دوستان آنها خبر داريد؟ سرنوشت آنها چگونه رقم خورد؟

واقعاً حقيقت دارد كه كمال همنشيني اثر دارد. از يك گرداني كه اعزام شده بودند فقط 12 نفر برگشتند و چند نفر هم زخمي شده بودند. بقيه هم افراد بسيار خوب و مؤثري هستند. يكي استاد دانشگاه يكي مدير مدرسه و... خيلي هم باوفا هستند گاهي به ما سرمي‌زنند.

به نظر شما خون محمود و داود و ديگر شهدا براي مملكت چه بركاتي داشته است؟

به جرئت مي‌توان گفت هرچه داريم از خون شهداست. اميدوارم خون شهدا پايمال نشود. شهدا و دلسوزان نظام خيلي زحمت كشيده‌اند تا اين انقلاب به ثمر بنشيند. اين انقلاب خيلي باارزش است خداكند همه قدرش را بدانند.

به عنوان مادر شهيدان علت فاصله اعتقادي بعضي جوانان امروز را با جوانان ديروز در چه مي‌دانيد؟

لقمه حلال و پاك. در گذشته زحماتي كه بزرگ‌ترها براي روزي حلال مي‌كشيدند و حساسيت آنها به مسائلي همچون نماز، روزه، خمس، زكات و... بيشتر بود. احترام متقابل پدر، مادر و فرزندان بيشتر رعايت مي‌شد. از طرفي تنوع وسايل ارتباط جمعي كم بود. يك راديو بود و گاهي تلويزيون. با گسترش وسايل ارتباط جمعي بايد اين وسايل مديريت شوند. بچه‌هاي ما بيشتر وقتشان در مسجد مي‌گذشت و نماز را در سن كم شروع كردند. كسي كه از طفوليت در مسجد باشد و از آنجا رشد كند اسير راه انحراف نمي‌شود.

در صحبت‌هايتان اشاره به ديدار حضرت آقا كرديد. در پايان كمي از آن ديدار برايمان بگوييد.

ايشان در زمان رياست جمهوري دوبار به منزلمان تشريف آوردند. من و همسرم منزل بوديم. غروب بود كه گفتند امشب چند نفر از پاسداران مي‌خواهند به منزلتان بيايند. بعد از نماز مغرب بود كه همراه چند پاسدار آمدند. شروع به دعا و صحبت كردند. بعد از صحبت‌هاي ايشان دعاي كميل هم برقرار شد. بعد از شهادت فرزندانم همراه خانواده‌هاي چند شهيد به ملاقات خصوصي با حضرت آقا رفتيم. در اين ملاقات ايشان از تربيت چنين جواناني از ما قدرداني كردند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار