آنان به خصم نشان دادند كه تبعيد سپيده از سرزمين خورشيد بيحاصل است و هماره جوانمرداني وفادار، دميدن آن را انتظار خواهند كشيد، چيزي كه گذر زمان آن را بر همگان عيان ساخت.
اينك در سالروز عروج خونين اين ظلمتستيزان، روايت واپسين ساعات حيات ايشان را از زبان شاهدان و همبندانشان ميخوانيم. باشد كه بسان تذكرهاي، حماسه ماندگار ايشان را درنظرمان زنده نگه دارد و چنين باد.
مرحمتي اعليحضرت را نخواستيم!
به شهادت اسناد، رادمرداني كه عامل تصويب كاپيتولاسيون را به ديار عدم فرستاده بودند، دردادگاه از خويشتن رشادتي درخور نشان دادند. امروزه با يافته شدن نوار گفتهها و شنيدهها در آن بيدادگاه، دراين باره بهتر ميتوان به داوري نشست. دادگاه درمرحله تجديد نظر، شهيدان محمد بخارايي، صادق اماني، مرتضي نيك نژاد و رضا صفارهرندي را به اعدام و بقيه متهمان چون آيتالله انواري، شهيد مهدي عراقي، مرحوم حاج حبيبالله عسگراولادي و... را با يك درجه تخفيف، به حبس ابد محكوم ساخت. واكنش بازماندگان از قافله شهادت به اين عفو ملوكانه، در خور بازخواني و ستايش است. فقيد سعيد، مرحوم حاج احمد شهاب كه در زمره آن بازماندگان بود، دراينباره نقل كرده است:«ما در زندان انفرادي بوديم. من كنار شهيد حاج صادق اماني بودم و هر سلول دو پاسبان داشت. يكي حركاتمان را مينوشت و ديگري مراقب بود پاسبان اول با ما سازش نكند. يك روز ناگهان مأموران به زندان ريختند. پرسيدم: چه خبر است؟ به حاج صادق گفتند: بيا بيرون! حاج صادق بلند شد و بيرون آمد. معلوم شد چون حاج صادق با آسودگي خاطر و راحت ميخوابيد و آنها انتظار چنين عكسالعملي را نداشتند گمان كرده بودند ايشان مرده است و نگران شده بودند. ايشان خيلي راحت ميخوابيد. گويي به معشوق رسيده بود. خيلي كم غذا ميخورد و سر سوزني اضطراب نداشت.»
شهيد عراقي در خاطراتش اينگونه مينويسد:«روز سهشنبه، 25 خرداد بعد از نماز مغرب و عشا دنبال من و حاج هاشم اماني آمدند. به دفتر سرهنگ پريور، رئيس كل زندان رفتيم. او صحبت را اينجور شروع كرد كه ديدي به تو گفتم شاه ميآيد و تخفيف ميدهد و عفو ميشويد و چه و چه ميشود. خلاصهاش شما و ايشان مورد رحمت شاه قرار گرفتهايد. اولين سؤالي كه كرديم اين بود كه جريان آن چهار تا چه ميشود؟ گفت: هنوز دستوري به ما ندادهاند. بعد گفتيم اگر اين مرحمت را جايي وارد نكردهاند و ميشود، برگردانيد. به آنها بگوييد برگردانند. ما اين مرحمت را نخواستيم. گفت: اصلاً عقلتان كم است، ديوانه هستيد، آدم حسابي كه اينجوري حرف نميزند، بلند شو برو و تشكر كن. نامهاي بنويس. گفتم: نه، فرق ما و شما اين است كه شما براي زندگي دو روزهات حاضريد تن به هر ذلتي بدهيد، ما سعي ميكنيم از اينجا زود رخت بكنيم و برويم. اين دو تا فرهنگ و فكر است. آن عينكي كه تو به چشمت زدهاي و دنيا را داري با آن ميبيني با عينكي كه ما به چشممان زدهايم و داريم دنيا را با آن ميبينيم دو نوع عينك و دو جور ديد است. بلند شديم و آمديم.»
آقاي شهاب از وداع اينگونه ميگويد: «قبل از اعدام ميخواستند تك تكمان را صدا بزنند. اولين نفر شهيد عراقي را صدا زدند. ايشان خيلي زرنگ بود تا بيرون رفت فهميد ميخواهند به اين وسيله آن چهار نفر را نگه دارند تا براي اعدام به زندان ديگري ببرند. او به رئيس زندان گفت: ما مثل ماهي كه از آب بيرون افتاده است تقلا ميكنيم تا شهيد شويم، ناراحت نيستيم ميخواهيم اعدام شويم. اگر از ما ترس داريد ناراحت نباشيد با اين عشق آمدهايم. همه را صدا كن تا با هم چاي بخوريم و وداع كنيم. همه آمديم. شهيد اماني گفت: براي شما چه كنم؟ ما كه به آرزوي خود ميرسيم. شما ميخواهيد اسير شويد. برايتان دعا ميكنيم. سپس افزود: آقايان شما بلندگوي ما هستيد، فقط و فقط براي بقاي اسلام و روحانيت اين اقدام را كرديم.»
شادي شهيد صادق اماني هنگام وداع
آنان كه در واپسين شب حيات مصاحب آن فتيان از جان گذشته بودهاند، روايتي شگرف و خواندني از وداع ايشان به دست دادهاند. به واقع آنان در آن شب كرداري از خويش نشان دادند، كه نتيجه سالها آموختن وعمل كردن به معارف ناب شيعي و سره امامان معصوم بوده است و از اين روي خوانش اين سطور نميتواند ما را متعجب سازد. ديگر يار شهيدان، مرحوم حاج حبيبالله عسگراولادي از شب وداع اينگونه روايت ميكند:«آن شهدا شاد بودند و شايد از همه آرامتر و شادمانتر شهيد صادق اماني بود. با اينكه او همسر و دو فرزند داشت و سه نفر ديگر هنوز ازدواج نكرده بودند، اما از همه آرامتر و با نشاطتر بود. روزها به بحث و شبها به تفسير قرآن ميگذشت و در آخر هر شب مناجات بود و آن شهدا مناجات ويژهاي داشتند. يكي از شبها خوابآلوده به راه رفتن شهيد اماني در راهروي سلولهاي زندان توجه كردم و متوجه شدم دارد با خدا راز و نياز ميكند: خدايا! يك عمر خدا، خدا كردم، ميخواهم پهلويت بيايم. خدا! خدا! خدا! يعني خودمانيترين مناجات را با خدا داشت.»
همسر شهيد صادق اماني نيز از آخرين ديدار خود اينگونه ميگويد:«دفعه آخري كه ميخواستيم به ملاقات برويم، مادر شهيد اماني گفتند به صادق بگو از تو راضي هستم. انشاءالله امام زمان و خدايت از تو راضي باشند. وقتي خدمت ايشان رسيدم و پيام را رساندم خيلي خوشحال شدند و دستها را بالا بردند و خدا را شكر كردند و گفتند به مادرم بگوييد عمده نگرانيام رضايت شما بود.»
مرحوم عسگراولادي در خاطره ديگري اينگونه روايت كرده است: «شهيد حاج صادق اماني در شب وداع خواب ديده بود كسي به ايشان ميگويد تو در حال رفتني و دو فرزندت قاسم و صديقه را به كه ميسپاري؟ ايشان ميگفتند در عالم خواب گفتم همان كار كه مولايمان سيدالشهدا(ع) كرد و فرمود استودعكم الله. اين دو را به خدا ميسپارم، چون دارم به جانب خدا ميروم.»
شهيد عراقي نيز از آخرين وداع اينگونه ميگويد: «با هم صحبت كرديم كه در مسافرتي كه بنايش را با هم گذاشتيم و اميد داشتيم تا آخرين منزلگاه در اين سفر با هم باشيم، ولي چون هر كاري قابليت و لياقتي ميخواهد، من و برادرم هاشم لياقتش را نداشتيم در اين سفر با شما همراه باشيم. به هر حال گوي سبقت را از ما ربوديد. به نوبه خودم متأثر و متأسفم كه چرا اين لياقت در من نبود كه در اين حالت حداقل به دنبال شما و دنبالهرويتان باشم. پس از من مرحوم حاج صادق صحبت كرد و گفت از آرزوهايم اين بود كه چنين شبي را ببينم و نميدانم چگونه شكر اين نعمت را بهجا بياورم كه چنين چيزي نصيبم شده است. به شما وصيت ميكنم كه به خانوادهام بگوييد برايم ختم نگيرند. بعد محمد صحبت كرد و گفت همانطور كه در دادگاه هم گفتم، امروز به شما برادرها وصيت ميكنم به جوانان اين مرز و بوم بگوييد اولين تير را من رها كردم، ولي آخرين تير نبود و تا بيرون كردن دشمن و استعمار از اين مرز و بوم ننشينند. به همه برادران، دوستان و اقوامم بگوييد براي ما جشن بگيرند و پايكوبي كنند. در اين موقع مأموران نتوانستند طاقت بياورند و گريهشان گرفت و هق هق مأموران راه افتاد. سرهنگ محرري كه دم در ايستاده و چشمش پر از اشك بود مرا صدا كرد و گفت وضع مأمورانم دارد به هم ميخورد، ضمناً ميترسم وضع زندان هم به هم بخورد، بگو صحبت نكنند. گفتم من كه نميتوانم اين كار را بكنم، ميخواهيد چهار تن از برادرانمان را بكشيد، بعد ميگوييد بگويم صحبت نكنيد. اصلاً اين كار درست است؟ شما برو و در دفتر بنشين. هيچ اتفاقي نميافتد. بگذار هر چه ميخواهند بگويند و حرفهايشان را بزنند. بقيه بچهها راجع به اين مسائل سخن گفتند، بعد هم مرتضي و سپس رضا. تا اينكه ساعت نزديك يك بعد از نيمه شب شد. بچهها را تا دم در مشايعت كرديم. دو جيپ كه در آن مأمور بودند و چهار كاميون پليس اينها را سوار كردند و از زندان موقت به عشرتآباد لشكر دو زرهي بردند. تا اذان صبح كه اينها را شهيد كردند، مأموران آنجا بودند. قبل از اينكه به درجه رفيع شهادت برسند، وضو گرفتند و دو ركعت نماز خواندند، تكبير ميگفتند، آياتي از قرآن را تلاوت ميكردند و با روحي سرشار از شادي به نداي حق لبيك گفتند. مأموراني كه ميآمدند طاقت نداشتند و وقتي به بند خودمان رفتيم اكثرشان بهقدري گريه كرده بودند كه چشمانشان سرخ شده بود و از شهامت، روحيه و قوي بودن بچهها در اين موقع اظهار تعجب ميكردند.»
خبر منتشرنشده كيهان
در سحرگاه روز بيست و ششم خرداد ماه 1346، توسط خبرنگار كيهان از مراسم عروج چهار شهيد مؤتلفه اسلامي خبري تهيه شد، ولي مسئولان آن روز كيهان از درج اين خبر در روزنامه جلوگيري كرده و آن را به بايگاني فرستاده بودند. كاغذي كه اين گزارش كوتاه در آن نوشته شده اگرچه كهنه و فرسوده است، اما خبر همچنان تازه و پرمخاطب است. متن خبر، گوياست و نيازي به توضيح و تفسير ندارد. چهار مرد خدا را به قربانگاه ميبرند. آنها آرام و مطمئن به استقبال مرگ ميروند، مرگي كه آغاز زندگي جاودانه در جوار معنوي و آخرين گذرگاه به سر منزل مقصود است. مردان خدا كه از خود گذشته و به جانان رسيدهاند، آيات قرآن را زير لب زمزمه ميكنند و شايسته نميدانند هنگام ديدار سخني جز كلام يار بر لب داشته باشند. به اعتراف دژخيمان شاه، «ضربان نبض و قلبشان طبيعي است»... قاتلان سينه عاشوراييان را به رگبار ميبندند و...لحظهاي بعد مرغان عاشق كه از قفس خاك به عالم پاك پر كشيدهاند، به حقارت قاتلان ميخندند... متن خبر چنين است: «ساعت دو نيمه شب متهمان كه قبلاً از زندان موقت به پادگان حشمتيه منتقل شده بودند براي انجام تشريفات قانوني و معاينه طبيب قانوني به ترتيب به اتاق نگهباني وارد شدند. كليه متهمان كه قبلاً وصيتنامههايشان را نوشته و آماده بودند. پس از ذكر آدرس و نوشتن محل دفن معاينه شدند. چهار متهم ضربان نبض و قلب طبيعي داشتند و هر يك از متهمان در پاي ورقه وصيتشان نوشتند جسدشان را در ابنبابويه به خاك بسپارند. محمد بخارايي گفت از تهران خارجم نكنيد، بعد مكثي كرد و گفت هر جا كه بستگانم ميخواهند به خاكم بسپارند. در ساعت چهار صبح متهمان در حالي كه هر يك توسط سه مأمور مراقبت ميشدند به ميدان تير انتقال يافتند، دستمال براي بستن چشمهاي متهمان نياورده بودند. چند نفر از درجهداران دستمالهاي خود را دادند تا چشم متهمان را ببندند. هنگامي كه صفارهرندي براي امضاي وصيتنامه آمده بود تقاضا كرد تا پدرش را حاضر كنند و با او ملاقات كند. با اين تقاضا موافقت نشد و به او جواب دادند چون حكم اجرا خواهد شد، اگر پدرت بيايد و تو را ببيند چون پيرمرد است ممكن است دچار عارضه سكته شود، ولي پس از اجراي حكم مانعي ندارد مطلع شود و امكان دارد دچار ناراحتي نشود.
متهمان زير لب بهجز آيات قرآن چيزي نميگفتند. پس از بستن چشمهاي متهمان دستور شليك صادر شد و پس از ختم شليكهاي سربازان يكي از درجهداران تير خلاص را به روي مقتولين شليك كرد، در اينجا پزشك قانوني اجساد را معاينه كرد و جواز دفن به اسامي مقتولين صادر شد.»
حضور عظيم مردم پس از شهادت
با اينكه رژيم طاغوت خبر را منتشر نكرده بود، از حدود ساعت هشت صبح جمعيت انبوهي به طرف گورستان مسگرآباد تهران به راه افتاد و تجمع عظيمي بر پا شد. رژيم كوشيد جلوي هرگونه اعتراض و تجمع را بگيرد، اما نتوانست و جمعيت تا غروب در مسير جاده خاوران تردد داشت. براي شب هفت نيز رژيم اجازه برگزاري مراسم را نداد، اما هزاران هزار نفر از مردم بر سر مزارشهيدان رفتند. در گزارش ساواك تعداد اين جمعيت حدود 5 هزار نفر اعلام شده است كه البته گزارش نويسان، سعي در كم جلوه دادن حضور مردم داشتند. عوامل رژيم قبرستان را محاصره كردند و اجازه برگزاري هيچ مراسمي را بر سر مزار ندادند و مردم فقط در طول جاده خاوران تردد، گريه و اظهار خشم ميكردند. به گزارش ساواك توجه كنيد:
«سازمان اطلاعات و امنيت كشور
موضوع شب هفت قاتلين مرحوم منصور
ساواك شهرري گزارش مينمايد:
از ساعت 14 روز 44/3/31 به منظور برگزاري شب هفت اعداميان اخير كه در شهادت مرحوم منصور دست داشتهاند، تعدادي در حدود 5 هزار نفر با وسايط نقليه و پياده بهتدريج از ساعت فوقالذكر الي ساعت 19 به طرف گورستان مسگرآباد آمدند كه با پيشبيني قبلي و گماردن مأموران ژاندارمري در طول راه، از انجام مراسم و تجمع آنان جلوگيري شد كه مجبور به مراجعت ميشدند حتي به خانواده اعداميان كه با آوردن وسايل قصد برگزاري مراسم را داشتند اجازه رفتن به گورستان داده نشد. افرادي كه براي شركت در اين مراسم آمده بودند عموماً از كسبه بازار و ميادين تهران و شاگردان مغازههاي آهنگري و ريختهگري بودند. ضمناً در ميان آنها نامبردگان زير شناخته شدهاند...
رئيس ساواك استان مركز ـ مولوي»
و ختام سخن...
امسال، معراج اين طايفه از فتيان، 50 ساله شده است. آنها نماندند كه ثمردهي نهالي كه در روزگاز خويش در زمين اين سرزمين نشاندند را به چشم مشاهده كنند. اينك آن نهال به سرو تناوري تبديل شده كه نه تنها ايران كه جهان اسلام را به سايه پر حلاوت خويش ميهمان ساخته است. شايد بهترين توصيف درباب مجاهدت ماندگار ايشان، توصيفي است كه رهبر معظم انقلاب حضرت آيتالله العظمي خامنهاي در باره اين جوانمردان فرموده است: «اين شهداي چهارگانه (اماني، هرندي، نيك نژاد، بخارايي) كه جناب آقاي عسگراولادي از اين بزرگواران ياد كردند، شايد اين تعبير درباره آنها درست باشد كه بگوييم نورالله في ظلمات الارض. به هرحال اينها ستارگان و برجستگاني بودند كه در راه خدا رفتند. راهي را انتخاب كردند و نتيجه اين شد كه مشاهده ميكنيد يعني حاكميت اسلام در دوران سيطره كفر و استكبار بر عالم چيزي كه به افسانه شبيه است. اين شهداي چهارگانه حقيقتاً در دوران ظلمات نور خدا بودند كه درخشيدند، فضا و دلها را روشن كردند و راه را به خيليها نشان دادند.»
يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد.