توضيح اينكه هفته گذشته در يكي از دانشگاههاي كشور (دانشگاه اصفهان) در جلسه بحثي با حضور برخي اساتيد و دانشجويان دانشكده ادبيات اين دانشگاه، شبهاتي پيرامون ماهيت قرآن كريم مطرح شده است. يكي از اساتيد حاضر در اين جلسه كه فرصت صحبت به ايشان در آن جلسه نرسيده است، به اين شبهات پاسخ دادهاند و متن پيشرو را در اختيار سرويس انديشه روزنامه «جوان» قرار دادهاند. نوشتار حاضر، ضمن مرور برخي پرسشهاي دانشجويان به ارزيابي مطالبي ميپردازد كه در آن جلسه طرح شده است.
برخي از روشنفكران مسلمان معتقدند الفاظ قرآن سخن خداوند نيست. از نظر آنها الفاظ قرآن از پيامبر است و ايشان اين الفاظ را براي بيان حقايقي كه ديدهاند انتخاب كردهاند، يعني فقط معاني آيات قرآن وحياني است.
پاسخ چنين پرسشهايي را ابتدا بايد در خود قرآن جستوجو كرد. خود قرآن چنين ادعايي را رد ميكند. در قرآن تصريح شده كه اگر پيامبر كلمهاي به سخنان خداوند اضافه كند زنده نميماند. «وَلَوْتَقَوَّلَعَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِلَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ (1)
در اين آيه متكلم خداوند است و مخاطب نيز انسانهايي هستند كه قرار است سخنان خداوند را از زبان پيامبر بشنوند. تقريباً همين فضا بر كل قرآن حاكم است و قرآن تنها متني است كه در آن متكلمي فوق بشري حضور دارد و با انسان سخن ميگويد. واژه «قل» در قرآن زياد به كار رفته است تا معلوم شود الفاظ قرآن نيز وحي الهي است.
استدلال آنها اين است كه ادبيات قرآن و الفاظ و مثالهايي كه در آن به كار رفته است با روحيات شخصي پيامبر تناسب دارد، مثلاً پيامبر تاجر و ساربان بوده و در متن قرآن نيز از الفاظ سارباني و تجاري مثل راه، راهزن، تجارت و سود استفاده شده است.
تجارت و حركت كه در همه جوامع و همه دورانها وجود داشته است و بخشي از زندگي هر جامعهاي است. در قرآن به طور مكرر از دريا و كشتيراني نيز سخن به ميان آمده است. آيا معنايش اين است كه پيامبر ناخداي كشتي بوده است. يك ناخدا هم نميتواند بياني مانند آيه 40 سوره نور ارائه كند كه توصيفي زيبا از لحظههاي خطرناك دريانوردي است. بخش زيادي از قرآن به بيان تاريخ اقوام گذشته اختصاص دارد. آيا پيامبر مورخ بوده است؟ همچنين قرآن جامعهشناسي و روانشناسي قوم يهود را به خوبي بيان ميكند. آيا دليلش اين است كه پيامبر جامعهشناس يا روانشناس بوده است.
معناي آيات اصل است. چه لزومي دارد اصرار كنيم كه الفاظ نيز از جانب خداوند است؟
لفظ بر معنا دلالت ميكند. اگر بگوييم الفاظ از جانب خدا نيست آنگاه به سادگي ميتوانيم معاني را نيز كنار بگذاريم يا تغيير دهيم. اگر الفاظ قرآن از پيامبر باشد تقريباً بيشتر آيات معناي حقيقي خود را از دست ميدهند.
در قرآن قواعد عربي زمان پيامبر رعايت شده است و با كلماتي نازل شده كه در آن دوران رايج بوده است. پس الفاظ قرآن تحت تأثير جامعه زمان خود است.
يعني شما فكر ميكنيد خداوند نميتواند سخناني را با ادبيات عربي و با واژههاي يك زمان خاص بر قلب يك انسان نازل كند. پيامبر اكرم احاديثي دارند كه مثلاً در مورد حقايق شب معراج سخن ميگويند. ادبيات روايات پيامبر با ادبيات آيات قرآن كاملاً متفاوت است.
ولي آيا سخن گفتن با انسان با شأن خدا سازگار است؟
خداوند در آيه 91 سوره انعام ميفرمايد كساني كه ميگويند خداوند بر هيچ انساني وحي نفرستاده است، عظمت خداوند را درك نكردهاند. (و ما قدرو الله حق قدره). اگر بگوييم سخن گفتن با انسان با شأن الهي سازگار نيست، آنگاه بايد نقش خداوند در طبيعت و تاريخ را نيز انكار كنيم. اين نگاه كه خدا در طبيعت و جامعه نقشي ندارد نگاهي غيرديني است. سخن گفتن خدا با انسان بر عظمت الهي دلالت ميكند و نشان ميدهد كه خدا در همه زمانها و همه مكانها حاضر است و به انسان محبت و توجه دارد.
پيامبر كه طوطيوار سخنان خدا را تكرار نميكند. او مانند زنبور عسل است كه حقايق را متناسب با فرهنگ زمانه خود بيان ميكند.
مثال طوطي و زنبورعسل غلطانداز است. بحث در اين است كه آيا پيامبر الفاظ وحي را تغيير ميدهد يا خير؟ خود قرآن اين مطلب را نفي ميكند. «بگو نميتوانم از جانب خود آن را تغيير دهم. صرفاً آنچه را وحي ميشود دنبال ميكنم.»(2)
اصلاً قرآن به معناي قرائت الفاظ كتاب است و خداوند نخست قرائت را به خودش نسبت ميدهد و سپس از پيامبر ميخواهد كه از خواندن خداوند تبعيت كند. «لاَ تُحَرِّك بِهِ لِسَانَك لِتَعْجَلَ بِهِإِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قرآنهُفَإِذَا قرآناهُ فَاتَّبِعْ قرآنهُثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ»(3) در بيان وحي عجله نكن. ما آن را جمع ميكنيم و ميخوانيم و آنگاه كه آن را خوانديم تو از خواندن ما پيروي كن. بيان قرآن بر عهده ماست.
به هر حال اگر الفاظ هم از جانب خداوند باشد باز مفسران بين ما و لفظ واسطه ميشوند و قرآن را متناسب با فرهنگ و ديدگاه خود معنا ميكنند.
متن قرآن نيز در كنار متن تفسير وجود دارد و معيار درستي هر تفسيري است. قرآن امر ميكند كه مستقيماً به متن رجوع كرده و در آن تدبر كنيد. يكي از معاني نزول وحي اين است كه محتواي قرآن به گونهاي ساده شده است كه انسان با تدبر در آن ميتواند سخن خداوند را مستقيماً بشنود. اصلاً قرآن را بايد به گونهاي خواند كه گويي همين الان خداوند با شما در حال سخن گفتن است، لذا به ما گفتهاند اگر در متن امر به سجده است، سجده كنيد و اگر خداوند شما را مورد خطاب قرار ميدهد لبيك بگوييد.
خودمان هم كه در متن تأمل كنيم باز با پيشفرضهاي خودمان متن را ميفهميم و دانستههاي قبلي خودمان در فهم متن دخالت دارند.
به يك متن رجوع ميكنيم تا پيشفرضهاي خودمان را اصلاح كنيم و دانستههاي قبلي خود را تغيير دهيم. اگر قرار باشد ذهن ما در مواجهه با يك متن تغيير نكند كه اصلاً قرائتي صورت نگرفته است.
يعني لازم نيست متن قرآن متناسب با فرهنگ امروز بازخواني شود؟
قرآن براي اين است كه اگر بخشي از فرهنگ ما غيرديني شد، مجدداً با كمك قرآن فرهنگ خود را ديني كنيم، لذا هميشه به بازخواني قرآن نياز است اما بازخواني با بازنويسي متفاوت است. بازخواني به اين معناست كه پرسشها و مسائل امروز بشر را به قرآن عرضه كنيم و پاسخ قرآن را بشنويم اما بازنويسي به اين معناست كه برخي از آيات را ناديده بگيريم يا خلاف نص قرآن معنا كنيم.
ولي الان وضع جامعه به گونهاي است كه برخي از تغييرات به يك ضرورت تبديل شده و از مرحله توصيه اخلاقي گذشته است.
در نگاه ديني انسان آزاد است و در متن تاريخ جبري وجود ندارد. هر مرحلهاي از تاريخ با تلاش مصلحان قابل تغيير است.
يعني ميتوان به گذشته برگشت.
قرار نيست به گذشته برگرديم. آرمانهاي اخلاقي قرآن نقشه راه آينده است، مثلاً اين توصيه اقتصادي قرآن كه «كي لا يكون دوله بين الاغنيا منكم»(4) به اين معناست كه اقتصاد را طوري تنظيم كنيد كه گردش پول تنها در دست عده محدودي نباشد. اين توصيه براي گذشته نيست و مشكل امروز بشر است. آيا اين توصيه نميتواند نقشه راه اصلاحات اقتصادي باشد.
به هر حال همه ما از برخي آيات قرآن گذر كردهايم، مثلاً دست دزد را قطع نميكنيم و با مشركيني كه با مسلمانان در جنگ هستند وارد جنگ نميشويم.
اينكه به برخي از آيات به دليل اينكه ضعيف هستيم عمل نميكنيم معنايش اين نيست كه آيات را قبول نداريم. حكم قرآن در مورد سارق يا جهاد روشن است اما خود متون ديني براي اجراي اين احكام شرايطي تعيين كردهاند، البته ترك جهاد صرفاً ناشي از ضعف ما نيست و بيشتر علت ضعف است. هميشه كساني كه بيشتر ميجنگند قويترين و ثروتمندترين هستند. مسلمانان نيز تا زماني كه با مشركين ميجنگيدند از هر نظر در حال پيشرفت بودند.
در قرآن زن نميتواند انسان كامل باشد و نصف يك انسان قيمت دارد.
اين مطلب درست نيست. در قرآن همسر فرعون به عنوان الگوي مؤمنين معرفي شده است و فقط الگوي زنان نيست. در روايات نيز ائمه به عنوان حجت بر مردم و حضرت فاطمه(س) به عنوان حجت بر ائمه معرفي شده است. خود پيامبر اكرم(ص) در سفرهاي تجاري خود براي حضرت خديجه(س) كار ميكردند. آقاي جواديآملي در كتاب زن در آينه جمال و جلال معتقدند در اسلام ارزش انسان به تقرب به خداست و راه زن در تقرب به خدا هموارتر است.
در مورد ديه و ارث زن چطور؟
در نگاه مادي ديه قيمت يك انسان است. اما در نگاه ديني انسانها با ديه قيمتگذاري نميشوند. مبلغ ديه براي تأمين زندگي بازماندگان يك خانواده است، لذا در حقوق اسلامي اگر مردي در تصادف كشته شد ديه كامل به خانم او تعلق ميگيرد. به هر حال اسلام تكميل ديه از راه قانون بيمه را منع نكرده است. در ارث نيز همينطور است و ارث دختر نيز با وصيت پدر يا بخشش او ميتواند كامل باشد.
اين احكام مانع رشد اسلام نيست؟ مثلاً خانمي كه قرار است مسلمان شود قبول نميكند كه ديه يا ارث او نصف باشد.
به احكام اسلامي بايد بر اساس قانون محبت نگاه كرد. خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني»(5) بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروي كنيد. عمل به احكام معيار و محك محبت است. در عشقهاي دنيايي نيز نشانه عشق رعايت خط و خطوطي است كه معشوق ترسيم كرده است و عاشق سعي ميكند به دلخواه معشوق خود رفتار كند و تسليم او باشد. منظورم اين نيست كه احكام الهي فلسفهاي غير از اثبات محبت ندارند. احكام اخلاقي اسلام و اصول اعتقادي آن عقلاني و مطابق فطرتند. از احكام حقوقي آن نيز در متون كلامي دفاع شده است اما سخن من اين است كه در مقام عمل بايد به اقتضاي محبت عمل كرد. اگر بگوييم خدا و اسلامي را ميخواهيم كه مطابق ميل ما دستور بدهد، هنوز تسليم خواستههاي خودمان هستيم.
بشر امروز را چگونه ميتوان قانع كرد كه خدا انسان را به دليل خوردن يك ميوه از بهشت اخراج كرد. آيا اين بيعدالتي نيست كه نسل آدم نيز به دليل گناه او از بهشت اخراج شدهاند. اين مسئله خيلي جدي است، چون وقتي يكي از دانشجويان اين سؤال را در جلسه بحث مطرح كرد، همه حضار او را تشويق كردند!
جالب است كه همه حضار دلشان براي خدا و بهشت تنگ شده! شايد اخراج از بهشت تدبير الهي بوده تا آدمها براي خدا دلشان تنگ شود! از نگاه عرفاي مسلمان هر فردي در زندگي هبوط خودش را دارد و ميوه ممنوعه ما همين نگاه دنيايي ماست كه باعث محروميت از همجواري و همسخني با خداوند متعال شده است. مهلت زندگي دنيايي نيز براي اين است كه از اين نگاه دنيايي عبور كنيم.
در قرآن آياتي است كه با علم امروز سازگار نيست. مثلاً چگونه يك انسان ميتواند در شكم نهنگ زنده بماند.
اين قبيل آيات يك جهانبيني بسيار عميق را با زباني ساده بيان ميكنند. معناي اين اتفاق اين است كه خداوند بر همه رويدادها سيطره دارد و جهان طبيعت مطابق سنت الهي و دستورات او عمل ميكند. اصلاً قرآن آمده تا نگاه ما را وسعت ببخشد و غيب عالم را به ما معرفي كند. اگر اين قبيل آيات را حذف كنيم روح قرآن را حذف كردهايم. در زندگي عملي نيز همين آيه الگوي خوبي است و معنايش اين است كه در بنبستهايي كه در زندگي وجود دارد با اذعان به توحيد و اذعان به ظلمي كه به خودمان كردهايم نجات خواهيم يافت. گويي هر انساني در دنيا مانند كسي است كه در شكم نهنگ در عمق اقيانوسهاي ظلمت گرفتار شده است. لذا در پايان آيه خداوند ميفرمايد مؤمنين را نيز به همين شكل نجات خواهيم داد.
شما ادعا داريد قرآن با علوم امروز هماهنگ است. اما اگر قرار است قرآن با علم هماهنگ باشد آن گاه با علم سياست نيز بايد هماهنگ باشد.
محتواي قرآن با نظريههايي كه مثلاً در فيزيك يا نجوم از راه تجربه اثبات شده تضادي ندارد اما در علوم سياسي، اثبات وجود ندارد و مكاتب مختلفي وجود دارند. اختلاف نظرهايي كه در اين حوزه وجود دارد به علوم تجربي مربوط نيست و ناشي از پيش فرضهاي فلسفي است. روشن است كه اسلام فلسفه خاص خود را دارد و با فلسفههاي مادي موافق نيست. لذا نميتوان درخواست كرد نگاه ديني با نگاه مادي هماهنگ شود.
ولي نگاه قرآن ولايتي است و با سياستي سلطاني هماهنگ است كه به دوره نزول قران مربوط است.
ولايت با سلطنت متفاوت است. سلطان به نظر خودش عمل ميكند اما ولايت پيامبر و جانشينان او به اين معناست كه آنها به نظر خودشان عمل نميكنند و فقط به دستور خدا عمل ميكنند. در جهان بيني ديني، فاسق و مشرك حق حكومت ندارد.
چرا ادعا شده فقط قرآن ماندگار و بيمانند است. مگر جمهوري افلاطون يا آثار نيچه ماندگار و بيمانند نيستند. اتفاقاً نيچه هم ميگويد اگر ميتوانيد مثل كتاب من را بياوريد!
نيچه يا افلاطون كه ادعا ندارند كتاب آنها وحي الهي است. قرآن در بين كتابهاي آسماني تنها كتابي است كه بدون تغيير مانده است. اعجاز قرآن نيز صرفاً در اين نيست كه ماندگار است. اعجاز عددي و موسيقي آن نيز اصل نيست. اعجاز اصلي قرآن در محتواي آن است. در متن قرآن موجودي متعالي حضور دارد و انسان را مورد خطاب قرار ميدهد. اين متن در هر زماني زنده است و براي هدايت بشر او را مورد خطاب قرار ميدهد.
ولي انسانها تغيير كردهاند و مشكلات آنها نيز تغيير كرده است.
انسانها هر چه تغيير كنند باز انسانند. منظورم اين است كه برخي از مشكلات فردي و جمعي فراتاريخي است. مثلاً دروغ و ظلم فقط مشكل عرب جاهلي نيست. برخي از مسائلي كه در قرآن مورد توجه قرار دارند اصلاً مسئله آن روز عربستان نبوده است. مثلاً حجم آياتي كه به تاريخ و روانشناسي قوم يهود اشاره دارد اصلاً متناسب با وضعيت جزيرهالعرب در صدر اسلام نيست اما در جهان امروز بني اسرائيل نقش اصلي را دارند و در قرآن نيز مسئله اصلي تاريخ بشر مسئله بنياسرائيل است. آيا اين اعجاز نيست؟ فلسفههاي مادي و اومانيستي را نيز اگر به قرآن عرضه كنيم و پاسخهاي قرآن را بشنويم، آن گاه اعجاز محتوايي قرآن مشخص ميشود.
چطور ميشود از وحي جهانبيني استخراج كرد. مگر خدا فلسفه دارد و فيلسوف است؟
اگر فلسفه به معناي آزمون و خطا باشد فقط انسان ميتواند فيلسوف باشد. ولي نميتوانيم سرنوشت خود را با آزمون و خطاي ديگران تعيين كنيم. فلسفههاي ماركسيستي و مادي با آزمون و خطاي خود زيانهاي غيرقابل جبراني براي همه انسانها به دنبال داشتهاند. اما اگر منظور از فلسفه يك نگاه جامع است كه شناخت درستي از خدا، انسان و طبيعت ارائه كند و نسبت اين سه با يكديگر را مشخص كند چنين نگاهي خاص به خداوند است. انسان فيلسوف كه نميتواند به كل مسير تاريخ تسلط پيدا كند و خدا و طبيعت را به درستي بشناسد. پس اگر فلسفهاي وجود داشته باشد آن را بايد در كلام خدا جستوجو كرد. چون عقل انسان هيچ گاه نميتواند به همه هستي و تاريخ احاطه پيدا كرده و براي مسير زندگي بشر برنامه جامعي ارائه كند.
ولي فلسفه مادي غرب زمينه پيشرفت و تسلط غرب را فراهم كرده است. چرا در جهان اسلام كه فلسفه الهي وجود دارد اين اتفاق نيفتاده است؟
تسلط غرب ناشي از دانش و تلاش است و جهان اسلام در اين زمينه به متن دين عمل نكرده است. البته در مورد نقش فلسفه غرب در اين تحولات، اغلب اغراق شده است. چون در غرب فلسفه مورد اتفاقي وجود ندارد و مكاتبي فلسفي وجود دارند كه با يكديگر در تضادند. كدام يك از اين مكاتب پشتوانه تحولات دوران جديد بودهاند؟
واقعيت اين است كه از زمان هيوم به بعد در غرب جريان علم و فلسفه از يكديگر جدا شدند و حتي گاهي در تقابل با يكديگر قرار گرفتند. اكنون در حالي كه علم تجربي در اوج پيشرفت است اما در فلسفه بحران عميقي وجود دارد و جهانبيني مورد اتفاقي وجود ندارد. اصلاً گاهي امكان داشتن يك جهانبيني نفي شده است. ادعاي كانت و فيلسوفان تحليلي اين است كه اگر انساني جهانبيني ارائه كند از مرزهاي عقل خود فراتر ميرود و دچار پارادوكس يا مهملگويي ميشود. مثلاً فلسفههاي مادي با اينكه از كرامت انسان دفاع ميكنند اما در جهانبيني آنها دليلي براي اين كرامت وجود ندارد. از نگاه آنها هر انساني يك اتم است كه بيهدف و تحت تأثير نيروهاي كور طبيعت حركتي دارد و براي هميشه خاموش ميشود. فقط فلسفه الهي ميتواند راز كرامت انسان را بيان كند.
*
عضو هيئت علمي گروه فلسفه
دانشگاه اصفهان پي نوشتها: 1- قرآن كريم، الحاقه، 46 - 44 2- قرآن كريم، يونس، 15 3- قرآن كريم، قيامت، 16- 19 4- قرآن كريم، حشر، 7 5- قرآن كريم، آل عمران، 31 .