مريم هم آنچه خوانده بود را براي نامزدش، آقاي سلطاني كه هم رشته ما بود، تعريف كرده و آقاي سلطاني در حركتي متهورانه سراغ دوست صميمياش، آقاي سبحاني رفته بود و از او پرسيده بود «كي تو از خانم حاجي خواستگاري كردي ما نفهميديم؟» و به صورت ضمني به او فهمانده بود كه همه ميدانند به خانم حاجي، يعني بنده ابراز علاقه كرده.
قرار گذاشتيم به مناسبت روز خانواده براي نشريه دانشگاه پروندهاي در مورد ازدواج ببنديم، در ميان ايدههاي مطرح شده، آقاي سبحاني پيشنهاد داد كه معيارهاي انتخاب همسر و تأثير علاقه پيش از ازدواج را بررسي كنيم، من مخالف بودم، به نظرم بيش از حد تكراري بود، ولي آقاي سبحاني اصرار داشت كه اين موضوع باشد. در آخرين دفاعي كه از ايدهاش انجام داد گفت: «مثلاً من سبحاني وقتي به كسي علاقهمند ميشوم و ميخواهم ابراز علاقه كنم، بايد يك قدم قبلش به چارچوبها فكر كنم و ببينم آيا درست است؟ معقول است؟ وقتي معياري نيست بدون هيچگونه فكري يكراست ميروم در دل قضيه.»
من جواب دادم «مشخص است، در اين مواقع شخص بايد ببيند اصلاً فرد صلاحيت تشكيل خانواده را دارد يا نه؟ اصلاً شايد به بلوغ فكري نرسيده باشد، اينها ربط دارد به تربيت فكري شخص مذكور.»
تمام آنچه در جلسه در مورد ازدواج و معيارهاي انتخاب همسر به صورت مستقيم زده شد همين جملات بود، اما آنچه بين بچهها روايت و از كاهي به كوهي تبديل شد، قرائت تازهاي از ابراز علاقه مجنون به ليلي سنگدل بود. نخواستم كه دنبال حرف را بگيرم، اگرچه از جو حاكم ميان دوستان و همكلاسي و هماتاقيهايم ناراحت بودم. شايد نازنين «مثلاً» اول جمله آقاي سبحاني را جا انداخته بود يا در كاغذ مريم كل بحثي كه رد و بدل شده بود تقليل يافته بود به «گويا خواستگاري كرده ولي حاجي يك كلام گفته نه!»
بعد از شدت گرفتن زمزمهها و رسيدنش به گوش خودم، اولين باري كه به اتاق نشريه رفتم، نگاهها به وضوح سنگين و پرسؤال بود، سعي كردم بدون توجه به نگاهها و صداهايي كه در ذهنم بود به كارم برسم، متني را ويرايش كردم و خواستم به اتاق بغلي بروم و برگه را به آقاي سبحاني بدهم تا بخواند و نظرش را بگويد، پيش از آنكه از اتاق خارج شوم، صداهايي كه در ذهنم بود شدت گرفت و تيزي نگاهها را در پشت سرم حس كردم، در چارچوب در ايستادم، مقاله را در كيفم گذاشتم و براي آخرينبار به اتاق نشريهمان نگاه كردم و خارج شدم.