دكتر محمدرضا نصيري
باور نميكنم
كه ناگهان به سادگي آب
از ساحل سلام
دل بركنم
تا لحظهلحظه در دل درياي دور
امواج بيكران دقايق را
پارو زنم!
قيصر امينپور
در عرصه پژوهشهاي تاريخي كمتر كسي است كه با نام و آثار استاد باستاني پاريزي آشنا نباشد. استاد با خلق آثار ماندگاري در حوزه تاريخ توانست براي خود جايي فراتر از انتظار باز كند. اين استاد فهيم، انديشمند و دوستداشتني در خانوادهاي فرهنگي و فرهنگدوست به دنيا آمد. به گفته استاد پدرش روحاني، خطيب و مدير مدرسه چهار كلاسه پاريز و مادرش دختر كربلايي زينالعابدين كشاورز و متولي موقوفه خواجه سعيدي پاريز بود كه نسب از خواجه نقشبند در بخارا داشت. استاد تحصيلات اوليه را در پاريز به پايان رساند و براي ادامه تحصيل به سيرجان رفت و از دانشسراي مقدماتي كرمان در سال 1325 فارغالتحصيل شد و سپس به تهران آمد و در دانشسراي عالي در رشته تاريخ مشغول تحصيل شد و سرانجام در سال 1330 پس از فارغالتحصيلي براي تدريس به كرمان برگشت. علاقه استاد به پژوهش و مطالعه در احوال مردم و تاريخ ايران چنان بود كه از همان آغاز نوجواني دست به قلم برد و با ترجمه مقالاتي از روزنامههاي عربزبان و چاپ آنها در نشريات آن عصر براي خود شهرتي كسب كرد. استاد پس از هفت سال دبيري در دبيرستانهاي كرمان براي ادامه تحصيل به تهران آمد و رساله دكتراي خود را تحت عنوان «تاريخ ايران قديم از نظر ابناثير» به راهنمايي زندهياد سعيد نفيسي به پايان رسانيد و در سال 1338 به عنوان عضو هيئت علمي در گروه تاريخ دانشگاه تهران پذيرفته شد و سرانجام از اين دانشگاه به افتخار بازنشستگي نايل آمد. استاد در عرصههاي مختلف تاريخي ـ ادبي پژوهشهاي ماندگاري انجام دادند كه با مطالعه هر يك از اين آثار به آساني به اهميت آنان ميتوان پي برد. وي همواره در آثار خود حرفي براي گفتن داشته و رواني نثر و پختگي قلم كه اغلب با چاشني مطالبي از خط دلانگيز پاريز و كرمان همراه بوده، سبب شده است آثار استاد با استقبال گرم روبهرو شود.
استاد جاذبهاي ستودني داشت، محفلي نبود كه استاد حضور داشته باشد، ولي علاقهمندان و مريدانش به دورش حلقه نزنند. متانت، خلوص، صفاي درون، خوشقلبي و خاصه شوخيطبعي از مميزات وي بود. روي خندان، چهره گشاد، بيان گرم وي كه با لطيفه، امثال و حكم، ضربالمثلها و اشعار بزرگان همراه بود و نيز ياد كردن از زادگاه خود، پاريز و كرمان باعث گرمي محفل ميشد.
روي شكفتهاي كه دلي وا شود از او
صائب به صد هزار گلستان برابر است
محضر استاد همه صفا و صميميت بود، خمودي و خموشي را جايي نبود، سيماي خندان و سخنان بذلهگونه وي به محفل گرمي ميبخشيد و اين نعمت بزرگي بود كه فقط مخصوص استاد بود و كمتر كسي را ميتوان يافت كه صاحب چنين ويژگيهاي والاي اخلاقي و انساني باشد. شكوه در كارش نبود. لب به شكايت نميگشود، حب وطن در جان و دل وي ريشه داشت، ايران مدينه فاضلهاي بود كه در تفكر تاريخي وي جاي خاصي داشت.
عشق استاد به وطن ما را به ياد اين گفته هرمان ويسه مياندازد كه ميگويد:«وطن معنويترين كلام روي زمين است. دوستي وطن نه در زمين است و نه در خاك. دوستي وطن در دل است، در خون است و شايد همان حيات دمندهاي است كه در جسم ما بالا و پايين ميرود.»
سالها بايد كه تا يك سنگ اصلي ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان يا عميق اندر يمن
عمرها بايد كه تا يك كودكي از روي طبع
عالِمي گردد نكو يا شاعري شيرينسخن
روزي كه در شوراي مديران انجمن آثار و مفاخر فرهنگي تصميم بر آن شد كه از خدمات استاد باستاني پاريزي تجليل به عمل آيد، از سر لطفي كه استاد به بنده داشتند طرح موضوع را به اينجانب سپردند. با ارادت و اخلاص تمام در گروه تاريخ دانشگاه تهران خدمت استاد رسيدم و عرض كردم اگر اجازه فرماييد بزرگداشتي براي تجليل از مقام انساني و ارزشهاي والاي اخلاقي و قدرداني از تلاشها و كوششهايتان گرفته شود تا نسل حاضر با تلاشهاي شما در راه تعليم و تعلم آشنا شوند. استاد با روي خندان فرمودند:«تو ميخواهي با برپايي بزرگداشتي حلواي مرا بخوري! نه نميشود!» و قبول نفرمودند، چون اصرار بيش از حدم را ديدند تبسمي فرمودند كه سفري در پيش است پس از برگشت! عرض كردم:«استاد! پاريز ميرويد يا پاريس؟» فرمودند:«تا قسمت چه باشد.»
پس از بازگشت از مسافرت، بار ديگر به فرموده جناب آقاي دكتر محقق، رئيس محترم انجمن به خدمت استاد رسيدم و دوباره خواسته انجمن را مطرح كردم، اما باز قبول نفرمودند و از سر مزاح اشاره كردند:«نكند وقت حلوا خوردن است؟!» و با شوخي و گشادهرويي طفره رفتند. البته ديگر جاي اصرار نبود. آن روزها گذشت و با تغيير مديريت در انجمن (1389) برنامه بزرگداشتها نيز همچون ساير برنامههاي انجمن به مسير ديگري افتاد. دريغا كه زمان از دست رفت و داغ حسرت بر سينه ماند كه چرا به موقع انجام نشد!
رفتهاي چون اشك از چشمم و هنوز چشمم در راه است و جان در انتظار اما خوشبختانه با گذشت زمان و تغيير در مديريت انجمن (1392) اين فرصت دوباره فراهم آمد كه برنامه بزرگداشتها به همان مسير قبلي خود بازگردد و براي جوانان آرزومند و مشتاق و انديشمندان صاحبقلم اين موقعيت و فضا ايجاد شود كه بيتكلف قدم در محفل ساده و بيريا گذارند. استقبال عموم مردم از اين مجالس مايه قوت قلب مديريت انجمن شد تا با تلاش بيوقفه برنامه بزرگداشتها را به اجرا درآورد. شرح خدمات استادمان به جامعه و مردم در بيشتر نشريات آمده است و بر كسي پوشيده نيست، اما آنچه گفتني است و به نظر ميرسد تكرار آن پر بيفايده نباشد آن است كه چگونه استاد محبوب دلها و در ميان هزاران فرد شهره آفاق و چهرهاي دوستداشتني براي عام و خاص شد تا احترام عارف و عامي را نسبت به خود برانگيزد و چه شد كه استاد اينگونه به فرهنگ و تاريخ ادب كهن سرزمين ايران اسلامي عشق ورزيد. چه شد در طول زندگي با نامرديها و نامراديها ساخت، اما از جاده ادب، تواضع و فروتني بيرون نشد و همواره به مردم عشق ورزيد. شايد در يك جمله بتوان گفت استاد «نازپرورد تنعم» نبود و «شيوه رندان بلاكش» را داشت. رندي كه فضيلت اخلاقي را در كنار فضيلت علمي ميديد.
اينك پير پر تدبير تاريخ ما در ميانمان نيست تا با قلم شيرين خود آثاري خلق كند كه نكات تاريك تاريخ ما را روشن سازد. بيشك آثار وي ماندني است، زيرا استاد از جمله مورخاني بودند كه نوشتههايشان را با تكيه بر اسناد و مدارك و سپس با استنباط خود تأليف ميكردند. فقدان بزرگان فرهنگ و ادب حكايتي جانسوز است كه جبر روزگار است و از آن گريزي نيست. سرانجام فرهيختهاي كه با گفتار و نوشتار شوري به پا ميكرد و شخصيتي كه از حريم ادب و نزاكت عدول نميكرد، در روز پنجم فروردين ماه 1393 دار فاني را وداع گفت و قالب جسم را در خاك گذاشت و جان را به افلاك برد.
گر قالبت در خاك شد، جان تو در افلاك شد
گر خرقه تو چاك شد، جان تو را نبود فنا
انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ضمن ارج نهادن به خدمات فرهنگي و علمي اين استاد فرهيخته آرزومند است برگزاري چنين مجامعي موجب آشنايي جوانان با چهرههاي درخشان عرصه علم و ادب باشد.