جعبههاي ميوه را از پشت ماشين ميآوردند حياط. اينها ميوههاي باغ بودند و قرار بود مربا شوند و لواشك. مرباي آلبالو، مرباي هلو، لواشك آلو....پدربزرگ هر جعبه را كه ميريخت توي حوض ميگفت: جاي مادربزرگتان خالي...
همه از باغ برگشته بودند و من نشسته بودم تو اتاق و كتابهايم را ورق ميزدم. هر از گاه زير خطي مداد ميكشيدم و باز حواسم پرت صداي بچهها ميشد. همه چيز بوي تابستان ميداد الا همين ترم تابستانِ دانشگاه. هشت ترمم تمام شده بود. چند واحد مانده بود براي مهرماه كه اگر ارشد قبول ميشدم، بايد اين چند واحد را تا شهريور تمام ميكردم.
مينا و فاطمه و مهناز داشتند هستههاي آلبالو در ميآوردند. آرزو هر از گاه شيطنت ميكرد و آب آلبالو ميپاشيد به صورت بقيه؛ صداي خندهشان دلم را ميبرد. عصر آن روز آخرين امتحانم بود و راحت ميشدم. آخرين امتحان را كه دادم تا خانه پدربزرگ تمام كوچه پس كوچهها را يك نفس دويدم كه برسم به بچهها و ته مانده خندههايشان...اما هيچ ماشيني جلوي در، پارك نبود. همه برگشته بودند به خانههايشان.
جواب كنكور ارشد كه آمد همه گفتند هر چي خودت دوست داري بگو برايت هديه بخريم. از همه خوشحالتر خودم بود كه به هر ضرب و زوري بود موفق شده بودم. پدربزرگ نشسته بود كنارم و زير گوشم با شيطنت ميگفت: شيريني من فراموش نشه... قند داشت و هر چيز شيريني برايش سم بود، حتي انگورهاي باغ...
باغ! آخ كه دلم باغ ميخواست چقدر. گفتند جايزهات باشد همين باغ ِ دستهجمعي كه تو دلت مانده. جايزهام شد همان باغ كه باغ آخر پدربزرگ شد... اول مهرم را ديد، قربان صدقهام هم رفت، اواسط مهر اما براي هميشه رفت كنار مادربزرگ!