کد خبر: 694814
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۳ - ۱۶:۰۷
گفت‌وگوي «جوان» با آزاده جانباز سردار علي فردوس از رزمندگان نام‌آشناي خطه مازندران
سردار علي فردوس آزاده و جانباز 70 درصد دوران دفاع مقدس است كه سه مقام شامخ رزمندگي، جانبازي....
زينب محمودي عالمي

سردار علي فردوس آزاده و جانباز 70 درصد دوران دفاع مقدس است كه سه مقام شامخ رزمندگي، جانبازي و در نهايت اسارت در مسير پاسداري از نظام اسلامي را توأمان دارد و آوازه حماسه سرايي‌اش در كنار ساير رزمندگان چنان پيچيده بود كه حتي دشمن نيز او را شناسايي كرده و براي سرش جايزه تعيين كرده بودند. براي آشنايي با زندگي جهادي فردوس، دقايقي همكلامش شديم كه ماحصل آن را تقديم حضورتان مي‌كنيم.

قدم در مسير مجاهدت را از چه زماني برداشتيد؟

مثل خيلي از جوانان مسجدي قبل از انقلاب، در مسجد رودگر محله كه مسجدي قديمي و قلب شهر بابل است با انقلاب اسلامي امام خميني (ره) آشنا شدم. رساله امام كه درمنزل عمه‌ام بود را مطالعه مي‌كردم و به همراه پسرعمه‌ام شهيد حجت‌الله بابازاده كه از دانشجويان دانشگاه فني بابل بود، در تظاهراتي كه به مناسبت اربعين آقامصطفي خميني فرزند امام (ره) برپا شد شركت كردم كه ساواك دانشجويان را دستگير و زنداني كرد و من فرار كردم. آن زمان 14 سال داشتم.

چه خاطره‌اي از مبارزات انقلابي داريد؟

خانواده ما مذهبي بودند. روبه‌روي خانه ما سينما بود مادرم بسيار مذهبي بود و اجازه نمي‌داد تلويزيون ببينيم يا به سينماي قبل از انقلاب برويم. زمان شروع انقلاب در بابل بودم كه مرحوم آيت الله هادي روحاني نماينده ولي فقيه در مازندران هر شب ماه مبارك رمضان سخنراني مي‌كرد. ساواك ايشان را دستگير كرد. من و شهيد احمد جغتايي كنار شهرباني سخنراني ضبط شده مرحوم آيت‌الله روحاني را روي بلندگو گذاشتيم و مأموران شهرباني شهيد جغتايي را دستگير كردند و من فراركردم و براي اينكه مأموران را بترسانم، هندوانه‌اي تهيه كردم و داخل خودروي گارد شهرباني انداختم. مأموران مرا تعقيب كردند اما توانستم فرار كنم. بعد به تهران رفتم و خانه پسرعمه‌ام مخفي شدم.

بعد از انقلاب چطور فعاليتتان را ادامه داديد؟

پنج روز بعد از انقلاب عضو كميته شدم. سال59 از طريق بسيج وارد جبهه شدم و در ستاد جنگ‌هاي نامنظم شهيد چمران بودم. درعمليات بازي دراز حضور داشتم كه در آن عمليات چشم راستم را از دست دادم بعد از آن وارد دژباني سپاه شدم. همچنين در درگيري با منافقين نقش فعال داشتم اسمم بر سر زبان‌ها افتاده بود منافقين چندين بار مي‌خواستند مرا ترور كنند. يكبار بعد از مجروحيت در جبهه، وقتي به بابل آمدم سه نفر از منافقين در چهارراه ضرابپوري بابل به سمت ما تيراندازي كردند كه 11تير به دو دستم و10 تا تير به شهيد اسماعيل‌زاده و آقاي يوسف‌نژاد از دوستانم خورد و شهيد اسماعيل‌زاده بر اثر جراحات سال63 شهيد شد و يك فرزند او هم در عمليات والفجر6 مفقود‌الاثر شد.

بعداز مجروحيت باز به جبهه برگشتيد؟

بله، اولين بار نبود كه مجروح مي‌شدم. البته كمي بعد در سال 63 به اسارت درآمدم. يادم رفت بگويم كه پيش از اين وقايع وارد خط پدافندي گيلان‌غرب شده بودم و در عمليات فتح‌المبين شركت كردم كه شهيد محمود خاك سار از سرداران و نيروهاي خوب زمان حاج احمد متوسليان را آنجا ملاقات كردم. ايشان هميشه مي‌گفت يا خمپاره روي دوشم بنشيند، يا روي پيشاني‌ام كه جايگاه سجده است. اتفاقاً درعمليات فتح المبين تيري به پيشاني‌اش خورد و به آرزويش رسيد.

شهيد خاك سار قبلش در عمليات شوش مجروح شده بود. در عمليات گيلان‌غرب فرمانده گروهان بود. در پنج قدمي عراقي‌ها بود كه تركش خورد اما يك آخ نگفت. منافقين او را كنارخيابان چنان زده بودند كه چند ماه نمي‌توانست غذا بخورد و بالاخره در عمليات فتح‌المبين به شهادت رسيد. او هميشه شيريني به جبهه مي‌آورد و مي‌گفت اين شيريني شهادت است.

از خاطرات دوستان شهيدتان بگوييد؟

يكي از دوستانم شهيد يوسف سجودي بود كه فرمانده گردان تيپ 8 نجف بود. دوست و همرزم ديگرم شهيد سيد حسين گلريز بود كه قبل ا‌ز شهادت محافظ آيت الله هادي روحاني نماينده فقيد ولي فقيه در مازندران بود. به مردم مي‌گفت من يك شهيدم. او خيلي با‌بصيرت بود. زمان بني‌صدر مخالف بني‌صدر و طرفدار شهيد بهشتي بود. در عمليات بيت‌المقدس پايگاه شهيد نصر آن موقع نيروهاي گيلان و مازندران پخش مي‌‌شدند كه براي اولين بار فرمانده گروهان يك من بودم و گروهان 2 شهيدگلريز فرماندهش بود. كمي بعد عمليات بيت‌المقدس شروع شد كه چند تا عراقي را اسيركرد. يك اسير كه نارنجك دستش بود روي شهيد گلريز انداخت زماني كه هنوز جان در بدنش بود به رزمنده‌ها مي‌گفت به من دست نزنيد. در حال خواندن قرآن بود كه جان داد و به شهادت رسيد. مزارش در آرامگاه معتمدي بابل زيارتگاه مردم شهيد‌پرور است و هركس حاجتي از زيارت مزارش مي‌گيرد.

يا در عمليات محرم شهيدي بود به نام شهيد مزدستان كه بعدها فرمانده گردان صاحب‌الزمان شد. او قبل از عمليات پابرهنه شد كفش را روي گردنش انداخت و گفت مي‌خواهم مثل حر شهيد شوم و طي دو عمليات ارتفاعات موسيان را با همراهي رزمندگان فتح كردند و تلفات سنگين در جاده شهرك زبيداد به دشمن وارد كردند. بعد از عمليات محرم تمام تيپ‌هاي سپاه تبديل به لشكر شدند و تيپ كربلا تبديل به لشكر 25 كربلا شد.

گويا شما در عمليات‌هاي متعددي شركت داشتيد، روند رزمندگي‌تان چطور ادامه يافت؟

بنده درعمليات والفجريك هم حضور داشتم كه با همكاري لشكر 7 ولي‌عصر ارتفاعات 175متري كه ارتفاع سختي بود را گرفتيم. در عمليات محرم هم بودم كه دشمن در اين عمليات از ما تلفات سنگين گرفت و دست راست ما شهيد ناصر بهداشت فرمانده گردان حمزه سيدالشهدا(ع) شهيد شد. بعد از عمليات والفجريك باز به خط جفير(طلائيه)برگشتيم و وارد عمليات والفجر4 در مريوان شديم. در اينجا خوب است از شهيد 14 ساله محمد زربياني ياد بكنم؛ پيك تيپ‌يك كربلا كه به ايشان سرباز كوچك امام‌زمان(ع) مي‌گفتند. ايشان كمي قبل از شهادت خواب دوستش شهيد اصحابي را ديده بود كه در باغ زيبايي است. روز بعد مي‌خواستم او را به خط بفرستم كه گفتند دارند در ارتفاعات پنجوين تك مي‌زنند و شهيد زربياني سوار ماشين شد و تيرتانك مستقيم به سرش خورد و به شهادت رسيد. بعد از آن آمديم وارد عمليات والفجر6 شديم كه خيلي عجله‌اي انجام شد و گفتند دشمن را بايد مشغول كنيم تا عمليات خيبر در طلائيه و جزيره مجنون انجام بشود. سردار شهيد ذبيح اللهي در همين عمليات والفجر6 شهيد شد و رزمندگان شمال دهلران منطقه چيلات عمليات انجام دادند و لشكر مازندران مقابل سپاه چهارم عراق ايستاد و رزمنده‌ها درطلائيه عمليات خيبر را انجام دادند.

چطور به اسارت درآمديد؟

بعد از 11 ماهي كه از عمليات والفجر6 و خيبر گذشت، در شناسايي منطقه سومار در كنار شهيد طوسي بوديم. قبل از اينكه به شناسايي بروم در چادر بودم كه شهيد تيموريان گفت تو اسير مي‌شوي. حدود 10 دقيقه بعد شهيد طوسي مأموريتي داد و گفت نبايد از آن با كسي صحبت كني. در ادامه گفت: ديشب خواب پيامبر(ص) را ديدم كه چهار تا سيب را به دو نفر داد و خوردند. دو نفر ديگر نصفه گذاشتند. كمي بعد به اتفاق شهيد حسن ناطق و شهيد اصغري و آقاي حسين عباسعلي‌پور راه افتاديم. دشمن به ما كمين زد. چهار نفربوديم دو نفر شهيد شدند و من و عباسعلي‌پور به اسارت درآمديم. چند بار مي‌خواستند ما را بكشند كه سعادت شهادت نداشتيم و بالاخره بعد از شش سال اسارت آزاد شديم.

گويا با اسم خاصي دربين بعثي‌ها معروف بوديد؟

در راديو عراق مرا با اسم مستعار «علي موحد» مي‌شناختند و نمي‌دانستند علي فردوس هستم. همان كسي كه او را ژنرال يك چشم خميني مي‌گفتند و براي سرم جايزه گذاشته بودند. در اسارت خودم را سرباز معرفي كردم. 28دي ماه 63 اسير شدم و با مرحوم ابوترابي زمان اسارت بوديم. بعد از شش سال اسارت بعثي‌ها سال69 به همراه اسرا آزاد شدم. بعد از اسارت وارد سپاه شدم و الان بازنشسته هستم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار