کد خبر: 769083
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۹۴ - ۲۱:۰۳
مريم كمالي‌نژاد
كم كم دارد خوابم مي‌گيرد، بعد از بدو بدوهاي ديروز، فكر مي‌كردم همين كه سرم به زمين برسد، بيهوش مي‌شوم، اما الان يك ساعت است پتو را روي سرم كشيده‌ام و هر چه سعي مي‌كنم بخوابم، فايده ندارد. همه خاموشي زده‌اند به جز مغز من كه تعطيلي توي كارش نيست، هي فكر و فكر! از صبح تا شب، شب تا صبح، فكر و دغدغه و اما و اگر. پيامك محمد، بهانه‌ جدي‌تري دست مغز پُركارم داده كه شب تا صبح هم با همه خستگي، اضافه‌كار بايستد. نگران رابطه‌مان هستم، نگران زندگي‌مان كه هنوز دانه‌اش سبز نشده و نهالش جان نگرفته، رهايش كرده‌ام به امان خدا. محمد نوشته: «دلتنگم و تحمل خانه‌ خالي و خاموش، افسرده‌ام مي‌كند». داشتم به ساندويچ يخ‌كرده و بي‌مزه ساندويچي جلوي دانشگاه، گاز مي‌زدم كه پيامكش رسيد. اشكم چكيد روي جزوه‌اي كه از زهرا گرفته بودم و جلويم باز بود. فكر كردم زندگي‌ام هم دارد مثل اين ساندويچ كوفتي يخ و ماسيده و بي‌طعم مي‌شود. اين اولين بار است كه نارضايتي‌اش را كلمه مي‌كند، حتماً خيلي حالش خراب است كه اينها را نوشته، آنقدر خوب است كه وقتي اشتياق مرا براي ارشد خواندن ديد، هيچ اعتراضي نكرد، جواب كنكور كه آمد گفت: «بهت افتخار مي‌كنم» اما من آنقدرها كه فكر مي‌كردم خوشحال نشدم، قبولي توي دانشگاهي كه هزار كيلومتر با شهرم، زندگي‌ام و محمد فاصله داشت، گيريم رشته‌اش روانشناسي باشد و دانشگاهش دولتي، آنقدر ترديد به جانم مي‌ريخت كه اجازه خوشحالي و هيجان را ازم مي‌گرفت. اعتراض‌هاي يواشكي و پچ‌پچ‌هاي خانواده‌‌ محمد دلخورم مي‌كرد اما فقط آنها نبودند، خانواده خودم هم چندان رضايتي نداشتند. محمد دلداري‌ام مي‌داد كه: «من بايد راضي باشم، كه هستم، تو برو، نگران نباش.‌» اما من كه مي‌فهميدم؛ ته دل او هم مثل سير و سركه مي‌جوشد و منتظر است من بگويم نمي‌روم تا خيالش راحت شود. سميرا مي‌گفت اولويت‌هايت را روي كاغذ بياور، خوبي‌ها و بدي‌هاي دانشگاه رفتن را رديف كن و بعد ببين كدام كفه سنگين‌تر است، آن وقت بهتر مي‌تواني تصميم بگيري. همين كار را كردم. كفه دانشگاه رفتن و ارشد خواندن سبك‌تر بود، خودم را كه نمي‌توانم گول بزنم. ولي چطور مي‌توانستم بي‌خيال روانشناسي دانشگاه تهران شوم، همه همكلاسي‌هايم آرزويش را داشتند. فكر مي‌كردم شايد بتوانم انتقالي بگيرم، اما از اين خبرها نبود، يك ترم همه سعي‌ام را كردم، نشد كه نشد. روزهاي اول آنقدر حالم خراب بود كه ليلا مي‌گفت: «تو چطور با اين حالت مي‌خواهي درس بخواني و مقاله بنويسي؟» راست مي‌گفت، تمركز نداشتم و گاهي يادگيري و نوشتن برايم عذاب‌آورترين كار بود. حال تبعيدي‌اي را داشتم كه مجبور است مدت تبعيدش را بگذراند. بالشتم مي‌لرزد، از جا مي‌پرم، محمد است، نوشته: «خوبي عزيزم؟» سرم تير مي‌كشد، مي‌نويسم: «خسته‌ام... دلتنگم، فردا بليت مي‌‎‌خرم.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار