کد خبر: 744976
تاریخ انتشار: ۱۴ مهر ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۱
از راه دوري آمده بودم و مشقت راه طولاني تهران - شيراز، خسته‌ام كرده بود! اما بالاخره رسيدم.
ناهيد نوري

تا چشمم به عموي سالخورده‌ام افتاد لبخند شوقي بر لبانم نقش بست و احساس سبكي شيريني، به جاي احساس كوفتگي و خستگي بدنم نشست. ساعت‌ها راه و نشستن در اتوبوسي بدون كولر را تحمل كرده بودم، براي اين‌كه به فاميل خود سر بزنم. زيرا با خود قرار گذاشته بودم كه پنج شنبه آخر هر ماه از حال تك‌تك فاميل بپرسم و...

از چهارشنبه عصر، خود را براي مهماني پنج‌شنبه آماده مي‌كردم. شكر خدا برخي از فاميل كه از اين كار من خوششان آمده بود، هر كدام به دلخواه و مشتاقانه، كاري را به عهده گرفته بودند. با اين‌كه به آنها تأكيد كرده بودم كه نمي‌خواهم به كسي زحمت دهم ولي آن‌ها، براي برگزاري روز همدلي روزشماري مي‌كردند.

معمولاً فاطمه دختر آقاحميد، مسئول كادو كردن هديه‌هاي تولد بود و تولدها را يادآوري مي‌كرد. محمد پسرم مسئول آذين‌بستن منزل شده بود و معمولاً هر ماه، جز ايام عزاداري اهل بيت (عليهم‌السلام) كه به جاي جشن، هيئت داشتيم، در حال تدارك مراسم تولد بود. براي اين‌كار با همان وسايل تزييني كه در تولد قبلي استفاده شده بود، منزل را زيبا مي‌كرد و در اتاق بچه‌ها كه البته در آن شب، اتاق خاص سورپرايز بود، اتفاقات جالب ديگري مي‌افتاد. گاهي براي تولد آن روز از كاغذي كه خود محمد و عليرضا دو تا پسر عموها خريده بودند و با افكت‌هايي چون سوزاندن دور آن زيبايش كرده بودند خط نستعليقي با قلم ني نوشته مي‌شد، چون عليرضا انجمن خوشنويسان رفته بود و ياد گرفته بود حرفه‌اي بنويسد. مسئول پيدا كردن متن و شعرهاي متناسب آن فرد، خانمم بود. او با زيركي خاصي شماره ‌غزل‌هاي خواجه حافظ شيرازي را كه در تفأل‌هاي شب يلدا براي هر كس گرفته مي‌شد، مي‌نوشت و نگه مي‌داشت و در اين‌گونه مواقع رو مي‌كرد. البته همه تفأل‌ها براي همه خوشايند نبود، براي همين گاهي جملاتي اميدواركننده و متناسب با سن و موقعيت آن متولد نوشته مي‌شد و يادگاري خوبي از آن شب به جاي مي‌ماند.

خلاصه هر بار سورپرايزي با فكر خلاق بچه‌ها طرح مي‌شد. گاهي چون بچه‌ علي‌آقا، از آب خوشش مي‌آمد سورپرايز او در حياط و ساختن حوضي كوچك اتفاق مي‌افتاد كه مي‌توانست چند دقيقه‌اي در آن به راحتي راه برود و آب‌بازي كند و گاهي سمعك مادربزرگ سورپرايز تولد او بود و... البته برخي از فاميل دور بودند و من تنها مي‌توانستم در روز همدلي با آنها تماس بگيرم و جوياي حالشان شوم تا فرصتي مناسب و در اولين وقت به آنها سر بزنم. و امروز در خانه ‌عموجان، همين اتفاق افتاد و من بعد از سه ماه، بالاخره موفق به ديدار او شدم. متأسفانه خانم و بچه‌ها نتوانسته بودند بيايند. يكي درگير تحويل پروژه و هر روز در كتابخانه بود و يكي عروسي دعوت شده و قول داده بود در قرار بعدي، حتماً با من همسفر شود و يكي نتوانسته بود مرخصي بگيرد و مرخصي اين ماهش را براي صله رحم ديگري خرج كرده بود و محمد هم درگير امتحان. براي همين بدون اصرار بر اين مسافرت، به تنهايي عازم شيراز شدم و به عمو‌جان سر زدم.

هر چند كه دلم براي تمام فاميل مي‌تپيد، اما بودند كساني‌كه از ديدن من خوشحال نمي‌شدند. مثلاً چند وقت بود كه آقاي نسيمي، شوهر خواهرم، جواب تلفنم را نمي‌داد و سر يك مسئله‌ بي‌اهميت از من و روزهاي همدلي‌مان بريده بود؛ ولي من از رو نمي‌رفتم و هر ماه با او تماس مي‌گرفتم و پيام مي‌فرستادم.

يكي از كارهايي كه دوست دارم و معمولاً آبجي فاطمه براي اين جور كارها پايه هست، رسيدگي به مشكلات ديگر فاميل است. صندوقي داريم به نام صندوق قرض‌الحسنه همدلي، به خواست خود عزيزان هر كدام مقداري كه برايمان مناسب بود به حسابي مخصوص همين كار واريز كرديم و براي مشكلات مالي فاميل به كار مي‌برديم. مثلاً هانيه خانم يك ماه پيش مي‌خواست دخترش مائده را عروس كند. به آبجي فاطمه گفتم بدو كه وقت فعاليت شماست و قرار شد وامي براي او در نظر بگيريم تا براي جور كردن جهاز دچار مشكل نشود. خدا را شكر پربركت است و مال هر چند اندك ما، وقتي با هم جمع مي‌شود گره‌گشاست.

يك ربع از جلسات پنج شنبه ما را حاج‌آقا صادقي شوهر عمه‌ام مديريت مي‌كند. او در اين يك ربع در مورد حديثي كه قرار است در آن ماه حفظ شويم، بحث مي‌كند و ما سعي مي‌كنيم همان لحظه سريع حفظ شويم چون خيلي ضايع است اگر ماه بعد بپرسند و باز بنده تنها اول حديث يادم باشد و كوچولوهاي فاميل با هم تكرارش كنند!

قرارهاي روز همدلي ما، به مرور پيشرفت كرد و الحمدلله آرام‌آرام حل شد كه مسائلي مثل غيبت و تهمت ديگر در روز همدلي خنده‌دار است و بي‌خريدار؛ چون اگر حتي كسي به تازگي در جمع ما اضافه شود و از قرارهاي ما بي‌خبر باشد و بخواهد مسئله‌اي را بگويد كه بوي غيبت مي‌دهد، با خوشرويي و بدون اين‌كه كسي متوجه اين گناه شود از طرف يكي از ما، تذكري دريافت مي‌كند كه اين بحث‌ها خريداري ندارد و براي پاك بودن، لازم است در خودمان كار كنيم.

حتي بچه‌ها هم عادت كرده‌اند؛ مثلاً همين آخرين جلسه، يادم هست عمه ليلا، ناخودآگاه و بدون توجه حرف اشتباهي زد كه يك دفعه محمدرضا، بچه‌ 6 ساله داداش رضا، به او گفت: عمه جان! دهنتونو آب بكشيد! از يك طرف خنده‌مان گرفته بود و از طرفي خجالت كشيده بوديم و از طرفي ديديم چقدر خوب شد كه بدون تذكر مستقيم ما، جهت صحبت تغيير كرد. البته بچه‌ها در عين معصوم بودن بازيگوشي‌هاي خود را دارند و ما هم به بازيگوشي‌هاي آنها عادت كرده‌ايم. يادش به‌خير پارسال مهديس كوچك‌تر بود و بامزه‌تر، كفش‌هاي مامانش را پوشيده بود و يكي از روسري‌هاي ساجده دخترم را برداشته بود و مثل چادر روي سرش گذاشته بود و محمدرضا و محمدسجاد هم نقش پسرهايش را بازي مي‌كردند. قرار بود همه با هم بروند پارك كه همان محوطه آپارتمانمان بود! جلوي بچه‌ها در حال پايين آمدن از ‌پله‌ها بود كه پايش به لباسش گير كرد و نزديك بود بيفتد كه من رسيدم. نايلون ميوه‌ها را، روي زمين رها كردم و پريدم گرفتمش. با آن كفش‌هاي پاشنه بلند و روسري بلند، راه رفتن در راه پله‌ واقعاً سخت بود. چقدر خدا به ما رحم كرد وقتي كه پارسا كوچولو از صندلي آشپزخانه، بالا رفته و خود را به قابلمه‌آش رسانده بود و مي‌خواست درش را بردارد كه تا انگشتش به در آن مي‌خورد، با صداي فريادش، فاطمه مي‌دود و نجاتمان مي‌دهد. الحمدلله، هر جلسه همدلي را بدون اين‌كه به كسي چيزي بگويم به يكي از معصومين هديه مي‌كردم زيرا مي‌دانم كه اين ملاقات در خانه‌ها و صله رحم مورد سفارش ائمه (عليهم‌السلام) و باعث شادي دل مولا مهدي (عليه‌السلام) است. آقا كريم، تازه دكترايش را گرفته و قول داده با بچه‌هاي پشت كنكور، هفته‌اي يك جلسه رياضي كار كند؛ حسابان و ديفرانسيل و... و محبوبه هم هر ماه از هر كسي كه دوست دارد، مبلغي را مي‌گيرد و به عنوان هديه‌ ماهانه به مولا و به نيت فرج و سلامتي ايشان، به مدرسه‌اي فقير در بجنورد مي‌فرستد. از اين‌كه خداوند بركت‌هاي اين صله رحم را نصيب ما كرد شاكر و سپاسگزاريم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها