نسيبه زمانيان | سال 1343 در جواديه جنوب تهران متولد شد. پس از گذشت چهارسال محمدرضا بيات سرمدي دوران كودكي و نوجواني خود را در منطقه نارمك سپري كرد و كمكم از همان روزها با فعاليتهاي انقلابي آشنا شد و از 14 سالگي در جريان پخش اعلاميههاي حضرت امام(ره) و تظاهرات عليه رژيم طاغوت قرار گرفت. با شروع جنگ تحميلي راهي جبهههاي نبرد شد. در سال 61 به اسارت درآمد تا اينكه هشت سال بعد به ميهن خود بازگشت. او پس از آزادي به سراغ درس و دانشگاه رفت و موفق به اخذ كارشناسي ارشد در رشته MBA شد. چندي پيش كه دومين گردهمايي اردوگاه عنبر به منظور احياي ارزشهاي دوران اسارت و يادآوري حماسههاي آزادگان و نيز تداوم روحيه آزادگي در اصفهان برگزار شد، اين همايش و يادآوري خاطرات اسرا را بهانهاي قرار داديم تا در ساعتي از يك روز نسبتاً سرد پاييزي با بيات سرمدي همصحبت شويم. متن زير خاطرات رزمندگي و اسارت سرمدي از زبان خود اوست.

تبديل شور انقلابي بر شعور انقلابي
سرانجام انقلاب به پيروزي رسيد. براي مدتي در آن ايام درس را كنار گذاشتم و فعاليتهاي سياسي انجام ميدادم. همزمان با تشكيل بسيج، عضو اين مجموعه شدم. كمكم طبل جنگ تحميلي عليه ايران نواخته شد و براي رفتن به جبهه بيتاب بودم. جنگ براي من و امثال من دانشگاه بود و چه بسيار صحنههاي عاشقانهاي كه در آنجا تماشا كردم. آنجا فقط جنگ نبود كه مقابل دشمن قرار گيريم بلكه آنجا محلي براي پرورش روحي بود. براي ورود به جبهه با مشكلات بسياري دست و پنجه نرم كردم. ابتدا به دليل محدوديت سني اصلاً مرا ثبت نام نميكردند، از همين رو در فعاليتهاي پشت جبهه شركت ميكردم.
از قطار جا ماندم
سال 60 با مرتضي، پسر عمويم تصميم به نامنويسي گرفتيم و قرار شد در ستاد جنگهاي نامنظم شهيد چمران شركت كنيم. تاريخ حركت با قطار مشخص بود. ساكم را بستم و نياز به مجوز رضايت والدين خود بودم. مادرم سكوت كرده بود و گفت نرو صبر كن و از پدرت خداحافظي كن. پدرم منزل نبود و منتظر ماندم تا او بيايد. حركت قطار ساعت 1:30 بود. هر ثانيهاي كه ميگذشت بيقراريام بيشتر ميشد. امانم بريده بود. ساعت از 1:30 گذشت و پدر نيامد. انتظار بيفايده بود، انگار قرار نبود آن روز راهي جبهه شوم. بالاخره ساعت 3 پدرم آمد. تا پيش از آن او مخالف رفتنم به جبهه بود. گويي آن روز به دليل صبر و سكوتي كه كرده بودم، خداوند رضايت رفتن به جبهه را در دلش انداخت. اما شرط گذاشت كه از طريق سپاه منطقه خودمان بروم. من هم از همان طريق اقدام كردم، ولي به دليل محدوديت سني باز هم مخالفت كردند؛ چندين بار موضوع را پيگيري كردم و نتيجهاي نديدم. بالاخره يك روز بغضم تركيد و اشكم جاري شد و گفتم: من 16 سالم تمام شده، چرا اجازه نميدهيد؟ مسئول پرونده گفت: ظرفيت تمام شده. گفتم: ظرفيت من هم تمام شده است. به هر حال بعد از ماهها صبر و انتظار نوبت اعزام من هم فرارسيد.
اولين مجروحيت
پس از طي دوره آموزشي در سال 1360 اولينبار به پادگان جنديشاپور كه در زمان طاغوت دانشگاه بود، اعزام شديم و در آنجا سازماندهي شديم. از آنجا به دو كوهه رفتيم و تا شروع عمليات همان جا مانديم. عمليات فتحالمبين بود. در منطقه دشت عباس، سينهخيز ميرفتم و يك لحظه به عقب برگشتم تا ببينم همراهانم هستند يا نه، ناگهان خمپارهاي در يك متري من منفجر شد؛ به هوا پرت شدم و دوباره زمين خوردم كه در همان لحظه تركشي به پايم اصابت كرد. پايم بيحس شد و خون گرمي از آن جاري بود. لاي بوتهها دراز كشيدم تا از ديد دشمن در امان باشم. گلوله بود كه مستقيم از بالاي سرم عبور ميكرد. پايم را با چفيه محكم بستم تا خونريزي آن قطع شود. دشمن در حال پيشروي بود و نميدانستم چه بايد انجام دهم، فقط از خدا كمك ميخواستم. يكي از رزمندگان كه روحاني بود مرا روي كول خود گذاشت به عقب آن سوي جاده برد. در آنجا مرا روي برانكارد گذاشتند و به بيمارستان صحرايي بردند و از آنجا با هواپيماي C130 به قصد تهران حركت ولي چون بيمارستانهاي تهران پر بود از اين رو ما را به يزد بردند. بعد از 10 روز پدر و عموي خدا بيامرزم به آنجا آمدند و مرا به يكي از بيمارستانهاي تهران آوردند. طي مدتي كه مجروح بودم نتوانستم در عمليات بيتالمقدس شركت كنم. بعد از بهبودي نسبي مجدداً به يكي از جبهههاي جنوب غرب ايران، جبهه سومار اعزام شدم پس از چند ماه پدافندي مجدداً به همراه لشكر 27 به لبنان رفتم. در عمليات زينالعابدين پس از بازگشت از لبنان حضور داشتم، در عمليات والفجر مقدماتي نيز حضور داشتم.
ميخواستم به عقب برگردم
در آن عمليات ما را از پادگان دوكوهه به منطقه چنانه بردند و چند شبي آنجا مستقر بوديم. بچهها براي اينكه آمادگي عمليات را داشته باشند، از قلههاي صعبالعبور منطقه ميگذشتند، عمليات شروع شد. در آن عمليات آرپيجيزن بودم. من پشت تپههاي دشمن قرار داشتم كه معاون گردان اللهاكبر گويان اعلام حمله به دشمن را داد و بچهها هم با فرمان او به سمت دشمن حمله كردند. آن عمليات از طريق منافقين لو رفته بود و گلولههاي آتشي دشمن مدام به سمتمان ميآمد. عراقيها از دور و نزديك ما را ميزدند. در آن لحظات كه شاهد پرپر شدن دوستانم بودم و در حالي كه هنوز دستور برگشت يا ايستادن نيامده بود، آرپيجيام را روي كولم گذاشتم و با تني چند از بسيجيان به سمت نيروهاي عراقي رفتيم. تا شايد بتوانيم فشار عراقيها را كمتر كنيم. آتش دشمن سبك شده بود و دستور برگشت به عقب را دادند كه در آن لحظات تير دو زمانهاي به استخوان ساق پاي چپم اصابت كرد. رزمندگان اسلام در حال عقبنشيني بودند و گلولههاي آتشي هم مدام بر سرمان ميباريد. بچهها پايم را بستند و صد متر به عقب بردند كه ديگر اجازه ندادم عقبتر ببرند چون احتمال شهادت يا مجروح شدن آنها وجود داشت. به آنها گفتم شما برويد. من خودم ميآيم. بالاخره پس از اصرارهاي من، آنها رفتند. كمكم آتش دشمن خاموش شد. روي زمين افتاده بودم و از دور ميديدم كه عراقيها نزديك ميآيند. قبل از آنكه آنها به من برسند دستم حنايي بود و پايم خوني. حنا را با خون قاطي كردم و به سرم زدم تا آنها فكر كنند شهيد شدهام از من رد شوند. آنها همينطور كه جلوتر ميآمدند بين شهدا تير خلاصي ميزدند و چندتايي هم از دور طرف من شليك كردند ولي كنارم خورد. زير چشمي نگاهي كردم و ديدم كاملاً نزديك آمدهاند. ظهر بود و اميدوار بودم زودتر هوا تاريك شود تا به عقب برگردم. چند ساعتي گذشت. بدنم خسته شده بود. به اطرافم نگاهي كردم و گودالي ديدم كه در كنار سنگر عراقيها قرار داشت. آرام درون آن گودال رفتم. مجبور بودم تا شب بيحركت بمانم. دقايقي بعد چند نفر از سربازان دشمن بالاي سرم با زبان عربي صحبت ميكردند. معناي جملات آنها را متوجه نميشدم. ميخواستم آرام چشمم را باز كنم كه با حركت پلكم، يكي از سربازان متوجه زنده بودنم شد و فرياد زد: ايراني، ايراني، ميت ايراني. به سرعت همه آنها دور مرا گرفتند و ديگر لو رفتم...
نان خشك و پرتقال
يكي از آنها روي صورتم آب دهانش را ريخت و به فارسي با لهجه عربي گفت: چرا با ما ميجنگيد؟ گفتم: شما متجاوزيد و جنگ را شروع كرديد. ما از كشورمان دفاع ميكنيم. با وجود اينكه ميدانستم اسير شدهام اما باز هم صريح حرفهايم را ميزدم. در همان لحظاتي كه بحث بين ما شدت گرفت، يكي از بين آنها با پرتقال و نان خشكيدهاي در دست به طرفم آمد. نان را به من داد، تعجب كردم. نان كاملاً سفت بود و از طرفي هم دستم با خون و حناي خشك شده قاطي بود. گفتم: نان نميخواهم، پرتقال بده. پرتقال را پوست گرفت و دانهدانه در دهانم گذاشت. در آن لحظات آتش تهيه ايرانيها آغاز شد و عراقيها به سرعت به سمت سنگرهايشان متواري شدند. بسيار نگران بودم كه نكند با گلوله ايرانيها شهيد شوم. بعد از آرام شدن فضا مرا در تويوتا لنكروزهاي بزرگ عراقي گذاشتند. من زخمي بودم و ماشين به سرعت به عقب ميرفت، طي مسير خيلي اذيت شدم. بعد مرا به نيروهاي پشتيباني تحويل دادند و به بيمارستان العماره عراق بردند. وقتي به هوش آمدم مجروحان ايراني زيادي آنجا بودند. وقتي با آنها صحبت كردم متوجه شدم عمليات بعدي هم 3 روز بعد از عمليات ما انجام شده و در اين مدت من بيهوش بودهام.
اردوگاه شماره 8
وزير بهداشت عراق براي تبليغات خودشان به بيمارستان آمد و براي هر بيماري نسخهاي تجويز ميكرد. به من كه رسيد با خودكار قسمتي از پايم را مشخص كرد و به عربي چيزي گفت كه من متوجه شدم منظورش اين است كه بايد پايم قطع شود. بلافاصله داد زدم: نه پايم سالم است. بعد او با لهجه عربي گفت: باشد بگذاريد پايش خراب شود. با اين وجود مرا به اتاق عمل بردند. هنوز بعد از چند روز دستم حنايي بود. گفتم: ميخواهم نماز بخوانم. وضو گرفتم و با خود گفتم اگر مرا به اتاق عمل بردند و خواستند پايم را قطع كنند، با لگد به آنها بزنم. يكي از پزشكان عراقي به اتاق عمل آمد. به نظر ميرسيد از شجاعت من خوشش آمده، گفت: نامت چيست؟ گفتم سرمدي. گفت: سرمدي! نه تو سرمدي نيستي سرمدي فقط خداست. بعد هم پاي قلم شدهام را آتلي ساده بست. چند روز بعد مرا به بيمارستان نيروي هوايي عراق بردند. همانطور كه در اتوبوس بوديم مردم هم در شهر با سنگ از تمام اسرا پذيرايي ميكردند. يك شب آنجا نگهمان داشتند و صبح به اردوگاه شماره 8 به نام عنبر منتقل شديم. حاجآقا ابوترابي هم آنجا بودند كه ظاهراً مدتي قبل از ورود ما به اردوگاه موصل منتقل شده بود. من شلوار سبز سپاهي پوشيده بودم. در آنجا يكي از رزمندگان ايراني مسئوليت كوتاهي مو را بر عهده داشت. او مرا صدا كرد و در گوشم گفت: بگو بسيجي هستي چون شلوارت سبز است. آنها فكر ميكنند سپاهي هستي و بيشتر شكنجهات ميكنند. گفتم خوب هستم ولي باورشان نشد. ظاهراً آنجا مكان سولههايي از تانك و قطعات نظامي بود كه همه ما اسرا را به آنجا بردند و هر كس دو وجب و نيم جا داشت و هشت سال اينگونه اسارت را سپري كرديم و سرانجام سال 69 آزاد شدم.
زندگي در اسارت
اردوگاه عنبر داراي 3 قاطع بود. شماره 1و2و3 و هر قاطع داراي هشت سوله كه عراقيها به آنها آسايشگاه ميگفتند ومن با لفظ همان سوله آنجا را ياد ميكنم. در اين سولهها اسراي ايراني متشكل از افسران و سربازان و بسيجيان كه بين آنها سپاهيان شناسايي نشده هم بسيار فراوان بود. بين قاطع 1 از يك طرف و قاطع 2و 3 از طرف ديگر يك اتاقكي درست كرده بودند كه چهار تن از خواهران شيردل امدادگر ايراني را كه به اسارت گرفته بودند را نگهداري ميكردند كه خاطراتشان قبلاً به صورت كتاب به چاپ رسيده... قاطع يك شامل شش سوله از افسران و خلبانان و دو سوله هم مجروحان و معلولين و بيماران سخت بودند. پس از مدتي مرا از سولههاي مجروحين با همان پاي شكسته و آتلي به يكي از سولههاي قاطع3 انتقال دادند.
سلام خداوند ان شاالله شما عزیزان رو که ذخیره ی حقیقی انقلاب هستید حفظ فرماید ما زندگی و سرزمین و آرامشمان را مرهون مجاهدت و فداکاریهای شما عزیزان هستیم که در حساس تیرین مقاطع جان برکف از ایران اسلامی دفاع کردید ان شاالله که ما بتوانیم پاسخگوی این از خودگذشنگیهای شما باشیم