از پنجره بيرون را نگاه ميكنم، برفريزي كه از صبح شروع به باريدن كرده بود سنگين شده است. از شنبهها متنفرم! از شش صبح تا هفت شب پشت سر هم كلاس دارم. براي بار دهم نگاهي به ساعتم مياندازم و بيصبرانه پايان كلاس را به انتظار مينشينم. استاد خسته نباشيد را كه ميگويد بلند ميشوم و به سرعت از در دانشكده ميزنم بيرون. بايد خيلي مواظب باشم كه سر نخورم، برف زيادي انباشته شده. هر چند فكر نميكنم كه ديگر به سرويس برسم اما تند و با احتياط به راه ميافتم. نزديك ايستگاه كه ميرسم آخرين سرويس را ميبينم كه در پيچ خيابان گم ميشود. آخ خ خخ. . . دوباره طبق معمول شنبهها جا ماندم! باز هم مجبورم با خط بيرون خودم را به خوابگاه برسانم. به سختي سر بالايي دانشكده را طي ميكنم و به سمت سر در دانشگاه ميروم. از دور بچهها را ميبينم كه گروه گروه منتظر تاكسي ايستادهاند. من هم به جمعشان ميپيوندم.
نيم ساعتي ميگذرد اما هيچ اتوبوسي از جلوي دانشگاه رد نميشود. ديگر هوا كاملاً تاريك شده، به ناچار جلوتر ميروم تا شايد تاكسي بگيرم اما تعداد بچهها خيلي زياد است. يك ساعت ديگر هم ميگذرد و من همچنان همانجا زير برف ماندهام! تقريباً همه رفتهاند و به ندرت كسي از دانشگاه بيرون ميآيد. آنها هم كه تا حالا ماندهاند يا خودشان ماشين دارند يا منتظر كسي هستند كه بيايد دنبالشان.
ورودي خوابگاه فقط تا ساعت 9 است و من هنوز نميدانم اين وقت شب چطور بايد خودم را به موقع برسانم. در همين فكرها هستم كه صدايي به گوشم ميخورد: ببخشيد خانم، شما خيلي وقته اينجا وايستادين؟ خوشحال ميشوم كه ديگر تنها نيستم: آره، ولي كسي نگه نميداره! چند دقيقهاي كه ميگذرد يك پرادو مشكي جلويمان توقف ميكند. پيش خودم احتمال ميدهم كه آشناي دخترك باشد. اما مرد شيشه را پايين ميآورد و با نگاهي خريدارانه و لبخندي بر لب رو به او ميگويد: سرما نخوري، برسونمت خانم. دخترك هم به چشمهاي مرد خيره ميشود و در پاسخ او كه حالا در جلو را هم باز كرده لبخند ميزند: مسيرم پارك ويه...
من در حالي كه گيج شدهام نگاهم بياختيار به پالتو قرمز، موهاي خوشرنگ و آرايش غليظ دختر خيره ميماند. ماشين كه در برف محو ميشود تازه به خودم ميآيم. ديگر سوزش دستهايم را احساس نميكنم! چيزي در عمق چشمهايم ميجوشد. لبخند ميزنم و برف را از چادرم ميتكانم.