در شمارههاي پيش خوانديم كه گروه دستمال سرخها بدون آنكه عبدالله نوريپور راوي اين ستون همراهشان باشد به مهاباد ميروند، تا قبل از پيوستن نوريپور به همرزمانش، اتفاقاتي در اين شهر رخ ميدهد كه آنها را از زبان سردار محمد كوثري پيش رو داريد.
سردار كوثري مقطع كوتاهي به عنوان معاون يكي از گروهانهاي دستمال سرخ بود كه از همراهي با بچههاي ما در مهاباد ميگويد: بعد از آنكه با دو فروند هواپيماي 130 - C به اروميه رفتيم، حجتالاسلام حسني امام جمعه اين شهر اولين نفري بود كه به استقبال ما آمد و سخناني ايراد كرد. يادم است ايشان در بخشي از حرفهايش گفت: «دموكراتها براي سر من دو ميليون تومان جايزه گذاشتهاند و فكر ميكنند با اين كارشان از آنها ميترسم» با سخنان شجاعانه ايشان، نيروها روحيه گرفتند و عصر همان روز با 15 دستگاه مينيبوس و با اسكورت چند نفربر و تانك ارتش به طرف مهاباد رفتيم.
آن شهر كاملاً به دست ضد انقلاب افتاده بود. حتي تيپ دوم لشكر 64 نيز اين شهر را كاملاً تخليه كرده بود كه قرار شد يك تيپ از لشكر 77 خراسان جايگزينشان شوند. به مهاباد كه رسيديم در ساختمان سابق كاخ جوانان در نزديكي پادگان ارتش مستقر شديم. ضد انقلاب طول روز جرأت درگيري نداشت و ما هم درگير نميشديم اما هر شب شبيخون ميزدند كه مجبور بوديم تا صبح بيدار بمانيم و در طول روز استراحت كنيم. كمي كه گذشت شهيد وصالي تصميم گرفت عملياتي انجام دهيم. روبهروي مقر ما خياباني فرعي وجود داشت كه يك كيلومتر پايينتر به خيابان بزرگتري متصل ميشد. ضد انقلاب به محل اتصال اين دو خيابان «سه راهي نارنجك» ميگفتند چراكه عنوان ميكردند هر كسي به آنجا نزديك شود، نارنجك بارانش ميكنند.
با عمليات ما سه راهي نارنجك تا حدي پاكسازي شد. اما خطر همچنان وجود داشت و در آمادهباشهاي شبانه كمكم صحبتها گل كرد و اصغر وصالي از منافقين (مجاهدين خلق) و ماهيتشان ميگفت. آن زمان كمتر كسي جرأت داشت از سازمان منافقين بد بگويد اما اصغر وصالي با جسارت ميگفت اين سازمان تا سال 54 قابل اعتماد بود، پس از آن رويه خود را تغيير داده و ديگر به درد بخور نيست. از طرف ديگر چون با مسعود رجوي در يك زندان بودند، در خصوص او ميگفت كه اين شخص به حتم خود را فروخته است كه اعدام نشد. اما در عين حال به قول شهيد وصالي، رجوي در ساماندهي افراد و جنگ رواني تبحر داشت و نيروهاي انقلابي ميبايست مراقبش ميبودن.
به هرحال چند روزي در مهاباد بوديم تا اينكه هيئت حسن نيت از تهران براي مذاكره با ضد انقلاب آمد. البته ما به آنها هيئت سوء نيت ميگفتيم زيرا چيزي كه برايش مهم نبود، بچههاي سپاه بودند و در سوي ديگر ضد انقلاب در مركز توجه اعضاي اين هيئت قرار داشتند. در همان ايام كمابيش درگيريهايي داشتيم كه در يكي از مهمترين اتفاقات خواهر خبرنگاري كه همراهمان بود، به اسارت ضد انقلاب درآمد. اصغر وصالي نيز اعلام كرد كه اگر او را ظرف 20 دقيقه آزاد نكنيد، شهر را با خمپاره ويران ميكنيم. اين حرفش در صورتي بود كه ما گلوله خمپارهاي هم نداشتيم. اما ضد انقلاب كه ميدانستند وصالي با كسي شوخي ندارد، سريع خانم كاظمزاده را آزاد كردند. مدتي بعد هم كه در حين آموزش نارنجكي در دستم منفجر شد و دوره 50 روزه حضورم در مهاباد به اتمام رسيد.