کد خبر: 612625
تاریخ انتشار: ۲۶ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۷
يادش به خير رسم و رسوم زيباي نامگذاري
بانگ اذان در گوش شهر پيچيد؛ اما نه از فراز گلدسته‌هاي مسجد محل و نه صبح و ظهر و مغرب! اذاني ناوقت كه چهره اهل خانه را با خنده و شادماني از هم شكفت.

علي خدايي بيجاري | با صداي اذان كسي براي دستنماز لب حوض خانه نرفت. با شنيدن اذان، همه به حياط خانه دويدند و تنها ابهام و دلهره در من فروريخت. «دايه» مونس هميشگي و يار گلخن و گلستانم نبود كه مثل هميشه سؤال‌هاي كودكي‌ام را پاسخ دهد. تجربه‌هاي چند سالگي‌ام، ناچيز‌تر از آن بود كه در آن زمان ياري‌ام دهد و سؤال‌هاي بي‌شمارم را پاسخ دهد. با اين همه، خوي پرسشگرم به ياري‌ام آمد و به زودي فهميدم اذان ناموقع، رسمي است كه در زمان تولد نورسيده‌اي بر فراز بام خانه مي‌خوانند. اذاني كه به اهالي شهر و كوي و گذر خبر از ميلاد نورسيده‌اي مي‌دهد و آن نورسيده دوستي بود كه گويا خدا براي تنهايي‌هاي من فرستاده بودش.

در يكي از روز‌ها دست در دست هم كنار مادرم به ديدار مادر و نوزاد رفتيم. موجودي كه براي اولين‌بار مي‌ديدم و پر بود از سؤال و ابهام و من خوشحال از اينكه، بالاخره كسي را مي‌ديدم كه از من كوچك‌تر بود و اين برايم حسي خوب و احساسي مملو از برتري‌طلبي بود.

شب ششمين روز تولد كودك، شب نامگذاري بود و همه سر سفره «وليمه‌خوران» نوزاد دعوت بودند. نوزادي كه در آن شب تمام فكر و ذكر مرا به خود جذب كرده بود. پس از جمع شدن سفره وليمه، پدربزرگ پدري نوزاد، بالاي مجلس، به پشتي‌هاي دستباف محلي تكيه داده بود. كودك را به آغوش پدربزرگ دادند. پس از نوازش دوباره صداي اذان زير طاق اتاق ليفه كشيد. پدربزرگ دو بار اذان و اقامه را در گوش‌هاي چپ و راست كودك، خواند؛ به اين اميد كه كودك در آينده فرامين قرآن را گوش بگيرد و از راه روشن و نوراني قرآن و رسول خطا نرود. پس از خواندن اذان و اقامه در گوش‌هاي نوزاد، پدربزرگ از پدر و مادر و بزرگ‌ترهاي فاميل درباره نام نوزاد پرسيد. بحثي درخصوص معني و متانت اسمي كه براي فردي شايسته و بايسته باشد درگرفت كه در نهايت نام نامي و متعالي «علي» سه بار در هر گوش كودك خوانده شد و از آن پس نوزاد، به نام «علي» شهرت يافت.

پدربزرگ به واسطه خط‌خوش و سواد مكتبخانه‌اي‌اش و براي تبعيت از سنت گذشته و به رغم بود و بودگاري ثبت احوال و به قول خودش «سجلداحوال»، اسم و ساعت و روز و ماه و سال ميلاد علي را پشت جلد چرمي قرآن و زير تاريخچه مكتوب خانواده نوشت.

پس از پيام تبريك و مبارك‌باد مهمان‌ها به والدين كودك و پذيرايي و گفت‌وگوها، علي نورسيده را به آغوش مادربزرگ دادند. مادربزرگي كه در فرهنگ ما نخستين معلم رشادت و تعليم و تربيت است. معلمي كه با داستان‌ها و قصه‌هايش دلاوري و مردي و مردانگي را به پسرها و متانت و ظرايف و زنانگي را به دختران مي‌آموزد. مادربزرگ علي گل از گلش شكفت. او را تنگ در آغوش گرفت. شايد خوشحال از اين بود كه نوآموزي نورسيده برايش رسيده كه سينه سينه تجربه و تاريخ كهن پدران‌مان را باز مي‌تواند به سينه علي بسپارد و به آيندگان هديه كند.

دايه سيني قلمزني را كه پارچه‌اي زربفت و ترمه‌دوزي شده در آن پهن بود و روي پارچه ترمه‌دوز، قرآن شريف و نهج‌البلاغه و حافظ، در كنار بدره و كيسه‌اي مملو از تربت مطهر سيدالشهدا(ع) بود و در كنار آنها گلابپاش نقره‌كار، حاوي گلاب اصل قمصر و آب متبرك زمزم كه سوغات سرزمين وحي بود، قرار داشت. سيني مقابل مادربزرگ گذاشته شد. همه نگاه‌ها به دستان باتدبير و تجربه او دوخته شده بود. مادربزرگ با طمأنينه كمي از تربت مطهرآقا اباعبدالله(ع) را در نعلبكي عشق‌آبادي ريخت و با آب زمزم و گلاب قمصر آميخت. خميرگونه تربت و آب و گلاب را روي دل انگشت شست خود گذاشت و در حالي كه لب‌هايش متبرك و مترنمِ ذكري پيوسته بود، آن را به دهان علي فروبرد. ناآگاهي از فرق خاك و تربت و آب و گلاب نگرانم كرد. چراكه به واسطه گل‌بازي بارها سرزنش شده بودم و حالا مي‌ديدم كه خود مادربزرگ گل‌واره‌اي را در دهان نوزاد فرومي‌كند!

طولي نكشيد كه فهميدم مادربزرگ، با تربت و آب و گلاب سق علي را پس زده. به اميد و باور آن كه با اين معجون معجزه‌گر، همواره نام حسين(ع) بر لب بماند و دهان كودك تا روزگار پيري، هيچگاه خانه سخنان زشت و برخورنده و برآشوبنده ميان دو كس نباشد و حرف حرفِ كلام فرد پاك باشد و پالوده. همانطور كه دوست من، «علي» چنين بود!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار