کد خبر: 629299
تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۲ - ۰۹:۲۱
روايتي از زندگي تا شهادت شهید رضا کارآمد
شهید رضا کارآمد یکی از آن یاران در گهواره ای بود که در اول فروردین ماه 1345 ه.ش در شهر تهران پا به عرصه زندگی گذاشت

تولد و پرورش در دامان خانواده ای با خمیرمایه اسلام قرآن

در کشاکش و اوج درگیری های خشونت بار و خونبار سال های 42-40 وقتی که از رهبر انقلاب اسلامی سئوال کردند که با چه پشتوانه ای و کدام یارانی اقدام به این حرکت کرده ای؟ در پاسخ گفته بودند که یاران من در گهواره ها هستند.

شاید این سخن برای جمعی از مردم بی مفهوم و غیر قابل درک بود، اما با گذشت پانزده سال و پیدایش نسل نو و به وقوع پیوستن انقلاب اسلامی و ظهور نوجوانانی چون محمدحسین فهمیده و دلیران جنگجو و با شهامتی چون بسیجیان و پاسداران و... آن سخن، واقعیت خود را در صحنه کشور پهناور ایران نشان داد.

شهید رضا کارآمد یکی از آن یاران در گهواره ای بود که در اول فروردین ماه 1345 ه.ش در شهر تهران پا به عرصه زندگی گذاشت، ندای اذان و اقامه اولین صدایی بود که در گوش او طنین انداخت. مهر مادر و محبت پدری و یک زندگی ساده کارگری که در آن اسلام خمیر مایه اصلی بود او را روز به روز در دامان خود پرورش می داد.

هنگامی که انقلاب اسلامی پیروزی خود را جشن گرفت رضا تنها دوازده سال داشت و در حین این درگیری ها به همراه اعضای خانواده بعضاً در سخنرانی ها و تظاهرات شرکت می کرد و با چشمانی تیزبین همه این نشیب و فرازهای انقلاب را از نظر می گذارند و می دید که برای حفاظت از آرمانهای بلند شهدای انقلاب چه خونهایی که ریخته می شود. او دیده بود که چگونه قلب یکی از دوستانش (حمید موسی پور) در روز 22 بهمن 1357 با گلوله سربی سربازان شاه متلاشی شد. با رفتن دوستان و آشنایان در کوچه و محله و شهر و به شهادت رسیدن آنها در طول سال های بعد از انقلاب و نیز در جریان جنگ تحمیلی، این مساله را به خوبی برای او مشخص کرده بود که انقلاب به شدت نیاز به یاری دارد، پیکرهای خونین دوستانی همچون حمید، علی، قاسم، رضا و... روح او را سخت ملتهب ساخته بود.

فعالیت های مذهبی و قرآنی شهید کارآمد

اولین فعالیت های او در مساجد مختلف محلاتی بود که او در آن محله ها زندگی کرده بود، رضا از همان سنین کوچکی در مسجد برای مومنین نمازگزار تکبیر می گفت، مُکّبری در مساجد در تمام دوران نوجوانی او ادامه داشت.

صوت خوش و رقائت قران در مراسم های صبحگاهی مدرسه

رضا از زمانی که وارد دبیرستان شد به لحاظ برخورداری از صدایی خوش در مراسم صبحگاه ها و برنامه جشن ها، قرآن را تلاوت می کرد و در گروه های سرود نیز عضویت داشت.

با قدم گذاشتن به دبیرستان، چکمه پوشان مزدور بعثی هم هجوم به سرزمین ایران اسلامی را آغاز کردند.

شور و هیجان نوجوانی و تلاطم و تلالو حماسی انقلاب و طوفان پر خروش جنگ و عرصه آرمان های عمیق انقلابی و اسلامی، روح بزرگ و پیکر کوچک او را چون پر کاهی در این طوفان عظیم بالا و پائین می برد.

کوره آتشین انقلاب اسلامی فلز وجود میلیون ها جوان و نوجوان و بزرگسال از جمله رضا را چون فولادی آب دیده ساخت.

این جوانان آبدیده و در رأس آنها محمدحسین فهمیده همان کودکانی بودند که در سال های نهضت « پانزده خرداد» در گهواره هایشان خفته بودند و آن روز جوانان و سربازان و فداکاران رشیدی بودند که سلاح برکف در سخت ترین میادین نبرد حضور پیدا می کردند.

عزیمت به جبهه خونین جنوب

یکسال از آغاز جنگ می گذشت که تمایل به شرکت در نبرد علیه دشمن متجاوز در او قوت گرفت و علیرغم تلاشی که به خرج می داد، به علت کوچکی اش از رفتن او به جبهه ممانعت بعمل می آوردند.

رضا در نامه ای که در تاریخ 1360 (پانزده سالگی) نوشته بود از برادرش تقاضای رفتن به جبهه کرده بود. در آن نامه آمده است: «... داداش به من گفته بود که اگر قبول شوم همراه ابراهیم مرا به جبهه خواهد فرستاد ولی قبل از این حرف ابراهیم گفت که مرا نمی برد. خیلی ناراحت شدم ولی الان حاضرم که درسم را کنار بگذارم و به جبهه بروم و اگر نتوانستم بجنگم لااقل در کمک رسانی به آب و غذای رزمندگان می توانم کمک کنم، لکن من تعلیمات نظامی دیده ام و می توانم بجنگم».

سرانجام پس از عملیات رمضان برای اولین بار به منطقه عملیاتی جنوب رهسپار شد و بیش از یک ماه در جبهه پاسگاه زید و پادگان حمید در واحد تبلیغات تیپ ثارا... کرمان فعالیت کرد. این سرآغازی بود برای اینکه او به مرور بتواند مستقلاً در نوبت های دیگر در جبهه شرکت کند و علیرغم وجود سنگینی درس دبیرستان مجدداً عازم منطقه عملیاتی شد.

حضور در کردستان و مبارزه با ضد انقلاب

با اینکه تمایل شدیدی به حضور در منطقه جنوبی داشت، امّا او را به منطقه کردستان اعزام کردند و در منطقه پر خطر «تُرجان» که -در آن روزها ضد انقلاب مزدور فرد یا جمعی را اگر به اسارت می گرفتند سر می بریدند - به مدت سه ماه خدمت کرد.

در همین زمان ضمن شرکت در جبهه، در مسابقات کشتی دبیرستان و سپس منطقه آموزش و پرورش شرکت کرد. همچنین پس از شرکت در مسابقات سرودخوانی تک صدائی، صاحب عنوان سوم شد.

پس از بازگشت از جبهه کردستان با جدیت اقدام به خواندن درس هایش کرده و پس از قبولی در اردوی تابستانی پادگان توحید شرکت کرد و موفق به دریافت گواهینامه پایان نامه آموزشی با تخصص در اسلحه آر پی جی هفت شد.

شهادت یک دوست و ضربه روحی

در این شرایط بود که یکی از دوستان هم محلی اش به نام قاسم مهری در عملیات والفجر چهار در منطقه مریوان در ارتفاعات کله قندی به شهادت رسید.

شهادت دوستش قاسم، ضربه ای سخت بر روحیه اش وارد کرد و با اینکه سال های آخر تحصیل را می گذراند و لیکن دیگر تاب و تحمل ماندن را از کف می دهد و در طول یکسال دوباره عازم جبهه می شود.

پس از شهادت قاسم مهری می نویسد: «... برادر جان امیدوارم این حرفی را که می زنم احساس نمایی. از وقتی که از جبهه برگشته ام بسیار کِسِل هستم واقعاً نمی دانم چکار کنم چون من احساس می کنم تا موقعی که در جبهه بودم خیالم آسوده بود . ولی وقتی از جبهه آمدم از خودم خجالت می کشم چون آن عزیزان در جبهه هستند و با ایثار جانشان از اسلام دفاع می کنند ولی من با خیال راحت زندگی می کنم و این مرا رنج می دهد و احساس حقارت در مقابل این اسوه های ایثار و شهادت می کنم. خدا شاهد است از موقعی که بهترین دوستم قاسم شهید شده است دیگر حال ندارم که این زندگی فانی و پوچ را بگذرانم، احساس می کنم که باید به پیش دوستم «قاسم» پرواز کنم چون او منتظر من است.»

به همین انگیزه برای بار چندم لباس رزم می پوشد و به همراه چند تن از دوستانش عازم منطقه عملیاتی جنوب شده و مدت شش ماه به حفاظت از دستاوردهای برادرانش در عملیات والفجر سه می پردازند و هنوز دو ماه بیشتر از بازگشت از منطقه نگذشته بود که مجدداً عازم منطقه جنوب شد و در گروهان جهاد از لشکر 27 حضرت رسول (ص) مشغول خدمت می شود او مکّرر در مکاتباتش گفته بود که: «اگر نتوانم درس بخوانم حتماً راهی جبهه خواهم شد.»

رضا هر گاه به مرخصی می آمد فوراً به دیدار دوستانش می شتافت. وجود دوستان فراوان او حکایت و نشان از قدرت جاذبه اخلاقی بسیار بالای او داشت. رضا با افراد گوناگون و در سطوح مختلف رابطه دوستی داشت. با رئیس دبیرستان با همکلاسی ها و بچه های محله و بالاخص با بچه های مسجد ارتباط مداوم داشت.

تا زمانی که در جبهه بود با نوشتن نامه این ارتباط را حفظ می کرد و به محض بازگشت با دیدار حضوری آنها این پیوند را مستحکم تر می کرد.

علیرضا کتابچی یکی از این دوستان بود. او در نامه ای که در سال 1362 به رضا نوشته است چنین می گوید:«... برادرم رضا، من هر موقع به یاد شما می افتم به زمان گذشته فکر می کنم و با خودم می گفتم عجب آدم دیوانه ای بودم که چرا نتوانستم بیشتر با شما رفت و آمد داشته باشم چون صحبت های شما آنقدر کوبنده بود که این یکی از نشانه های ایمان شماست» و در جایی دیگر نوشته است: «آقا رضا باور کن وقتی که شما نیستید من در مدرسه تنهایم یعنی من تا حالا دوستی به اندازه شما ندیدم که این قدر بتواند مرا به راه راست هدایت کند، امیدوارم که شما صحیح و سالم برگردید.»

پایان تحصیلات متوسطه و ادامه فعالیت های فرهنگی

بهرحال با اصرار خانواده علیرغم عقب ماندگی فراوان درسی، در سال 1364 موفق به اتمام تحصیلات دوران دبیرستان شد و امتحانات سال چهارم را با موفقیت پشت سر گذاشت. رضا در تمام این مدت در عضویت گروه مقاومت مسجد امام رضا (ع) و سپس مسجد حضرت علی (ع) بود و ضمن تکمیل آموزش های رزمی، موفق به تشکیل گروه سرودی از نونهالان محله های اطراف شد و عظیم ترین و عمیق ترین تحول زندگیش از همان زمانی بود که با حضور در جبهه جنگ و حضور مداوم در مسجد با نام مقدس حضرت امام حسین علیه السلام و تاریخ خونبار و تابناک عاشورای حسینی آشنا شد.

صوت زیبا و قرائت قرآن

صدای دلنشین او به هنگام قرائت قرآن و شرکت در جلسات روخوانی مسجد و تشکیل گروه سرود و.... مقدمه خوبی بود تا او ضمن شرکت در هیئت عزاداری ابی عبدا... (ع) آرام آرام با مولای خود راز و نیاز کند. این ناله ها ادامه یافت و به نوحه سرایی و مداحی اهل بیت عصمت و طهارت انجامید.

شهادت قاسم مهری، سید محمد موسوی، رضا سیستانی، رحمانی و بسیاری دیگر از بچه های خوب و سلحشور محله و مسجد و مدرسه، شعله عشق او به شهادت در راه خدا و رهرویی شهیدان را افروخته تر می ساخت.

عشق به شهادت و دعای توسل

محبت و عشق به «سالار شهیدان» فصل جدیدی را در تاریخ زندگی او باز کرد. از این رو بود که شرکت در جلسات دعای توسل و کمیل و عزاداری ها، یکی از اصلی ترین فعالیت های او شده بود و با پیشرفت و تعالی روز مرّه ای که در روح و روان و نیز صدایش حاصل شده بود به همراه دوستانش اقدام به تشکیل جلسات دعای توسل و کمیل در خانه شهدا می کرد که این روّیه تا آخرین روزها ادامه داشت.

در دفترچه خاطراتش در مقابل این سوال که به چه دعاهایی بیشتر علاقه داشته و تداوم در خواندن آن دارید؟ گفته بود: اول به دعای کمیل چون که انسانی که یک عمر گناه کرده، در آن شب به درگاه خدا روی می آورد و اگر ایمان کامل داشته باشد توبه می کند. دوم به دعای توسل چون انسان می تواند از معصومین (ع) شفاعت بخواهد، سوم به زیارت عاشورا چون خواندن آن در جبهه انسان را به یاد واقعه عاشورا می اندازد.

ورود به سپاه پاسداران

پس از پایان تحصیلات دوران متوسطه برای گذراندن دوران سربازی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. از دلایل او برای ورود به سپاه پاسداران این بود که به راحتی بتواند در جبهه حضور پیدا کند. تا در آنجا بتواند با بر گرفتن سلاح بر زمین افتاده دوستان و برادرانش راه آنها را ادامه دهد. اما علیرغم این تمایل درونی بیش از بیست ماه خدمتش را در تهران (بنیاد امور تعاون سپاه...) گذراند. در این مدت از خدمتش چند ماموریت کوتاه مدت به جبهه های مختلف داشت که به هیچ وجه او را راضی و خرسند نمی کرد. به همین جهت پیوسته از این موضوع در خود احساس شرمندگی و ناراحتی می کرد. اما در همان حال با علاقه و شوقی زایدالوصف به فعالیتهای مختلف در مسجد پرداخت و بیشترین ساعات شبانه روز را به فعالیت در آن جا ادامه داد.

رضا علیرغم اینکه دوران خدمت را در سپاه طی می کرد اما تا آخرین لحظه عضو گروه مقاومت مسجد بود و همزمان با دو مسجد امام رضا (ع) و حضرت علی (ع) رابطه داشت و در آنها فعالیت می کرد و درست مثل دیگر برادران گروه مقاومت شب هایی که نوبتش بود به نگهبانی و گشت زنی مشغول می شد. شهید کارآمد یکی از فعال ترین اعضای نوجوانان مسجد بود. به گونه ای که بیشترین وقت فعالیت های او در این کار صرف می شد.

علیرغم سن کم ولی با قدرت جاذبه اش موفق شده بود که بیش از چهل - پنجاه نفر از نونهالان را گرد هم بیاورد و برای آنها برنامه های مختلف داشته باشد یکی از آن برنامه ها تشکیل گروه سرود نوجوانان مسجد بود که نظم و انضباط و فعالیت آنها زبانزد بود بعنوان مثال هر گاه این گروه را از مسجد دیگری دعوت می کردند.

فعالیت های مذهبی و فرهنگی شهید کارآمد

او اعضای گروه را با لباس های یکدست و منظم حرکت داده و به آنجامی برد و از هر بی نظمی و بی برنامگی به شدت پرهیز داشت. از دیگر کارهای او تشکیل دو تیم نوجوانان و بزرگسالان در رشته فوتبال بود که آن دو تیم را به نام یکی از دوستان شهیدش تحت عنوان عارف نامگذاری کرده بود و روزهای جمعه هر هفته آنها را برای تمرین یا مسابقه به محله های مختلف می برد. شرایط جسمی او بگونه ای بود که می توانست در رشته های مختلف ورزشی از جمله کشتی، فوتبال، شنا فعالیت می کند. در تابستانها تقریباً هر روز برای تمرین شنا به استخر می رفت. او دقیقاً می دانست که برای حفاظت از دستاوردهای انقلاب اسلامی بایستی از روح و جسمی قوی و فعّال برخوردار بود و از سستی و تنبلی و ضعف روحی و جسمی پرهیز کرد.

شخصاً لباسهای فرم تیم را می شست و اطو می کرد و اطاق کوچکی را در مسجد به محل کارش اختصاص داده بود که هر روز بعد از ظهر در آنجا جمع می شدند و برنامه های کلاسیک آموزشی، نظامی و فرهنگی را پیگیری می کرد.

در مسجد شخصاً آموزشهایی را که دیده بود به نونهالان آموزش می داد از دیگر فعالیت های او شرکت در کارهای نمایشی و تئاتر و مسابقات حفظ حدیث و تشکیل اردوهای تابستانی بود.

حضور جدی نماز جمعه

روزهای جمعه هر هفته به اتفاق دوستانش به نماز جمعه می رفتند. در دانشگاه تهران مکانی را نشان کرده بودند که در آنجا جمعه ها بچه های مسجد و دوستانش گرد هم می آمدند اغلب در نماز جمعه به اتفاق همرزمش علیرضا کتابچی حضور پیدا می کرد.

تاثیر شهادت دوستانش در روحیه شهید رضا کارآمد

بهرحال آنچه که او را از ناراحتی های روزگار می رهاند دیدار بچه های مسجد بود سرانجام شهادت پی در پی دوستانش طاقت را از کف او ربود شهادت رضا سیستانی و محسن رحمانی و... او را سخت بی قرار کرد. رضا نمی توانست بین حرف و عمل خود دوگانگی ببیند. گو اینکه اینچنین هم نبود. او چگونه می توانست در نوحه سرائی هایش از مولایش حسین و از کربلا بگوید و از شهیدان و جبهه ها سخن براند حال آنکه ماه ها بود که بالاجبار از جبهه به دور مانده بود.

به همین جهت در تاریخ 3اذر ماه 1365 نامه ای به مسئولین محل خدمتش می نویسد و تقاضای رفتن به جبهه می کند اما با این درخواست موافقت نمی شود تا اینکه پس از مکاتبات مکّرر و باصطلاح دیدن این و آن و حالتی ملتمسانه سرانجام در تاریخ 20 تيرماه 1366 با مأموریت ایشان موافقت شد و او یکبار دیگر لباس رزم پوشید و عازم میدان شد .

عزیمت دوباره به جبهه

به این ترتیب او به خواسته مولایش حسین (ع) پاسخ مثبت می دهد و عازم جبهه می شود. با اینکه کمتر از دو ماه به پایان دوران خدمتش مانده بود، علاقه فراوانی به واحد تخریب و اطلاعات عملیات نشان می داد ولیکن پس از ورود به لشکر حضرت رسول (ص) او را مأمور در واحد مخابرات می کنند.

بعد از آن یکبار و آنهم چند روز به تهران بر می گردد و با نونهالانی که او سرپرستی و معلمی شان را به عهده داشت یکبار دیگر ملاقات می کند و سعی فراوان می کند که افرادی را برای سرپرستی گروههای مختلف بیابد تا انسجام گروههای سرود و فوتبال و کلاس هایش در مدتی که او در جبهه بسر می برد حفظ شود. این کار او زمانی هم که در جبهه بود از طریق سفارش موکد در نامه هایش پیگیری می شد.

آخرین دیدار

آخرین دیدار او با نونهالان- که همه وجود او را تسخیر کرده بودند- همین دیدار بود. آخرین روزی که مرخصی اش به اتمام می رسید پدر یکی از شهدا به او مراجعه می کند و از او می خواهد تا مراسم مربوط به فرزند شهیدش را اجرا کند و رضا علیرغم اینکه مرخصی اش به پایان رسیده بود درخواست او را قبول می کند و یکروز بیشتر می ماند و آخرین ناله های سینه سوزش در فراق شهدا را در فضای بهشت زهرا سر می دهد و با آرامگاه جاودانی خود و یارانش دیدار می کند و فضای عطرآگین و ملکوتی بهشت زهرا او را بیشتر از پیش سرمست و موجهای پر شور عشق، دریای سینه اش را مواج و متلاطم تر می کند.

رضا عصر آنروز به میقات می شتابد و با پوشیدن لباس احرام و (رزم) چشم از زندگی این دنیا می پوشد و همه دنیا و مافیها را بر خود حرام می کند تا در عرصه حیات جاودانی و در فضای لایتناهی و بلندای ابدیت در بلندترین قلل مرتفع و شامخ مقام انسانیت به تماشای جمال دوست بنشیند و در بزم خونرنگ شهدا جام سعادت را از دست مولایش گرفته و از شوق سرمستی فریاد ا...اکبر سر دهد.

عملیات نصر 7 اولین پاسخ دندانشکن فرزندان غیور، انقلابی ترین مردم جهان به معاندانش بود که طی آن یکی از حساس ترین ارتفاعات منطقه (دوپازا) به تصرف نیروهای اسلام در آمد.

دیدار شهید با مربی خود قرآن و تشکیل جلسات قرآنی در جبهه

قبل از شروع عملیات در میان چادرهای رزمندگان شوری توصیف ناپذیر برپا شده بود و رضا با نزدیکترین دوستانش از جمله رضا کتابچی و مدق مرتباً در ارتباط بودند. در آنجا خوشحالی رضا هنگامی بیشتر می شود که مربی قرآن خود را هم در میان رزمندگان می بیند. فلذا به اتفاق برادر مدق -که معلم قرآن او بود- جلساتی را تشکیل می دهند و به تلاوت قرآن می پردازند. قبل از عملیات برای آخرین بار با دوستانش ملاقات کرده و با آنها وداع می کند.

علیرضا کتابچی در سازمان رزمی به سمت معاون فرمانده دسته یکی از گروهان ها انتخاب می شود. بنی عامر و رضا (میثم) هم در مخابرات گروهان مسئولیت می گیریند و پس از پوشیدن لباس رزم و گرفتن وضو و خواندن نماز و پس از صرف غذای مختصری گام های مستحکم رزمندگان اسلام یال های ارتفاعات «دوپازا» را در می نوردد.

دشمن در خوابی عمیق فرو رفته بود و نگهبانان آنها هر از گاهی تیری و خمپاره ای را بدون هدف به این سو و آن سو شلیک می کردند تا حضورشان را به اثبات برسانند.

شروع عملیات

رزمندگان اسلام دسته دسته از پیچ و خمهای ارتفاعات، با صلابت و قدرت عبور می کردند و هر جا که به میدان مین برخورد می کردند بسرعت آنرا پاکسازی کرده و سیم های خاردار را از سر راه برداشته و به قلب دشمن نزدیکتر می شدند.

در همین زمان دسته ای از رزمندگان اسلام که- کتابچی معاون آن دسته بود- فرمانده اش بر روی مین رفته و مین منفجر می شود. علیرضا کتابچی یار دیرین رضا در اثر اصابت ترکش های مین به اتفاق فرمانده شان به شهادت می رسند، قبل از رسیدن به نقطه نهایی ارتفاعات، خبر شهادت علیرضا کتابچی به رضا می رسد و او را سخت دگرگون می سازد. بگونه ای که بیسیم را به کناری می گذارد و سلاح بر زمین افتاده «علی رضا» را در دست می گیرد و وارد عرصه نبرد تن به تن با مزدوران بعثی می شود او ساعت دو بامداد به بالاترین نقطه ارتفاعات می رسد یعنی منطقه ای را که می بایست با درگیری تصرف می کردند بدون هیچگونه درگیری متصرف می شوند و از همین نقطه بود که درگیری سنگر به سنگر و تن به تن با بعثی ها آغاز می شود.

در همان وضعیت رضا بدنبال برادر مدق می گردد تا اینکه سرانجام او را می یابد و از آنجا به اتفاق بنی عامر و مدق از داخل کانال به پیشروی می پردازند و سنگرها را یک به یک پاکسازی کرده و بعثی ها را از سنگرهایشان بیرون کشیده و رگبار سرب را در سینه های پلیدشان می نشانند و به پیشروی ادامه می دهند تا اینکه آتش دشمن سنگین می شود و چهره رزمندگان اسلام از شوق دیدار محبوب بر افروخته تر می شود.

و با یک درگیری رویاروی، سنگرهای متعددی را پاکسازی می کنند. که شدت بارش گلوله های دشمن، رزمندگان اسلام را برای حفاظت از خودشان و برای مدت محدودی مجبور به زمین گیر شدن می کند و در حالیکه برادر مدق اصرار می کرد که رضا و بنی عامر در سنگر بمانند تا از خطرات احتمالی در امان باشند، اما آن دو قبول نمی کنند و بر خود ننگ می دانستند که معلم قرآن شان بیرون بماند و از آنها محافظت کند تا از خطرات ناشی از حملات نارنجکی دشمن در آن تاریکی شب در امان بمانند. به همین جهت از سنگر بیرون آمده و به کمک مجروحین داخل کانال می پردازند. در همان حال که بارش آتش دشمن سنگین تر و نبردهای تن به تن نزدیکتر می شد ناگهان خمپاره ای از دشمن در بین آنها فرود آمده و پس از انفجار سهمگین با اصابت ترکش به سمت چپ صورت مهرداد بنی عامر او را در دم به شهادت می رساند و رضا با اصابت ترکش در کمر و پهلویش بر خاک می افتد و سومین نفر آنها برادر مدق با برخورد ترکش بدستش مصدوم می شود. پس از فرو نشستن گرد و غبار برادر مدق که در عین زخمی بودن، موج او را گیج کرده بود بر می خیزد تا اطلاعی از وضعیت دوستانش بدست آورد که با جنازه در خون تپیده و بی جان مهرداد بنی عامر مواجه می شود.

شهادت در کنار مربی قرآن

آنگاه به سراغ رضا می رود که او را در حالیکه به شدت از ناحیه کمر خونریزی داشت می یابد لذا سعی در بستن محل اصابت ترکش می کند و لیکن گوئی زخم بیشتر از حد معمول عمق داشت و فوران خون لحظه به لحظه زمزمه های یا حسین یاحسین میثم را بی رمق تر می ساخت. رضا در آخرین لحظات که موفق به جمع آوری بقیه توانش می شود، مدق را صدا می زند و می گوید: مدق مدق... سلام مرا به بچه ها برسان. و این آخرین جملات رزم آوری از خیل سلحشوران فداکارترین جوانان جان بر کف بود و به این ترتیب رضا (میثم) در عید قربان سال 1408 ه.ق (1366 ه.ش) بهترین دارائی خود یعنی جان شیرین را قربانی بارگاه مقدس الهی می نماید و به اعلا علّیین پرواز می کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار