در شمارههاي پيش عبدالله نوريپور راوي اين ستون همراه با كاميون تجهيزات به اروميه ميرود تا از آنجا به شهيد اصغر وصالي و گروه دستمال سرخها در مهاباد بپيوندد. اما در اين زمان اتفاقاتي در مهاباد رخ داده بود كه بخشي از آن را به نقل از سردار كوثري خوانديم و بخش ديگر را به روايت مريم كاظمزاده، همسر شهيد وصالي پيش رو داريد.
وقتي كه قرار بود به مهاباد برويم، غير از دستمالسرخها، گروهي پاسدار به همراه سردار كوثري و علي آزاد همراهيمان كردند. مقصد اوليه اروميه بود و سپس مهاباد. بعد از آنكه در اروميه مورد استقبال حجتالاسلام حسني قرار گرفتيم، رهسپار مهاباد شديم. كمي بعد به سه راهي نقده، اروميه و مهاباد رسيديم. قرار بود در آنجا يك تيپ از لشكر 77 خراسان به ما بپيوندند و با همراهي آنها سفر را ادامه بدهيم. اما هرچه منتظر مانديم از آن تيپ خبري نشد.
در همين اثنا جيپ سبزرنگي از راه رسيد كه رانندهاش به زبان فارسي حرف ميزد. علت توقف ما را پرسيد. اصغر كه به او مشكوك شده بود، بدون اينكه حرفي بزند، هويتش را جويا شد. آن شخص كمي من و من كرد و عاقبت خود را هاشمي، فرماندار نقده معرفي كرد. بعد از كمي بحث و گفتوگو، هاشمي از اوضاع نامطمئن مهاباد گفت و از اصغر خواست ستون رزمندهها را بدون اسكورت به آن شهر نبرد. دستمال سرخها از حرفهاي هاشمي خم به ابرو نياوردند، اما اصغر كه بار مسئوليت را بر دوشش احساس ميكرد، نگران شده بود و ميشد اين حالت را از چشمانش درك كرد. كمي بعد او نيز رضايت داد و دوباره راهي شديم.
به حومه مهاباد كه رسيديم، ديديم تيپ ارتش همراه با تانكها و نفربرهايشان در آنجا منتظر هستند. با وجود آنها كمي خيالمان از ورود به شهر راحت شد. با اينكه در معيت تانكها بوديم، ضد انقلاب كه فكر ميكردند ما آمدهايم شهر را از دستشان خارج كنيم، شروع به تيراندازي به سمت ما كردند، اما دير جنبيده بودند و به هر ترتيبي بود دستمال سرخها خود را به مقر سپاه رساندند.
در اين مقر از قبل چند نفر از بچههاي سپاه حضور داشتند كه به دليل تعرض مكرر ضد انقلاب، روحيهشان تضعيف شده بود. اما با ورود بچههاي دستمال سرخ، شور و هيجان خاصي در بين آنها ايجاد شد و جان تازهاي گرفتند. مقر سپاه در واقع ساختمان سابق كاخ جوانان بود كه در حاشيه شهر قرار داشت با اتاقهاي بسيار كه از وضعيت بهداشتي نسبتاً خوبي برخوردار بود و حتي كتابخانهاي داشت كه اگر اوقات فراغتي پيش ميآمد، ميشد در آنجا نشست و مشغول مطالعه شد.
روزهاي اول كمتر از مقر بيرون ميرفتيم. پا را كه بيرون ميگذاشتي، از سوي ضد انقلاب تيراندازي ميشد. روبهروي محل استقرار ما چند كوچه و پسكوچه وجود داشت كه مردم در آنجا زندگي ميكردند، ضد انقلابها با استفاده از پشتبامهاي اين منازل، به سوي مقر تيراندازي ميكردند و وجود مردم باعث ميشد دستمال سرخها نتوانند كار خاصي عليهشان انجام دهند. بالاخره اصغر قرار عملياتي را طرحريزي كرد و يك بار كه ضدانقلابها باز به سمت ما تيراندازي كردند، دستمال سرخها مثل برق به سمتشان يورش بردند.