غروب بود و شر شر بارون، هواي پاييزي رو سردتر كرده بود. اصلاً از تلويزيون چشم برنميداشتم. بازي فوتبال به مرحله هيجاني رسيده بود. صداي مامان منو به خودم آورد كه ميگفت: «سعيد! مگه با تو نيستم چند بار بگم زنگ ميزنن، ببين كيه؟ اين قدر خيره شدي به تلويزيون كه چي؟ آخرش كار ميدي دست خودت، چشمات مشكل پيدا ميكنهها!»
براي اينكه تماشاي تلويزيون را از دست ندهم فوراً رفتم به سمت گوشي آيفون تصويري. طبق عادت قبل از اينكه گوشي را بردارم و بپرسم «كيه؟» از صفحه نمايش، تصوير مردي را ديدم كه به نظرم آشنا آمد، فكر كردم كجا ديدمش. گوشي رو كه برداشتم گفت: «ببخشيد من تعميركار شوفاژم براي سرويس...» فوراً يادم آمد چند روز پيش كه براي تعمير شوفاژ همسايه طبقه پايين آمده بود، ديده بودمش. ديگه نگذاشتم حرفش تموم بشه، از اينكه مزاحم ديدن تماشاي فوتبال شده بود عصباني شدم، گفتم: «اشتباه زنگ رو زدين، زنگ واحد پاييني رو بزنيد. دفعه ديگه هم دقت كنيد كه مزاحم مردم نشيد.» بعدش بدون اينكه منتظر جواب باشم، فوراً رفتم بقيه بازي رو تماشا كنم.
مامان پرسيد: «سعيد كي بود؟»
در حالي كه چشمم را از صفحه تلويزيون برنميداشتم، گفتم: «هيشكي، يه مزاحم، يارو با همسايه واحد پايين كار داشت، اشتباهي زنگ ما رو زده بود.»
مامان گفت: «خب اشتباهه پيش مياد.»
حرف مامان كه قطع شد. دوباره ميخ تلويزيون شدم. گزارشگر همين طور كه گزارش ميكرد هيجانزدهتر ميشدم. دوباره صداي زنگ، منو به خودم آورد. قبل از اينكه مامان بخواد صدام بزنه، پريدم سمت آيفون. از صفحه نمايش ديدم باز همون آقاست. گوشي رو برداشتم، اين دفعه گفت: «من تعميركار شوفاژم، آمدم...» كه ديگه نگذاشتم حرفش تموم بشه. گفتم: «آقا، دفعه قبل هم گفتيد، حالا هم زنگ زديد همين رو بگيد؟ بله، ميدونم چند روز پيش كه براي تعمير شوفاز همسايه پايين آمده بودين ديدمتون. اون واحد پاييني ماست كه شما براشون كار ميكردين. دقت كنيد زنگ طبقه پايين رو بزنين. لطفاً ديگه مزاحم نشين آقاي مزاحم!» گوشي رو گذاشتم و با عجله اومدم پاي تلويزيون. مامان صدا زد: «باز كي بود؟» گفتم: «همون مزاحم قبلي. احتمالاً همسايه پاييني نيستند ميخواست سؤالپيچم كنه. بپرسه كجا رفتند؟ كي ميان؟ منم حوصله جواب دادن نداشتم، گوشي رو گذاشتم».
مامان گفت: «مطمئني ميخواست اينو بپرسه؟ خب مؤدبانه جوابشو ميدادي، اين چه طرز حرف زدنه؟ اينجوري جواب سربالا دادن، زشته پسرم».
توجه به تفسير گزارشگر فوتبال نگذاشت ادامه حرف مامان رو درست بشنوم. چند لحظه بعد دوباره زنگ به صدا درآمد. خيلي عصباني شدم. با خودم گفتم: «خدا كنه همون مزاحم باشه اون وقت من ميدونم و اون». دكمه آيفون تصويري رو كه زدم ديدم بله خودشه. گوشي رو برداشتم گفتم: «مث اينكه ولكن نيستيد؟» «گفت ببخشيد به غير از شما كسي تو خونه نيست؟ ازش بپرسم؟» گفتم: «چطور مگه؟» گفت: « انگار شما عصباني هستيد، نميگذاريد حرفم تموم بشه.» سعي كردم كمي خودمو كنترل كنم با لحني ملايم گفتم: «خب بفرماييد ببينم چي ميخوايد بگيد.»
بعد در حاليكه جعبه ابزارش را مقابل دوربين آيفون گرفته بود تا من ببينم، گفت: «ببينيد من مزاحم نيستم، من سرويسكار شوفاژم، چند روز پيش كه آمدم اينجا براي سرويس، كارم كه تموم شد قرار شد امروز هم بيام براي تسويه حساب، با همسايهتون هم...» يكدفعه صداي گزارشگر تلويزيون به گوشم خورد كه گفت: «گل، گل، گل... عجب گلي!»
همانطور كه گوشي دستم بود برگشتم به تلويزيون نگاه كردم ديدم تيم مورد علاقهام گل خورده اعصابم بههم ريخت. برگشتم با عصبانيت گفتم: «ديدي حالا الكي وقت مردمو ميگيريد، اون وقت توقع داريد عصباني نشم؟ اومدين برا تسويهحساب؟ خب اگه خونه نيستند چرا زنگ ما رو ميزنين؟ ميخواين بدونين كجا هستند ما اصلاً خبر نداريم. چيزي هم به ما نگفتند بريد هر وقت آمدند بياييد باهاشون تسويهحساب كنيد. بعد با لحني تند گفتم: «اگر هم يكبار ديگه زنگ اينجا رو بزنيد و الكي مزاحم بشيد ميگم بابام با همون جعبه ابزار حالتونو جابیاره!» گوشي رو گذاشتم و براي اينكه دوباره مزاحم نشه فيش اتصال رو از دستگاه بيرون آوردم تا هر چه كليد زنگ رو بزنه صداي زنگ بيرون نياد.
رفتم پاي تلويزيون. مامان گفت:« ديگه كي بود؟» گفتم: «همون مزاحم سمج كه با همسايه پاييني كار داشت. اونوقت ميگي جوابشو مؤدبانه بدم. نذاشت ببينم اين بازي آخرش چي شد.»
نشستم پاي تلويزيون. ديگه خيالم از بابت زنگ آيفون راحت بود. تا آخر بازي فوتبال رو ديدم. يك ساعت بعد فوتبال كه تموم شد تازه احساس كردم چقدر هواي داخل خانه سرده به مامان گفتم: «مامان دو روزه هوا سرد شده، امروز هم كه با اومدن بارون سردترهم شده، شوفاژ رو بازكنم؟»
مامان گفت: «نه، بابا سفارش كرده باز نكنيم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «آخه 6 ، 7 ماه شوفاژ خاموش بوده. اول بايد سرويس بشه بعد.»
گفتم: « سرويس؟ كي بايد سرويس كنه؟»
مامان گفت: « تعميركار.» گفتم: «كدام تعميركار؟» مامان گفت: «دو روز پيش بابا تو راه پله متوجه ميشه كه تعميركار داره شوفاژ همسايه پاييني رو سرويس ميكنه. از قضا يارو دوست چندين و چند ساله بابا درمياد. بعد از احوالپرسيازش درخواست ميكنه وقتي كار همسايه تموم شد بياد زحمت سرويس شوفاژ مارو هم بكشه. براي همين تا حالا روشن نكرديم. بابا ميگفت: احتمالاً امروز، فردا بياد.»
حرف مامان كه تمام شد انگار داغم كرده باشند. فكر كردم نكنه اون مزاحم، دوست بابام باشه؟ با عجله رفتم سراغ گوشي آيفون كه همون موقع، با صداي كليد در خونه باز شد و بابا به همراه آقاي سرويسكار وارد خونه شد و در حالي كه به مرد تعارف ميكرد رو كرد به مامان گفت: «آقاي رحمتي دوست قديمي دوران مدرسهام، گفته بودم براي سرويس شوفاژ ميان. ما شرمندشون شديم. خيلي تو بارون منتظر شدهاند.» اون وقت رو كرد به آقاي رحمتي و گفت: «واقعاً عذر ميخوام. نميدونم چرا آيفون اينجوري شده، تا حالا سابقه نداشته!»
بعد رو به من كرد و گفت: «سعيد، بپر از كمد يه حوله و يه دست از لباسهاي تميز براي آقای رحمتي بيار اول سر و صورت شون رو خشك كنن بعد هم لباسهاي بارون خورده رو عوض كنن.»
بعد به مامان گفت: «شما هم زحمت بكشيد يه چايي تازه دم بياريد تا آقاي رحمتي اول گرمشون بشه. بعد دست به كار سرويس بشن.»
رحمتي همانطور كه آب از سرو كلهاش ميچكيد گفت: « به به پس سعيدآقا شمايين؟» بابا با تعجب گفت: «مگه شما سعيد رو ميشناسيد؟ ما كه از دوران مدرسه ديگه همديگر رو نديديم!»
رحمتي با خنده گفت: «بله چند روز پيش تو راه پله همين ساختمون كه براي تعمير آمده بودم...»
آقاي رحمتي در حالي كه جعبه ابزار رو نشونم ميداد، پرسيد: «آقا سعيد گل! اينارو كجا بذارم؟»