کد خبر: 521687
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۷
اهداي عضو از نگاه 4موافق و يك مخالف
زينب شكوهي طرقي
همكارم كتابي را نشان مي‌دهد دوست دارم به من امانت بدهد تا بتوانم در اولين فرصت بخوانمش. مي‌گويد خودش نخوانده اما اگر دوست دارم بروم از انتشاراتي سركوچه عين همين كتاب را براي خودم بگيرم. با شنيدن اين پيشنهاد ذهنم به سمت كتاب‌هاي انبار شده در قفسه كتابخانه مي‌رود و مي‌گويم: نمي‌شود! مدت زيادي است كه فقط كتاب خريده‌ام و فرصت خواندنش را پيدا نكرده‌ام.
همكارم لبخند مي‌زند و مي‌گويد: اينكه بد نيست! مي‌گويم: بد نيست؟! بروم باز كتاب بخرم بگذارم روي كتاب‌هاي قبلي خوب است؟!
همكارم مي‌گويد: نه منظورم اين نبود. انتشارات سركوچه كتاب‌هاي قديمي را از شما مي‌گيرد و كتابي كه مي‌خواهيد به شما مي‌دهد. در عوض كتاب شما را هم به شخص سومي مي‌دهد كه از قضا روزي دلش هوس مي‌كند اين كتاب را بخواند. اين چرخه بدون پرداخت هيچ هزينه‌اي مي‌چرخد و مي‌چرخد تا جايي كه هر كتابي به دست كسي مي‌رسد كه به آن نياز دارد. در واقع حق به حق‌دار مي‌رسيد!
ذهنم مي‌خواهد با اين سوژه بازي كند. آزادش مي‌گذارم. يعني فقط كتاب‌هايي را كه ديگر به آنها نياز نداريم مي‌شود عوض كرد؟ نمي‌شود كيف و كفش، ماشين، موبايل يا هر چيزي كه زماني به درد ما نمي‌خورد را عوض كنيم؟ نمي‌شود اصلاً آن چيزهايي كه روزي ديگر به كارمان نمي‌آيد را به كسي بدهيم كه واقعاً به آن نياز دارد؟

دستم را گذاشته‌ام روي قلبم و گوش مي‌دهم. با خودم فكر مي‌كنم، فكري كه كمي ترس همراه خود دارد. «اگر فقط براي چند دقيقه اين ضربان نزنه چي ميشه؟!» اما انگار من كمتر از اين اتفاق مي‌ترسم. ترس از مرگ در وجود من كمرنگ‌تر است و اين شعار نيست. من فرشته نيستم، از درستي رفتار و آخرت بي‌دغدغه‌ام هم مطمئن نيستم اما مدتي است با عمق وجودم باور كرده‌ام كه اگر خدا بخواهد، كاري مي‌شود و اگر او نخواهد حتي اگر تمام جهان بخواهند باز هم نمي‌شود. من به لبخند بعد از اين مرگ كه روي صورت يك هموطن ديگر نشان از جريان داشتن زندگي دارد فكر مي‌كنم. من به اين فكر مي‌كنم كه مي‌شود با وجود آنكه مركز فرماندهي بدنم از كار افتاده همه تلاش كنند تا قلبم بزند، خون در بدنم به گردش درآيد و در نهايت هر عضو زنده به بدن يك فرد نيازمند انتقال پيدا كند.
همه اين اتفاق‌ها خوب است، تصورش لذتبخش و مرورش آرامش‌دهنده است.

مامان گريه مي‌كند، اشك در چشمان بابا جمع شده، فيلم سينمايي «نامه‌اي به خواهرم» از شبكه دو پخش مي‌شود. عسل بديعي بازيگر نقش اول اين فيلم است و همين كافي است براي نشستن، ديدن و پلك نزدن يك ساعته. معصوميت در نگاه عسل موج مي‌زند، همه سكانس‌هاي اين ‌فيلم بهترين بهانه براي مرور تمام فيلم‌ها و سريال‌هايي است كه او در آن بازي كرده است.
اشك‌هاي يك ساعت قبل به هق‌هق تبديل شده و همه گريه مي‌كنند، مراسم تشييع جنازه و خاكسپاري عسل بديعي از شبكه سه در حال پخش است. من در بهت و حيرتم از اين اتفاق ناگهاني.
مامان با صورت خيسش لبخند مي‌زند، تحسين مي‌كند تمام خبرها و اتفاقي كه پخش مي‌شود.
در چارچوب تلويزيون يك قلب درون ظرف مخصوص به بيمارستان شهيد بهشتي منتقل مي‌شود و در قلب دايي (گيرنده عضو) قرار مي‌گيرد. خواهرزاده از شوق اشك مي‌ريزد و مي‌گويد مي‌دانم اين قلب براي كيست، او به همان اندازه كه دايي براي من و خانواده‌ام عزيز است، عزيز و دوست‌داشتني است.
خانواده‌ام‌ معترض بود
فاطمه كشاورزي(موافق)/۲۶ ساله
عضويت ۴ ساله در گروه اهداي عضو
خوب خاطرم هست يكسال جشن نفس را از تلويزيون ديدم، مشتاق شدم و فرداي آن‌روز به سايت بيمارستان مسيح دانشوري رفتم و ثبت‌نام كردم.
برخلاف بعضي‌ها كه مي‌گفتند ممكن بود يك ساعت بعد بميري و دست به كار درآوردن اعضاي بدنت بشوند به هيچ وجه برايم مهم نبود، خب مي‌مردم، تكه‌تكه مي‌شدم، اصلاً وقتي من ديگر روحي ندارم چه فرقي مي‌كند چه اتفاقي مي‌افتد. اما اگر بخواهم اولين جرقه اين تصميم را بگويم برمي‌گردد به زماني كه خبري شنيدم در مورد اينكه اهداي عضو در كشور اسپانيا آمار بسيار بالايي دارد، آن زمان بود كه با خودم فكر كردم چطور در كشوري كه حتي مسلمان هم نيستند تا اين اندازه به زندگي و حيات ديگر هموطنان بها داده مي‌شود؟ چرا اين موضوع در كشور ما كه مسلمان و داعيه‌دار كمك به هموطنان و هم دين‌هايمان را داريم آنقدر كمرنگ است؟ در همين اوضاع و احوال و تفكرات بود كه به اين نتيجه رسيدم اگر تعداد اهداكنندگان اعضا زياد شود رفته‌رفته اين فرهنگ بين مردم جاي خود را باز مي‌كند، مردم تمايل بيشتري براي چنين اقدامي از خودشان نشان مي‌دهند و اين شد كه از خودم شروع كردم.
وقتي من براي گرفتن كارت اقدام كردم سال آخر دانشگاه بودم، يادم مي‌آيد همان روزها به يكي از دوستانم كه به ظاهر خيلي مي‌شناختمش و تصور مي‌كردم با چنين پيشنهادي او هم همراه مي‌شود، گفتم كه تو هم بيا و چنين عضويتي را بگير. با تعجب ديدم كه او گفت: نه بابا! اين كار رو نكن. اگر بعداً خداي ناكرده برايت مشكلي پيش بيايد پزشكان بدون آنكه براي سلامتي تو تلاش كنند سعي مي‌كنند به خانواده‌ات بگويند كه تو دچار مرگ مغزي شده‌اي و بلافاصله اعضايت را اهدا مي‌كنند!! من در جواب دوستم گفتم: اين هيچ ربطي ندارد. تيمي كه در آن زمان براي تأييد مرگ مغزي تو مي‌آيد تيمي جدا از كادر بيمارستاني است كه تو درآن بستري هستي و نفع شخصي براي آنها ندارد صرفاً به خاطر درخواستي كه تو داده‌اي براي تحقيق مي‌آيند.
اين را گفتم كه بدانيد اين تفكرات منفي در مورد اهداي عضو حتي در قشر دانشگاهي و تحصيلكرده كشور ما هم ديده مي‌شود و هيچ ربطي به ميزان تحصيلات ندارد.
ماجراي جالب مربوط به روزي بود كه كارت از طرف سازمان ارسال شده بود در خانه‌مان. من آن روز خانه نبودم و مادرم براي گرفتن كارت رفته بود. شب وقتي برگشتم خانه ديدم نه تنها خوشحال نيستند بلكه اعتراض هم مي‌كنند كه چرا چنين كاري كردي. در واقع حرف پدر و مادرم تا حدي با حرف دوستم يكي بود، آنها هم مي‌گفتند كه اگر اتفاقي براي تو بيفتد حتي اگر دچار مرگ مغزي نشده باشي صرفاً به استناد كارت اهداي عضو تو دست از معالجه تو برمي‌دارند. به آنها حق مي‌دهم اگر آن زمان هم مثل امروز تبليغات و فرهنگ اهداي عضو به مردم آموخته مي‌شد چنين اتفاقي نمي‌افتاد. البته با گذشت زمان ديگر شرايط و تفكرات خانواده هم درست شده و جاي نگراني نيست. مثلاً در خبرهاي روزهاي گذشته خواندم كه بعد از فوت عسل بديعي و اهداي اعضاي بدن او رشد آمار درخواست‌كنندگان كارت اهداي عضو بسيار بالا بوده است. خب ببينيد همين اتفاق با همه حواشي و حرف و حديث‌هاي غلط و بي‌موردي كه داشت اتفاق مهمي بود كه نتيجه بسيار بزرگي داشت. شايد اگر تبليغات بسيار زيادي هم در اين زمينه مي‌شد به نتيجه‌اي كه در اين چند روز گذشته دست پيدا كرده‌ايم، نمي‌رسيديم.
مي‌خواهم كمك حال كسي باشم!
نسيبه زمانيان(موافق)/سن: ۲۸ سال/ عضويت ۴ ساله در گروه اهداي عضوقطعاً هر انساني در خلوت و گوشه‌هاي ذهن خود هرازچندگاهي سراغي از مرگ مي‌گيرد اما تفاوت‌ها در اين است كه يكي خيلي سرسري به اين موضوع نگاه مي‌كند و به تصورش مرگ اتفاقي دور از دسترس است كه فقط براي پيرترها اتفاق مي‌افتد اما يكي مثل من و كساني كه كارت اهداي عضو دارند هر لحظه فكر مي‌كنيم كه ممكن است برخلاف سن و سالمان مرگ به سراغمان بيايد همين باعث مي‌شود ديد كامل‌تري نسبت به زندگي زنده‌هاي بعد از خودمان داشته باشيم.
شايد به خاطر اين عضو شدم كه در سن ۲۳ سالگي به شدت جوگير اينجور مسائل بودم [خنده].
اما نه اگر بخواهم جدي بگويم در همان دوران داغ جواني يك روز به اين فكر كردم اگر همين امروز زمان مرگ من رسيد شايد يكي از اعضاي من بتواند كمك حال كسي باشد. به شدت با حرف‌هاي بسياري از مردم كه مي‌گويند «واااي! چطور دلت مياد با دست خودت بري رضايت بدي كه بعد از مرگت تكه‌تكه‌ات كنند» مخالفم و فكر مي‌كنم وقتي كه من ديگر روحي ندارم چه فرقي مي‌كند كه جسمم سالم زير خاك برود با اينكه يك يا چند عضو از آن كم شده باشد. البته تنها تفاوت دو حالت اين است كه وقتي جنازه‌ات سالم است هيچ لطفي در حق خودت و ديگران نكرده‌اي اما با اين كار شايد بتواني بخشي از زمينه بخشش خودت را هم در آخرت فراهم كني.
گاهي به اين مسئله هم فكر مي‌كنم كه ممكن است در روال برخي پارتي بازي‌ها عضو اهدايي بدن من به آن كسي كه در ليست دريافت اعضا قرار دارد و واقعاً نوبتش است نرسد اما براي من اين ارزشمند است كه مطمئناً حتي اگر پارتي بازي شود يا برخلاف نظر من عضو بدن من به خانواده ديگري بدون اطلاع خانواده‌ام فروخته شود بازهم اين عضو در بدن كسي قرار مي‌گيرد كه واقعاً به آن نياز دارد نه من كه ديگر جسمم در خاك قرار گرفته است، مهم اين است كه به دست هركسي برسد به حال من كه ديگر روحي در بدنم نيست، نمي‌خورد.
جالب اين است كه ديده‌‌ام در كارت اهداي عضو گزينه اهداي همه اعضا يا بخشي از اعضا وجود دارد و براي من جاي سؤال دارد كسي كه با خودش تصميمش را گرفته و جاي شك ندارد چرا بايد بخشي از اعضا را انتخاب كند. به نظر من انتخاب اين گزينه يعني اينكه من نه راه رفتن دارم نه راه برگشتن و تكليفم با خودم معلوم نيست.
اين بهترين فرصت است كه از اين تبصره‌اي كه براي اهداي عضو وجود دارد كمي انتقاد كنم. وقتي من به عنوان شخصيت حقيقي و حقوقي زنده با پاي خودم در صحت كامل عقلي و رواني براي خودم كارت اهداي عضو مي‌گيرم يعني صددرصد به اين كار راضي‌ام، چه دليلي دارد كه پس از مرگم خانواده‌ام هم بايد رضايت بدهند؟ تصور كنيد در آن شرايط سخت كه خانواده‌اي داغدار فرزند يا همسر خود است چطور مي‌توانند دامنه احساسات را از عقل جدا كنند و يك تصميم درست بگيرند؟ اين اتفاق خوبي نيست و به نظر من بي‌عدالتي است.
ترس‌«اهدا» را كوه نكنيم
دنيا حيدري(موافق)/۳۰ ساله/ عضويت ۸ ساله در گروه اهداي عضو
دنيا نگاهي به كارت كاغذي اهداي عضوش كه به خاطر قديمي بودن زرد شده مي‌اندازد و مي‌گويد: ۱۲ بهمن ماه سال ۸۴، اگر كمتر از يك ماه صبر مي‌كردم تاريخ صدور اين كارت با تاريخ تولدم يكي مي‌شد (انگار از پيوند زدن اين اتفاق با روز تولدش لذت مي‌برد شايد اين هم از نگاه دنيا يك تولد است...)
برخلاف نظر برخي از مردم فكر مي‌كنم اين اتفاق نه تنها بد نيست اتفاق بسيار بكر و نابي هم هست. واقعاً چرا مردم فكر مي‌كنند بهتر است بدن مرده خود را دست نخورده بدهند تا مورچه‌ها و بندپايان خاكي آن را ريزريز كنند و خاك آن را تجزيه كند؟ يا اينكه عضو سالم به وسيله جراحي از بدنت خارج شود و به يك بيمار زندگي دوباره بدهد بهتر است يا اتفاق اول؟
من زماني كه اين كارت را گرفتم ۲۲ سال داشتم و من فكر نمي‌كنم حتي ۲۲ سالگي براي چنين اقدامي زود باشد شايد دير هم هست! چه بسا اگر شرايط زودتر مهيا مي‌شد قبل از اين تاريخ اقدام مي‌كردم. دقت كردي در عالم بچگي و نوجواني گاهي دوست داري كار بزرگي انجام بدهي اما تصور مي‌كني دسترسي به چنين كاري خيلي سخت است؟ اين كار هم درست مثل همان كارها بود.
راستش من آن زمان حدود يكي، دو سالي بود كه مشغول به كار شده بودم. چند باري اسم اهداي عضو و جشن نفس را شنيده بودم. آن وقت‌ها در ميدان وليعصر كار مي‌كردم و براي رفت و آمدم سوار اتوبوس‌هاي وليعصر- آزادي مي‌شدم. مسير هميشه اين اتوبوس‌ها بلوار كشاورز و خيابان كنار بيمارستان امام خميني(ره) بود، هر روز رد شدن از كنار بيمارستان، ديدن بيماران و سوار شدن آنها به اتوبوس يك تلنگر بود براي من.
من هم شنيدم كه بسياري از افراد از ترس سوء استفاده كارت اهداي عضو نمي‌گيرند اما من فكر مي‌كنم ترس و نگراني در هركاري وجود دارد، ممكن است بترسي از اينكه وقتي بيرون خانه هستي پول، كيف و حتي خود تورا بدزدند، ممكن است بترسي كه وقتي سوار ماشين هستي تصادف ‌كني و ترس‌هاي اين چنيني ديگر. مهم اين است كه اول، ترس طبيعي است و دوم، اين ترس‌ها نبايد آنقدر بزرگ شوند كه كوهي براي سد راه كار، زندگي و مرگ عزتمند ما شوند. من معتقدم سن و سال براي گرفتن چنين تصميم‌هايي اصلاً مهم نيست. گاهي يك بچه شش ساله رفتاري انجام مي‌دهد كه ممكن است همه شگفت‌زده شوند اما همان راه‌حل به ذهن يك جوان ۲۵ ساله نرسد. پس سن و سال براي گرفتن چنين تصميم‌هايي مهم نيست پختگي و بلوغ فكري مهم است.
ما گاهي اوقات براي راحتي كارمان يك سري قالب‌بندي‌هايي را بين خودمان مرسوم مي‌كنيم درست مثل طبقه‌بندي كمد لباس‌ها باري دسترسي بهتر به آنها اما متأسفانه اين قالب‌بندي‌ها و چارچوب‌هاي بيخود و بي‌فايده كه در كشورمان و حتي جهان وجود دارد مثل زنانه، مردانه، پسرانه، دخترانه، بچگانه و چارچوب‌هاي فكري- سنتي كه به وفور بين مردم ديده مي‌شود مانع انجام بسياري از كارهاي خوب مي‌شود.
وقتي زندگي مي‌گذرد همه ما در يك فرصت نيم نگاهي به رفتارها و كردارهايمان مي‌توانيم متوجه مي‌شويم كه چه زماني، كجا، چه حرفي را زديم يا چه كاري را انجام داده‌ايم كه كسي را آزرده خاطر كرده‌ايم. شايد همين اهداي عضو فرصتي بشود براي اينكه به خدا بگويم «من به اميد لطف و بخشش تو اين كار را مي‌كنم». وقتي خودت را با كسي قياس مي‌كني كه يك كليه خود را براي زندگي ديگري بخشيده تازه متوجه مي‌شوي حتي اگر تمام اعضاي بدنت را هم اهداكني باز او چندين قدم از تو جلوتر است. تو بخشش را گذاشته‌اي براي زماني كه خودت مرده‌اي و ديگر اعضاي بدنت به درد خودت نمي‌خورد اما او كسي است كه در زمان حياتش از اعضاي بدنش گذشت كرده است. پس اگر واقعاً با خودمان رو راست باشيم با وجود چنين كاري در مقايسه با ديگران كار خيلي شاقي هم انجام نداده‌ايم.
كافي است كه يك لحظه به اين فكر كنيم كه اگر خنده‌هاي امروز همه از روي تظاهر است كاش كاري كنيم كه بعد از مرگ ما جمعي به خاطر رفع مشكلات بدني‌شان از ته دل بخندند و لذت ببرند.نگران واسطه‌گري‌ام!
زهرا چيذري (مخالف)/سن:۳۰ سال
شغل: خبرنگار حوزه بهداشت و سلامت
من نه تنها كارت اهداي عضو ندارم بلكه با عضويت و گرفتن اين كارت هم مخالفم. دليل مخالفتم هم اين است كه فكر مي‌كنم اگر زماني كه من كارت اهداي عضو داشته باشم و دچار مشكل يا حادثه‌اي بشوم پزشكان صرفاً براساس اين كارت در بهبودي من كوتاهي مي‌كنند، شسته رفته بخواهم بگويم با ديدن اين كارت ترجيح مي‌دهند مرگم زودتر رقم بخورد يا اينكه ترجيح مي‌دهند من را مرده جا بزنند تا اينكه بكوشند سلامتي‌ام را برگردانند.
از طرف ديگر من وقتي با پاي خودم مي‌روم و اجازه مي‌دهم اعضاي بدنم را بعد از مرگ اهدا كنند مطمئن نيستم كه بعد از مرگ من اين اعضا به كسي تعلق مي‌گيرد كه واقعاً نياز دارد يا در ليست گيرنده فوري اعضا قرار دارد. بدون تعارف فكر مي‌كنم در دادن اعضاي بدن پارتي‌بازي‌ها و دخالت‌ها باعث مي‌شود حق به حق‌دار نرسد و در نهايت بيماري كه هيچ پارتي ندارد سال‌ها بايد بنشيند و پايان زمان زندگي خود را نظاره كند.
البته من دغدغه ديگري هم در اين زمينه دارم و آن اين است كه نگرانم نكند وقتي كه من رايگان اجازه اهداي عضوم را داده‌ام اين وسط كساني پيدا شوند كه با واسطه‌گري يا دلالي بگردند بيمار رو به فوت پيدا كنند تا به جان اعضايش بيفتند و در عوض از خانواده بيمار نيازمند براي چنين كار چاق‌كني پول بگيرند!
همه اينها درد من، نگراني من و عاملي براي نگرفتن كارت اهداي عضو بوده است.
استقبال از مرگ نيست! رها آزاد (موافق)/سن: ۲۷ ساله
۴ سال سابقه عضويت در گروه اهداي عضو
من به پيشنهاد و همفكري فاطمه دوستم (فاطمه كشاورزي) براي گرفتن كارت اهداي عضو اقدام كردم. خوشبختانه آنقدر مسير ثبت‌نام راحت بود كه شيطان زماني براي دست به كار شدن و پشيمان شدنم پيدا نكرد. شوخي كردم، براي تصميمم فكر كرده بودم و هيچ ترديدي نداشتم فقط نگران عكس‌العمل خانواده به ويژه مادرم بودم چون از وابستگي عاطفي‌اش خبر داشتم.
روزها و هفته‌ها گذشت و هيچ خبري از كارت نشد، من نگران بودم چون مدام با خودم فكر مي‌كردم اگر اتفاقي برايم بيفتد و كارتي نباشد چه كسي از تصميمم باخبر مي‌شود و آيا اين فكرم بعد از مرگم تباه مي‌شود يا نه.
بالاخره يك روز يكي از همسايه‌هاي خانه قديمي‌مان زنگ زد و گفت: يك بسته‌اي برايتان آمده و پستچي تأكيد كرده كه فقط و فقط به خودتان تحويل بدهم. همين يك جمله كافي بود كه بي‌خبر از همه جا نگران شوم. وقتي براي گرفتن بسته رفتم مادرم همراهم آمد. وقتي در پاكت را باز كردم و كارت را ديد عصباني شد. تا چند روزي با من قهر بود، نمي‌دانم چرا با خودش فكر مي‌كرد گرفتن اين كارت به معناي درخواست به قتل رساندن خودم است! بعد از كلي دلخوري تصميم گرفتم با مادرم صحبت كنم، سر درد دلش كه باز شد با اعتراض گفت: مگر ما با تو چه كار كرده بوديم كه تو رفتي اين درخواست را دادي؟ مگر ما در زندگي چيزي براي تو كم گذاشته بوديم؟ چرا با اين كار مي‌خواي من و پدرت را دق بدهي و...
تازه فهميدم اوضاع خراب‌تر از آن چيزي است كه فكرش را مي‌كردم. اينجا بود كه دست به دامن پدر شدم. با هم در مورد كارت، شرايط اعلام مرگ مغزي و اهداي عضو براي مادر توضيح داديم اگرچه به ظاهر كمي آرام شد اما بعد از اين همه سال هنوز انگار راضي نيست.
گاهي نگران اين مي‌شوم كه بعد از مرگم وقتي براي اهداي اعضا اعلام رضايت پدر و مادرم نياز مي‌شود مادرم موافقت نكند، براي همين است كه هر از چندگاهي دوستانه با مادرم صحبت مي‌كنم، به او يادآوري مي‌كنم كه براي مرده هيچ چيز ارزشمندتر از اين نيست كه در زماني كه دستش از دنيا كوتاه است بازماندگان به وصيت و خواسته‌اش عمل كنند.
اما احساس مي‌كنم اتفاقي كه فروردين امسال افتاد اتفاق بزرگي براي همه ما بود، بزرگي كه بد و خوب را توأم با هم داشت. عسل بديعي هنرمندي كه پدرم، من و حتي مادرم علاقه خاصي به او و هنرنمايي‌اش داشتيم از جمع ما زميني‌ها رفت ولي رفتني كه براي همه درسي بزرگ به همراه داشت. عسل با خواسته‌اش و خانواده بديعي با انجام آن كاري كردند كه شايد از عهده هيچ سازمان و گروه تبليغاتي برنمي‌آمد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها