کد خبر: 604088
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۱
روايتي از حاشيه‌هاي دنياي مجازي وقتي به واقعيت مي‌رسد
صداي خنده دخترها توجهم را جلب كرد. دو دختر 16، 17 ساله كه ميله‌هاي اتوبوس را گرفته بودند و بيخ گوش همديگر پچ پچ مي‌كردند و مي‌خنديدند.
ياسمن بلوردي
صداي خنده دخترها توجهم را جلب كرد. دو دختر 16، 17 ساله كه ميله‌هاي اتوبوس را گرفته بودند و بيخ گوش همديگر پچ پچ مي‌كردند و مي‌خنديدند.
هر دو لباس‌هاي فرم مدرسه پوشيده بودند. يكي از دخترها پوستي سبزه داشت و تپل‌تر بود و دختر ديگر نسبتاً لاغر بود و پوستي سفيد و شفاف داشت. شيطنت از چشمانشان مي‌باريد، سرزنده و شاداب بودند و كمي هم پر سروصدا. در ايستگاه سوم چند مسافر پياده شدند و جا كمي باز شد و آنها با زرنگي، خودشان را جلوتر رساندند و جاي بهتري مستقر شدند. تقريباً نزديك صندلي من بودند. با ديدنشان ياد خواهرم رؤيا كه هفت سال از من كوچك‌تر است، افتادم. يكي دو ماهي بود نديده بودمش و دلم برايش حسابي تنگ شده بود. رؤيا هم مثل اين دو دختر سرزنده و پر از شيطنت بود و يك‌جا بند نمي‌شد. بابا بعضي وقت‌ها به شوخي مي‌گفت: يك طنابي، چيزي بياوريد پاي اين دختر را ببنديد كه آنقدر ورجه و ورجه نكند همه را ذله كرده...
صداي خنده دو دختر دوباره افكارم را پاره كرد. يكي از دخترها به دوستش گفت: قيافه طرف ديدني است. فكر كن با چه افاده و پرستيژي الان منتظر است تا ما برويم. بعد صدايش را كلفت كرد و با صداي مردانه‌اي گفت: من تيشرت سفيد و شلوار جين مي‌پوشم و توي پارك، همان قسمتي كه بچه‌ها اسكيت‌بازي مي‌كنند، منتظرتان هستم و بعد دوباره زدند زيرخنده. كنجكاو شدم، گوش‌هايم را تيز كردم تا بفهمم در مورد چه چيزي صحبت مي‌كنند. دختر گفت: نگار اگر لو برويم چي؟ اگر ما را بشناسد خيلي بد مي‌شود؟ نگار گفت: نترس، عمراً ما را نمي‌شناسد. او منتظر يك دختر 175 سانتيمتري با موهاي طلايي و چشم‌هاي عسلي است، حتي فكرش را هم نمي‌كند كه من با اين پوست تيره و قد 160 سانتي كيس مورد نظرش باشم... و دوباره زدند زيرخنده.
حرف‌هايشان برايم آشنا بود. چند وقتي بود اينترنت‌باز شده بودم. شب‌ها كه خسته از سر كار برمي‌گشتم، مي‌نشستم پاي كامپيوتر و توي اينترنت به اصطلاح مشغول وبگردي مي‌شدم. سرگرمي خوبي بود. به هرحال توي اين شهر غريب تك و تنها، بايد يك سرگرمي براي خودم پيدا مي‌كردم. چند تا سايت عضو شده بودم و تا نزديكي‌هاي صبح بيدار بودم و چت مي‌كردم. بعد از مدتي با هستي آشنا شدم. كلي با همديگر از طريق چت درددل كرده بوديم و تقريباً همه چيز را در مورد همديگر مي‌دانستيم. بارها اصرار كرده بودم كه حضوري همديگر را ببينيم ولي هستي تأكيد داشت تا به شناخت كامل نرسيديم ترجيح مي‌دهم با چت در كنارت باشم.
خدا خدا مي‌كردم شب زودتر برسم خانه و مشغول چت كردن با هستي بشوم. به هستي بدجور وابسته شده بودم و دوستش داشتم. ديگر تحمل دوري نداشتم. ديشب گفتم يا فردا ميايي سر قرار يا براي هميشه خداحافظ! البته لاف زدم چون براي من دل كندن از هستي غيرممكن شده بود. او هم با كلي ناز و ادا قبول كرد. روي پا بند نبودم. بالاخره بعد از چند ماه مي‌توانستم هستي را از نزديك ببينم.
مي‌خواستم غافلگيرش كنم. تصميم گرفتم برعكس چيزي كه به او گفته بودم لباس بپوشم و سر قرار بروم، طوري كه اصلاً من را نشناسد و سورپرايز بشود. يك دست كت و شلوار پوشيدم و به سمت قرار راه افتادم. قرارمان ساعت 4 پارك ساعي، همانجايي كه بچه‌ها اسكيت‌بازي مي‌كنند بود...!
مي‌خواستم هستي را غافلگير كنم و حالا خودم بدجور غافلگير شده بودم. تمام اين مدت فكر مي‌كردم با هستي، دختر 27ساله‌اي صحبت مي‌كنم كه قرار است تا آخر عمر همدمم شود و تنهايي‌ام را پر كند، غافل از اينكه هستي، دختري 16، 17 ساله است كه به خاطر هيجان و سرگرم شدن، من را به بازي گرفته بود.
اتوبوس به ايستگاه ساعي رسيد. دو دختر با خنده و شيطنت پياده شدند و من هنوز شوكه بودم و روي صندلي خشكم زده بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها