کد خبر: 701358
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۳:۵۴
گفت‌وگوي «جوان» با پدر و مادر شهيد قرآني سيد‌حسن هاشمي‌نسب
چندي پيش همايش سوره‌هاي سرخ با هدف تجليل از شهداي قرآني كه در نوع خود بزرگ‌ترين اجتماع قرآني كشور بود، برگزار شد.
مينا شانلو

اين اجتماع بزرگ آغازي بود تا نهادها و ارگان‌هاي قرآني مختلف وارد عرصه شده و با استفاده از توان بسيج مساجد، فعاليت‌هاي چشمگير و گسترده‌اي را در عرصه قرآن كريم به نمايش بگذارند. در حاشيه اين همايش از خانواده شهداي قرآني هم تجليل و تكريم شد تا يادمان نرود شهدا از دامان همين‌ها به معراج رسيده‌اند.

در كنار همه مادران شهدا مي‌نشينم و همه حواسم معطوف به مادري مي‌شود كه آرام‌آرام به سمت ما گام بر‌مي‌دارد و در كنار‌مان مي‌نشيند. به سراغش مي‌روم و از او نام شهيدش را مي‌پرسم، شهيد سيد‌حسن هاشمي‌نسب...

نامش را پيشتر شنيده بودم، همكلامي با جيران زماني مادر شهيد سيد‌حسن هاشمي‌نسب برايمان عطيه قرآني مي‌شود از اين همايش قرآني.

جيران زماني مادر شهيد از اولين روزهاي شروع جنگ مي‌گويد: جنگ كه آغاز شد جبهه سنگر اصلي خانواده هاشمي‌نسب‌ها بود. همه اعضاي خانواده مستقيم و غير‌مستقيم در ميدان حضور داشتند. خدا هم نگهبان ما بود. به‌راستي بايد گفت كه سيد‌حسن مسير شهادت را از آيه آيه‌هاي قرآن گرفت و مأنوس بودنش هم، بهانه شهادتش شد. ساختمان وجودي هر انسان بر‌گرفته از فطرت والدين است. ما هم به لطف خدا از ابتداي زندگي در مسيري بوديم كه در حد دركمان به مسائل ديني و احكام اسلامي عمل مي‌كرديم. فرزندانمان هم از ما ياد گرفته و به نوعي الگو‌يشان شده بود من و پدرشان. آنها گل‌هايي بودند كه در باغچه خانواده رشد و پرورش مي‌يافتند. مادر شهيد هاشمي‌نسب از توجه همسرش به پرداخت خمس و زكات و كسب رزق حلال برايمان مي‌گويد: «همسرم تنها به فكر عاقبت بخيري بچه‌ها بود. مراقب بود رزق حلالي كه به خانه مي‌آورد اگر خمس و زكاتش دو‌ تومان مي‌شد، حتماً پرداخت كند. آنچه پسرم سيد‌حسن بدان رسيد همه و همه لطف خدا بود و به بركت همين رزق حلال.»

ادامه مادرانه‌هاي خانم زماني به دوران انقلاب و فعاليت‌هاي دردانه انقلابي‌اش باز‌مي‌گردد‌: «حسن هنوز دوران دبستانش را به پايان نرسانده بود كه با جمعي از دوستانش راهي تظاهرات مردمي عليه رژيم طاغوت مي‌شود. پدرش هم براي اينكه سيد‌حسن به تظاهرات نرود و اتفاقي برايش نيفتد او را با خود به محل كار مي‌برد. مي‌ترسيد و مي‌گفت بچه است و او را دستگير مي‌كنند. پدرش عجيب وابسته سيد‌حسن بود. از اين رفت و آمدن‌هايش به محل كار پدرش هم خاطره‌هاي خوبي داريم. يك‌باري كه حسن همراه پدرش به محل كارش رفته بود در دفتر كار رئيس اداره به بالاي صندلي‌ها مي‌رود و عكس شاه را پاره مي‌كند. آن روزها زمزمه پيروزي انقلاب به گوش مي‌رسيد.»

از اين جاي گفت‌وگو به بعد، سيد‌جمال هاشمي‌نسب پدر شهيد به جمع ما مي‌پيوندد و از خوابي كه قبل از تولد سيد‌حسن ديده برايمان مي‌گويد: «پيش از تولد سيد‌حسن، ‌من خواب ديدم يكي از دوستانم كه خيلي زاهد و متدين بود ‌در حالي كه شمشيري در دست دارد، ‌به من گفت: بيا برويم! از او پرسيدم كجا؟! گفت: مگر نمي‌داني آقا ظهور كرده است، ‌مگر نمي‌بيني؟ از خواب بيدار شدم و دقيقاً خواب من مصادف شد با قيام امام‌خميني (ره) ‌در سال 1342. آن زمان بود كه به خودم گفتم فرزند نوزادم (سيدحسن) عاقبت خوبي خواهد داشت.»

پدر شهيد در ادامه مي‌گويد: «خوش به‌ حالش كه رفت. قبل از شهادت، يك پايش در مدرسه بود و يك پايش در جبهه. 20روز جبهه بود و 10روزش را در مدرسه مي‌گذراند. اينجا مدرسه مي‌رفت و آنجا در دانشگاه جبهه‌ها بود. اوايل دبيرستان سال 1360 بود كه راهي ميدان كار‌زار شد. شش سالي در جبهه جنگ بود. دفعه آخر كه راهي شد من براي پيگيري كاري به شهرستان رفته بودم. ايشان رفت جبهه. از همانجا با من تماس گرفت كه بابا من جبهه هستم نشد كه موقع رفتن شما را زيارت كنم. من هم گفتم كه من تو را به خداي رحمان سپردم. همراه برادر كوچك‌ترش عباس رفته بود. خبر شهادتش را هم عباس برادرش برايمان آورد. سيد‌حسن را به خط مقدم اعزام مي‌كنند و اجازه نمي‌دهند برادرش عباس هم برود؛ مي‌گويند دو برادر نمي‌توانند در خط حضور داشته باشند. عباس ماند تا خبر شهادت برادرش را برايمان بياورد.»

فصل شهادت

نحوه شهادت فرزند را از زبان پدر مي‌شنويم زيرا تمام نگراني ما اين است كه نكند دل مادرانه جيران خانم تاب بيان تكه‌تكه شدن فرزندش را نداشته باشد و پدر اينگونه برايمان روايت مي‌كند: سنگر سيد‌حسن و خواهر‌زاده‌ام كه با هم همرزم بودند در ميان برف محصور شده بود. ناگهان خمپاره‌اي به سنگر مي‌خورد و هر دو به شهادت مي‌رسند. از صورت خواهر‌زاده‌ام فقط فك پايين مانده بود. سيد‌حسن هم همان‌طور كه مي‌خواست به شهادت رسيد. خودش از نحوه شهادتش در وصيتنامه برايمان گفته بود. خوشحالم كه من هم سهمي كوچك در اين نظام جمهوري اسلامي دارم. خدا را شكر. سيد‌حسن در منطقه ماووت عراق در روند عمليات بيت‌المقدس‌2 آسماني شد. مادر گويي از لابه‌لاي خاطراتش چيزي به ذهنش رسيده و مي‌خواهد برايمان از آن روزها سخن بگويد: «من همواره اهل نماز و روزه بودم و به ناني كه به خانه مي‌آمد اهميت مي‌دادم. تا آنجا كه مي‌توانستم قرآن مي‌خواندم و احكام اسلام را رعايت مي‌كردم. مادر سه دختر و چهار پسر بودم كه يكي از پسر‌ها را در راه خدا دادم.

سيد‌حسن من در سن پنج‌سالگي شروع به خواندن نماز و قرآن كرد. اين در حالي بود كه ما در شرايط خفقان ديني به سر مي‌برديم و آن زمان كسي جرئت نمي‌كرد فعاليت‌هاي مذهبي علني داشته باشد اما حسن دينداري‌اش را مرهون همراهي‌اش با پدر بود. هر زمان پدرش مي‌خواست نماز و قرآن بخواند سيد‌حسن كنار پدر مي‌نشست و او هم از آموزه‌هاي قرآن بهره‌مند مي‌شد. كمي كه بزرگ‌تر شد بچه‌هاي مسجد را جمع كرد و براي آنها كلاس آموزشي قرآن و احكام بر‌گزار كرد. به بچه‌ها مسائل ديني را آموزش مي‌داد. در مسجد هم قرآن مي‌خواند و در مراسم‌هاي مذهبي شركت گسترده‌اي داشت. فرمانده بسيج مسجد 14 معصوم(ع) بود. پدر و برادر‌هايش اهل جهاد بودند.

مدتي بعد سيد‌حسن در كلاس‌هاي درس آقاي كافي شركت كرد و هر زمان كه از جلسه به خانه مي‌آمد عباي پدرش را روي دوشش مي‌انداخت و براي خواهر‌ها و برادر‌هايش كلاس درس بر گزار مي‌كرد و هر‌آنچه خود آموخته بود به آنها ياد مي‌داد.

اگر بخواهم از ويژگي‌هاي اخلاقي سيد‌حسن برايتان بگويم شايد بگوييد از بچه‌شان تعريف مي‌كنند اما حقيقت اين است كه معلم فرزندم «الله» ‌بود. او در معناي واقعي كلمه آقا بود. برايش زن گرفتم و پنج ماهه داماد بود كه براي آخرين‌بار رفت و خبر شهادتش را برايمان آوردند. تنها يادگار سيد‌حسنم، دختري به نام زهراست.

حسن بارها در جبهه و عمليات‌هاي مختلف شركت كرد تا در نهايت در سال 1366به شهادت رسيد. وقتي به او مي‌گفتم كه تو مجروح شده‌اي ديگر نرو و... مي‌گفت مادر جان! جدم امام حسين (ع)‌چقدر مجاهدت كرد، به من نگو كه نروم. آنقدر رفت تا شهادت نصيبش شد. حسن گل سر سبد بچه‌هايم بود.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار