کد خبر: 618046
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۵
روایت سال های خاکی شهید محمد نوری
قسمتش اين بود كه اين بچه بزرگ بشود و برود جبهه، رفت جبهه دفعه اول جبهه 10-15 روز رفت و برگشت بعد يكي دو ماهي ماند، بعدش كه دوباره رفت شهيد شد...
مبينا شانلو

 

 

 
محمد 19 تیرماه 1341 در دامن خانواده ای عفیف و پاک چشم به جهان گشود. در دوران کودکی با مبانی دینی آشنا شد و در مسجد سید سجاد(ع) آموزه های خود را تکمیل کرد. دوران دبستان و راهنمایی را با موفقیت گذراند و دوران دبیرستان را در هنرستان فنی کار آموز و تربیت سپری کرد.
او با شرکت در جلسات قرآن و برنامه های فرهنگی مسجد سید سجاد(ع) روز به روز آموزه های دینی اش را تکمیل می کرد و این تلاش و او در این را موجب شده بود تا مسئولیت چند نوجوان دیگر را به او بدهند تا او بعنوان سرگروه، آموزش آن ها را در مباحث قرآنی و دیگر مسائل دینی بر عهده گیرد.
 دوران دبیرستان او همزمان شد با اوج گیری مبارزات علیه رژیم ستم شاهی، لذا محمد با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات و نیز پخش اعلامیه های حضرت امام(ره) و نیز شرکت در جلسات مختلف در این مبارزات حضور فعال پیدا کرد. در همین اثنا در غروب روز 21 بهمن ماه مورد اصابت گلوله از ناحیه پا قرار گرفت.

همراهي يا شهيدان وزوايي وقجه اي

پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی هم خط مبارزه را پی گرفت، اما این بار در دولت جمهوری اسلامی و در قالب کمیته های انقلاب و در زمینه پاکسازی عناصر ضد انقلاب فعالیت کرد و کنار آن همواره به فعالیت های خود در بسیج مسجد سید سجاد(ع) ادامه داد. او علی رغم قبولی در آزمون دانشگاه افسری ارتش، خدمت در سپاه پاسداران را مناسب تر تشخیص داد و به عضویت سپاه در آمد. با شروع جنگ وارد میدان كار زار شد. محمد در آخرین اعزامش که همراه با شهید وزوایی بود دیر به نیروهای تیپ 27 محمدرسول الله رسید و در نهایت همراه با شهید وزوایی در کنار شهید قجه ای در گردان سلمان سازماندهی شدند و حماسه گردان سلمان در عملیات الی بیت المقدس توسط او و دیگر همرزمانش رقم خورد.
حماسه ای که فرماندهان این عملیات اذعان داشتند که اگر انجام نمی شد کل عملیات الی بیت المقدس را تحت الشعاع قرار می داد. در نهایت پس از سپری 20 بهار و بعد از گرفتن وعده شهادت و دیدار حضرت صاحب الزمان(عج) در لحظه شهادت صبحگاه روز دهم اردیبهشت سال 1361 در آغاز عملیات غرور آفرین الی بیت المقدس در منطقه دارخوین از دست مبارک ایشان (بنا به مشاهدات دوستان همرزمش) سیراب شد.پیکر پاک و مطهرش را در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپردند.

قسمتش شهادت در جبهه بود
روزي كه محمد به دنيا آمد در ميدان خراسان بودیم. محله ی خيلي خوبي بود. همه مومن و با خدا بودند. در يك خانه ي قديمي بودیم.5 ماه آنجا نشستيم و بعد از آنجا چون محل كار پدرش نازي آباد بود ما هم رفتيم نازي آباد و آنجا خونه گرفتيم. آنجا تقريبا یکی دو ماهی بود كه نشسته بوديم كه ديديم از خیابان سر و صدا بلند شد و صدای تير اندازي آمد. ماشين ها همه از بالا مي آيند و سمت پايين همه شيشه ها شكسته و همه باجه تلفن ها آتش گرفته. من هم لب جوی نشسته بودم داشتم لباس مي شستم. (آن موقع در خانه ها اب انبار بود صاحب خانه ها نمي گذاشتند كسي در خانه لباس بشورد.) گفتند امام رو بازداشت و تبعيد کردند.
به امام گفتند اين انقلاب چي ميشه؟ گفتند هي چي سربازهاي من همه توي گهواره اند. محمد هم چهار و نیم ماهش بود.
 محمد بزرگ شد و بعد از نازی آباد اومديم مجيديه چون محل كار پدرش اومده بود مجيديه.
مادر بزرگش اومده بود خانه ما، من داشتم از مادر بزرگش پذيرايي مي كردم محمد رفت توي حياط كه بازي كند و رفت لب حوض و افتاد تو حوض و خفه شد. همسايه مان  آمد و ديد جنازه افتاده بود روي آب و بچه رو از آب كشيد بیرون و بعدش من صدا زد كه بدو محمد خفه شد. ما اومديم و اين بچه رو با پدرش برديم دكتر، اتفاقا جمعه هم بود و دكتر هم مي خواست برود ونگاه نمي كرد مي گفت اين بچه مرده است كه شما آورديدش اينجا قبولش نمي كرد، این قدر من و پدرش به او اصرار کردیم تا گفت باشد بياورید اش ببينم. بردنش دکتر کمی تکانش  داد و بالا پايينش كردن تا بچه يک خورده آب بالا آورد. گفتند ديگه اين خوب مي شود عيب نداره خطرگذشت ديگه اين بچه بيهوش خوابيده بود تاساعت 4 بعد از ظهر من آنقدر نذر ونياز كردم و گفتم خدايا اگر اين بچه تا عصري حالش جا اومد به پيش نماز مسجد می گم يك روضه ي پنج تن بالاي سر اين بچه بخونه. غروب بچه چشماشو باز كرد گفت مامان آب مي خوام منم همون موقع رفتم دنبال پيش نماز مسجد و آوردمش خونه و گفتم كه آقا من نذر كردم كه چشماش رو بازكرد شما براش يه روضه پنج تن بخونيد. آقا روضه پنج تن خوند و اين بچه ديگه خوب شد.
 قسمتش اين بود كه اين بچه بزرگ بشود و برود جبهه، رفت جبهه دفعه اول جبهه10 -15 روز رفت و برگشت بعد يکی دو ماهي ماند، بعدش که دوباره رفت شهید شد و جنازه اش  برگشت.
همان موقع که رفتیم مجیدیه محمد هفت ساله. و مسجد سجاد(ع) که نزدیک خانه ما بود. آنجا می رفت تا قرآن یاد بگیرد و با خدا و دین آشنا شود. محمد خیلی بچه خوبی بود . معصوم و خیلی هم رفتارش با من و پدر و خواهر و برادرهاش خوب بود.نه اینجا که خفه شده بود قسمتش بود که برود و نه در ماجرایی که می خواستند ترورش کنند.
توي جریانات انقلاب ما خيلي ناراحت بوديم او فعاليت های زیادی مي كرد. يك روز مي خواستيم بريم مهماني و منتظر محمد بودیم تا بیاید. يك آقايي با لباس هاي روغني و كثيف اومدم دم در و در زد و گفت محمد هستش؟! گفتم :«شما »گفت:« من دوستش هستم.» من هم با خودم گفتم :«محمد که چنين دوستي نداره.» شک کردم و خواستم دست به سرش کنم. گفتم:« نه !محمد نيست.» گفت:« كي مياد؟ گفتم:« معلوم نيست كي مياد.»
بعد ديگر برادرش(آقا ابراهيم)  رفت زنگ زد به محمد  و گفت:« يه چنين دوستي با اين نام و اين نشون با اين لباس هاي روغني و چرب آمده بود در خانه، شما را كار داشت. محمد نشناخت ابراهیم هم بهش گفت:« محمد امشب كه مي خواهي بيايي خونه رفت و آمدنت را تغيير بده از آن مسيرنيا. »بعدا كه خونه تیمی منافقين را گرفتند و يكيشون را گرفتند که لای نامه هاش بود كه آدرس خانه ما رو داده بود. نام خانه شکل در حياط و نشاني همه را داده بود چه شبي چه ساعتي براي ترور محمد برويد و فلان جا ترورش كنند همه را دقیق مشخص کرده بود.
دفعه دوم كه  ميخواست برود جبهه، گفتم كه :«محمد جون نمي خواد بري  حالا كه زياد هستن تو جبهه احتياج نيست كه شما بري» گفت :«كه نه مامان! برا چي احتياج نيست مگه امام نگفته؟ مگه مقلد امام نيستي؟ گفتم چرا خوب امام گفته. او ادامه داد ما بايد بريم. گفتم كه باشه. بعد اومد و گفت حالا چي كار مي كنيد، برم یا نرم؟ گفتم خوب برو مامان همينطور كه نشسته بود كنار من گفت مامان آفرين خوب ساخته شدي خيلي خوشحال شد.

دست نوشته اي از شهيد :
آنچه او گفت و رفت
به نام خدا
    «شما مردم مسلمان هرگز در کار دین سستی نکنید و از فوت غنیمت و تباه دنیا اندوهناک نباشید زیراکه شما فاتح و پیروزمندترین مردم دنیا هستید، اگر در ایمان خود ثابت و استوار باشید.»
   خدایا شهادت و راه خود را به من عنایت کن تابتوانم همانند همسنگرانم و همفکرانم با خون خویش شعار «قولوا لا اله الا اللّه» را زنده نگه دارم و همچنان فریاد عظیم میلیونها مسلمان آزاده و مستضعف در سرتاسر جهان را که فریاد حق طلبی و همان فریاد استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی را به تثبیت رسانم به همین دلیل اگرچه تا به حال سعادت حضور در جبهه ها و صحنه های نبرد و صحنه های نبرد حق بر باطل را پیدا نکردم و خود را آماده آماج گلوله های سربی و آمریکایی منافقین در داخل می دیدم ولی اکنون که این سعادت نصیب من شده می خواهم به جبهه روم و در آنجا نیز بتوانم نقش کوچکی در یاری اسلام و مسلمین داشته باشم.
   ای امت مسلمان من نیز همانند شما جمهوری اسلامی و آزادی بر حق انسانها را با جاری شدن خون هزاران شهید از صدر اسلام تا بحال لمس کرده ام و در صدد حفظ آرمان های پاک این شهداء که همان اهداف پاک اسلامی را در دنبال کردن سیره انبیا که رسالت پیامبران است باشیم، ای امت مسلمان قدر این روح خدا نایب بر حق امام زمان(عج) این خمینی بت شکن را بدانید که واقعاً این نعمتی بس بزرگ از طرف خداوند متعال است که به این آسانی ها در شرف دید ما هستند ولیکن چشم های ما نمی بینند و گوش هایمان نمی شنوند؟ چرا؟ که علت اصلی آن غرق در زندگی دنیوی بوده است، برادران و خواهران مسلمانم هدف ما از این انقلاب این بوده است که در صدد اجرای احکام و قوانین قرآن و اسلام در درجه اول در خودمان در خانواده امان و سپس به جامعه کشورمان و سپس به سرتاسر جهان، پس فرد، فرد ما در قبال جامعه کنونی در برابر تمامی مستضعفین جهان مسئولیم پس راه چاره اش خود سازی فردی و اجتماعی است وَ اِ لّا به جامعه اسلامی نخوا هیم رسید که انشاءاللّه امیدواریم جامعه صد در صد اسلامی بدست مهدی موعود(عج) این منجی بشریّت برقرار خواهد گردید و از خدا فرج این مقام الهی را مَسئلت داریم، برادران و خواهران پیرو خط ولایت و دنباله رو راه روحانیّت که همان راه ولایت است باشید تا گمراه نشوید.
 در آخر از پدر و مادر گرامی که در رشد معنوی و مادی من کمک کردند سپاسگزارم و از خداوند عاقبت خیر و صبر الهی آرزومندم و به مادرم بگویم که مادر افتخار کن که فرزندت در طول عمرش مرتکب گناه کبیره نشده و افتخار کن که او را در راه خدا می دهی و از برادران و خواهرانم می خواهم که در خط اصیل اسلام بر رهبری امام خمینی گام بردارند و از خانواده می خواهم که در رعایت مسائل شرعی و اسلامی و در حفظ کامل فرایض دینی (نماز، روزه و . . .) کوشا باشند، فقط حرف دیگری با کل فامیل دارم و آن اینست پدر بزرگم ـ مادر بزرگم ـ دائی ها و ای خاله هایم (ای زینب وارها) و ای عمّه ها و . . . بدانید که من راهی که رفتم نه از روی احساسات است و نه از روی بی فکری و بدانید همان گونه که خدا گفته است (سوره عنکبوت آیه1) حالا وقت آزمایش بندگانش است و همچنین از دوستان و آشنایان نزدیک که مرا درک کردند می خواهم همان گونه که باید زینب وار باشند (همانند زینب که در کاخ یزید فریاد زد) همان گونه سکینه وار (آرام بخش دل ها باشند.)
بامید پیروزی اسلام بر کفر جهانی (آمریکا و شوروی)
والسلام
محمد نوری 9/11/1360

وصیت نامه شهید محمد نوری
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده مهربان. به نام خداوندی که همه از او ایم و به سوی او باز می گردیم.
«الذین امنوا و هاجرو فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون»(سوره توبه آیه 20) 
آنانکه ایمان آوردند و هجرت کردند و بکوشیدند در راه خدا  با مال ها و جان های خود در نزد خدا درجه آن ها بزرگ تر است و آنان رستاگارند.
     خدایا شهادت در راه خودت را به من عنایت کن برای این که شهادت چیز خوبی است. بلکه به خاطر این که این شهادت در راه تو و برای رسیدن به توست و ان شا الله بتوانم مانند تمام همرزمانم و هم سنگرانم با خون خویش شعار «قولو لا اله الا الله» را زنده نگه دارم و هم چنان فریاد میلون ها مسلمان آزاده مستضعف را که در سر تا سر جهان شعار آزادگی و بندگی الله را بر زبان دارند به ثبت برسانم.
     هدف در زندگی معلوم است و مسیر آن نیز همان مسیر الی الله است که مسیر مشخصی است  و در این راه باید تلاش کرد. تلاشی بی پایان که بالاخره آخرتش را با پاداش نیک همراه است.
    

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
-
|
۱۶:۱۵ - ۱۳۹۳/۰۴/۲۸
0
0
جون خودتون مبینا شانلو
مطلبو از قرآن و عترت سپاه گرفتید. به سایت 50shahid.ir مراجعه کنید. مطلب تولیدی مجموعه ماست و بنده خودم تولید کردم. دروغ نزنید مبینا شانلو ممکنه اون هم شاملو باشه که اشتباه زیدید.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار