کد خبر: 767295
تاریخ انتشار: ۰۳ بهمن ۱۳۹۴ - ۰۹:۴۴
نگهبان گفت:«‌اي بابا برو اونور ببينيم اين بچه چشه؟ اينجور كه توباهاش حرف ميزني بدتر ميترسه.» بعد روي دو زانو تكيه زد و...
حسين كشتكار
نگهبان گفت:«‌اي بابا برو اونور ببينيم اين بچه چشه؟ اينجور كه توباهاش حرف ميزني بدتر ميترسه.» بعد روي دو زانو تكيه زد و صورتش را آورد نزديك بچه كه حدوداً 6-5 سال بيشتر نداشت و مدام گريه مي‌كرد، با مهرباني گفت:«پسرم  حالا گريه نكن حرف بزن ببينم چي شده؟»


پسر‌بچه بي‌توجه به حرف نگهبان همينطور گريه مي‌كرد.  همكار ديگر نگهبان كه مرد درشت‌اندامي بود با صدايي كلفت گفت:«ببين بچه ما اينجا بيكار نيستيم بشينيم هق هق تو رو بشنويم حرف ميزني يا نه؟» صداي گريه بچه بيشتر شد. نگهبان اولي بر‌گشت و به همكارش گفت:«اَه چيكار ميكني رستمي بچه  روترسوندي بابا. اينجوري بچه رو آروم ميكنن؟ اصلا نميخواد،تو برو پشت همون ميز بشين تلفن‌هارو جواب بده. من خودم آرومش ميكنم، انگار سرباز جنگي گير آورده. با بچه كه اينجوري حرف نمي‌زنن.» بعد دوباره پسر‌بچه را نوازش كرد و گفت:«بيا بشين اينجا كنار من نترس بگو چي شده بابا و مامان كجا هستند؟ گم شدي؟ از چيزي ترسيدي؟ با كي اومدي باغ وحش؟ از حيوونا ترسيدي؟ كجا از مامانت جدا شدي؟ حرف بزن تا خانواده تو پيدا كنيم.»


رستمي باشنيدن صداي زنگ تلفن ،گوشي را برداشت  چند لحظه بعد با هيجان   فرياد زد:«صميمي، صميمي بدو بدو، تلفن از مديريته. بيا ببين چيكارت دارن.» رستمي كه ديد صميمي مشغول صحبت با تلفن شد باز طاقت نياورد آمد نزديك بچه دستي به سبيل‌هاي پر پشتش كشيد و گفت:«ببين بچه‌جون چرا حرف نميزني ؟از حيوناترسيدي؟ اينا تو قفس‌ هستن، پسر‌كه نميترسه، ‌يه بچه خوب بايد‌شجاع باشه.» پسربچه باز گريه‌اش بيشتر شد. رستمي ادامه داد:«آهان نكنه از مجسمه دايناسور‌‌ها ترسيدي؟ اونا مصنوعي ساخته شدن‌ واسه ‌اينكه‌با‌ حيوانات‌ما قبل‌‌تاريخ‌آشنا‌بشين.‌»‌پسربچه‌همينطور ‌گريه مي‌كرد.


رستمي پرسيد:«آفرين بگو نترس ببينم از كدام حيوونا ترسيدي؟ از سگ؟ از شير؟ از گوريل؟آهان از پلنگ؟ بگو ديگه ،اَه سرم رفت» و همينطور صداشو بلندتر مي‌كرد كه نگهبان صميمي با عجله گوشي تلفن رو گذاشت و رو كرد به نگهبان رستمي با تشر گفت:«‌اي بابا رستمي ما نخوايم تو اين بچه رو آروم كني كيو بايد ببينيم. اين طفل معصومو ولش كن بابا تو با اين طرز حرف زدنت كه از اين حيوونا بيشتر ميترسونيش. صد رحمت به گرگ، ولش كن ديگه، ولش كن.» در همين حال مش رحمان آبدارچي اداره باغ وحش با سيني چاي وارد شد. چشمش به بچه كه افتاد گفت:«اين بچه چرا گريه ميكنه؟» صميمي رو كرد به مش رحمان و گفت:«ظاهراً گم شده، رستمي پيداش كرده آورده تا بگرديم والدينش رو پيدا كنيم. اما آروم نميشه يك ريز داره گريه ميكنه.» مش رحمان پرسيد: «چيزيش نيست؟ شايد چيزي احتياج داره؟ آب نميخواد؟ ميخواي كيك وآبميوه بيارم بهش بديم شايد گشنشه؟» رستمي با شنيدن حرف مش رحمان انگار كه چيزي يادش آمده باشه پريد و از كمدش كيفشو درآورد و از تو كيف يك پاكت تخمه درآورد و مشتش را پر كرد و آورد و جلوي بچه گرفت و گفت:« بيا جانم، بيا اينجا بشين تخمه بشكن تا ما بگرديم پدر و مادرت رو پيدا كنيم.»

صميمي دست رستمي رو كنار زد و گفت:«بابا تو هم وقت گير آوردي تخمه هم شد خوراكي تو اين وضعيت؟ خواهش ميكنم تو كاري نداشته باش ببينم چه خاكي به سرم كنم، اين بچه هلاك شد.» رستمي با عصبانيت گفت:«‌اي بابا اصلاً تقصير منه كه آوردمش اينجا.بايد همونجا ولش ميكردم تا اينقدر گريه كنه خسته بشه. اومديم خوبي كنيم اينم نتيجه اش.»

 مش رحمان گفت: « حالا بچه كجا بوده؟»

 رستمي گفت:«من پيدايش كردم  داشتم تو محوطه باغ وحش گشت ميزدم ديدم اين بچه پشت ديوار سرويس بهداشتي ايستاده. گفتم: اينجا تنهايي چكار ميكني بچه‌؟ هيچي نگفت. دو، سه بار پرسيدم ديدم زد زير گريه. فهميدم والدينش رو‌گم كرده. اولش نميومد با زور بغلش كردم‌آورد مش‌بلكه‌كسي پيدا بشه.»


مش رحمان رو كرد به صميمي گفت: «تو جيباشو بگرد شايد آدرسي، كارتي شماره ايي از والدينش باشه.» صميمي با هيجان گفت: «راست گفتيا مش رحمان چرا به ذهن خودم نرسيد»بعد فوراً دست كرد و از تو جيب پيراهن بچه يك تكه كاغذ پيدا كرد. روي اون كاغذ چيزايي نوشته بود. صميمي بعد از خواندن كاغذ فوراً برگشت و درحالي كه خيره خيره رستمي را نگاه ميكرد پرسيد:« تو فكر نكردي اين  بچه  جلوي در سرويس بهداشتي  ممكنه منتظر كسي باشه؟» مش رحمان كه كنجكاو شده بود، كاغذ رو از دست صميمي گرفت و ديد روش نوشته:  
سلام من كرو‌لال هستم لطفا در صورت هر اتفاقي با اين شماره تماس بگيريد.       ... . . 0912

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها