کد خبر: 731435
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۱۸:۵۸
بعد از ظهر‌هاي تابستون براي من و دوستام خيلي هيجان انگيزه، مخصوصاً كه با صداي بازي بچه‌ها از خواب بيدار بشي و بي‌تاب و بيقرار به جمع دوستات برسي...
زهرا شكوهي‌طرقي
بعد از ظهر‌هاي تابستون براي من و دوستام خيلي هيجان انگيزه، مخصوصاً كه با صداي بازي بچه‌ها از خواب بيدار بشي و بي‌تاب و بيقرار به جمع دوستات برسي. يه روز عصر كه طبق معمول ما مشغول بازي گل كوچيك بوديم همين كه رفتم توپو به پيمان پاس بدم، توپ از زير پام سر خورد و به سمت خاوري كه توش اسباب و اثاثيه بود رفت. من و پيمان كه حسابي ترسيده بوديم نكنه چيزي شكسته باشه خشكمون زد. يه دفعه صدايي باعث شد كه ما آروم بشيم: «آهاي بچه‌ها، بيايد توپتونو بگيريد، نگران نباشيد اتفاقي نيفتاد». ذوق‌زده برگشتيم و توپو تو دستاي خانمي كه لبخند بر لب داشت ديديم. به سمتش رفتيم تا توپو بگيريم كه متوجه شديم از همسايه‌هاي جديدمون هستند. من و پيمان عذرخواهي كرديم و اون خانم با خوشرويي گفت: «اشكال نداره پسرم، كاش پسر من هم مثل شماها كه با شوروهيجان مشغول بازي هستيد باشه». من با صداي بلند گفتم: «چه خوب! يه دوست ديگه به جمعمون اضافه شد». اما اون خانم آهي كشيد و گفت: «اميدوارم». همينطور كه صحبت مي‌كرديم پسري 10، 12 ساله‌اي كه به نظر مي‌رسيد همسن و سال خودمون باشه از ماشين پياده شد، پسري چاق با كلي اضافه وزن و چهره‌اي خسته و بي‌حوصله. اون خانم كه معلوم بود خيلي مشتاقه پسرش وارد جمع بچه‌هاي محل بشه با كلي هيجان گفت: «بچه‌ها اينم پسر من سيامك». اما سيامك بر خلاف مادرش با صدايي آهسته و بي‌رمق سلامي كرد و بي‌تفاوت از كنار ما رد شد و رفت. چند روز گذشت اما خبري از سيامك نشد. ما كه هميشه با كم بودن اعضاي تيم‌ها در همه بازي‌هاي گروهيمون مواجه بوديم يه روز تصميم گرفتيم كه من به نمايندگي از بچه‌هاي محل برم دنبال سيامك و دعوتش كنم تا بياد و با ما بازي كنه. زنگ خونشونو زدم و مادر سيامك با خوشحالي درو باز كرد و از من خواست تا به خونشون برم. وارد خونه شدم و سراغ سيامكو گرفتم، مامان سيامك با چهره‌اي ناراحت گفت: «سيامك خوابه». گفتم:«اِ الان كه وقت خواب نيست، نكنه خداي نكرده مريض شده!». مامان سيامك حرف منو قطع كرد و گفت: «نه پسرم، متأسفانه سيامك شب‌ها تا دير‌وقت بيداره توي اينترنت ميچرخه و طبيعتاً روزها تا دير وقت ميخوابه. به خاطر همين كم‌تحركي كلي هم اضافه‌وزن پيدا كرده و ما هم به شدت نگران سلامتيش هستيم، هميشه خوب‌آلوده، همراه ما به مهموني نمياد و حسابي خجالتي و گوشه‌گير شده». وقتي اين حرفا رو شنيدم از مادر سيامك خواهش كردم تا اجازه بده به اتاق سيامك برم. به سمت اتاق سيامك رفتم در زدم ولي انگار صداي درو نشنيد. مامان سيامك به آرومي درو باز كرد، وقتي در اتاق باز شد احساس كردم زلزله شده. اتاقي بهم ريخته كه پر بود از انواع وسايل كه معلوم بود خيلي وقته وسط اتاق پهن شدن! به سختي مشغول عبور از بين موانع بودم كه يه دفعه پام رفت روي يه سي دي و شكست. با صداي شكستن سي‌دي سيامك از خواب بيدار شد و گفت:«‌تو كي هستي، اينجا چيكار مي‌كني؟» من كه حسابي هول شده بودم لبخندي زدم و گفتم: «خوبي سيامك جان؟من و بچه‌ها نگرانت شديم، اومده بودم بهت سر بزنم». بعد از اينكه بيدار شد و شروع كرد به جمع و‌جور كردن خودش گفتم: «اومدم ببرمت تا با بچه‌هاي محله آشنا بشي و از اين به بعد تو بازي‌هاي ما شركت كني». مكثي كرد و با بي‌حوصلگي تمام گفت: «نه، من وقت اين كارها رو ندارم». گفتم: «آخه چرا؟» گفت: «من بيشتر وقتمو با اينترنت مي‌گذرونم، گشت و گذار از اين سايت به اون سايت، چت با افراد مختلف و دوستاي مجازيم و بازي‌هاي آنلاين حسابي وقتمو پر ميكنه». با شنيدن اين حرف حسابي ناراحت شدم كه يه دفعه سيامك گفت: «‌فكر نمي‌كنم تو اصلاً بدوني اينترنت چيه‌؟». چهره مامان سيامك توي ذهنم اومد كه خيلي نگران فرزندش بود. تصميم گرفتم بدون كل كل و دعوا قانعش كنم كه استفاده زياد از اينترنت اصلاً خوب نيست. گفتم: «چرا اتفاقاً من هم تو زمان مدرسه از اينترنت خيلي استفاده مي‌كنم. مدرسه ما هم سايت داره و من براي مطالعه، گرفتن نمونه سؤالات امتحاني و حتي بالا بردن معلومات عمومي خودم به اينترنت سر ميزنم، بعضي وقت‌ها به سايت‌هاي جامع مخصوص نوجوانان سر مي‌زنم كه خيلي مطالب آموزنده‌اي براي ما در زمينه‌هاي مختلف داره. پدرم هميشه به من ميگه پسرم براي گشتن توي اينترنت بايد هدف داشته باشي و‌گرنه توي اين دنياي بي‌سر و ته گيج ميشي....» حرفم تموم نشده بود كه يه دفعه سيامك گفت: «منم هميشه ميرم كه دنبال يه چيز خاص بگردم اما اونقدر جذب چيزهاي ديگه ميشم كه چشممو باز ميكنم، مي‌بينم ساعت‌هاست كه پشت كامپيوتر نشستم». با اين حرف‌هاي سيامك فهميدم خودش هم از اين وضعيتش راضي نيست، مخصوصاً كه در بين حرفاش متوجه شدم كه افت تحصيلي هم داشته. گفتم: «سيامك جان! زياده روي توي هر چيزي بده. من پيشنهاد ميكنم همين الان بلند شي تا با هم اتاقتو مرتب كنيم و بعدش بريم پيش بچه‌ها كه حسابي منتظرند. مطمئن باش اگه لذت بازي با بچه‌ها و شور و هيجانشو بچشي اصلاً حاضر نميشي كه يك لحظه از اونو با هزارتا اينترنت‌گردي و بازي اينترنتي عوض كني».
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها