
سيمرغ گرفتن فيلم «سر به مهر» در جشنواره فيلم فجر۹۱ ترغيبمان كرد تا با هادي مقدمدوست كارگردان «فيلم اولي» آن همصحبت شويم؛ آنچه در ادامه ميخوانيد شنيدنيهاي اين كارگردان و فيلمنامهنويس از دوران نوجواني تا فيلمساز شدنش است.
ارتباط با حوزه فيلمسازي چگونه و با چه اتفاقي آغاز شد؟
آن موقع مجلهاي بود به نام «فكاهيون» كه يكي از نشريات طنز آن زمان بود. من اين مجله را خيلي دوست داشتم البته اين غير از نشرياتي مثل «كيهان بچهها» بود كه در بين اكثر نوجوانها محبوبيت داشت اما چيزي كه توجه من را به طور جدي به خود جلب كرد و يك مقداري از حالت خوانندگي صرف خارج كرد همين مجله «فكاهيون» بود. من برايشان نامه مينوشتم و در ارتباط بودم.
اولين چيزي كه فرستادم و مجله فكاهيون چاپ كرد يك شعر دو خطي درباره «چك برگشتي» بود كه خودم نگفته بودم اما از پدرم زياد شنيده بودم (چك برگشتي از بانك روزي/ رسيد از دست مأموري به دستم/ بدو گفتم كه كفشي يا كلاهي/ كه با نيم تخت افتادي به شستم). يادم هست كه پدرم هميشه توضيح ميداد منظور از «نيمتخت» مهر برگشتي است كه پشت چك ميزنند!
بعد فهميدم كه يك چيزهايي به اسم مجلات وجود دارند كه ممكن است برايم جالب باشند و در همان ايام بود كه با نشريهاي به اسم «مجله فيلم» آشنا شدم. اخبار فيلمها و مطالبي كه در اين مجله چاپ ميشدند برايم خيلي هيجانانگيز بود، به همين دليل همه مطالبشان را مطالعه ميكردم. آنجا بود كه با شيوه و فرايند توليد فيلم سينمايي آشنا شدم و درك كردم. مثلاً كار فيلمبردار، صدابردار و كارگردان و... در جريان ساخت يك فيلم چيست و تمامي اين مسائل را به صورت بدوي ياد گرفتم. استارت اوليه آشنايي من با عالم سينما از طريق همين «مجله فيلم» صورت گرفت چراكه در آن ايام تنها نشريه تخصصي عالم فيلم و سينما محسوب ميشد. كنجكاوي نسبت به اينكه فيلم چيست و چگونه ساخته ميشوند هميشه با من همراه بود اما نميدانستم كه يك جاهايي براي آموزش چنين كارهايي وجود دارد.
روزي يكي از بچههاي همكلاسيام با توجه به اينكه ميدانست من به چنين مباحثي علاقهمند هستم گفت كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كلاس آموزش فيلمسازي دارد.
همان روز به كانون رفتم. جالب اينكه براي شركت در آن كلاسها نياز به ثبتنام و اينجور چيزها نبود و بعد از رفتن به اين كلاسها بود كه متوجه نكات و مسائل اصلي حوزه فيلمسازي شدم.
تا حدود سن ۱۵ سالگي به كلاسهاي آقاي اميريفر رفتم و هنوز هم كارتش را دارم!
يك موقع قرار شد كه يك داستان يا قصهاي را بنويسيم و ببريم سركلاس به استاد بدهيم. فيلمنامه من هم داستان يك پسري بود كه خيلي بيانضباط است و به همين علت دفتر مشق و انجام تكاليفش را به مدرسه نياورده است؛ به همين دليل همراه سرايدار مدرسه به منزلشان ميرود تا دفترش را بياورد. وقتي كه سرايدار به منزل آن دانشآموز ميرسد ميبيند كه خانهشان به هم ريخته و نامرتب است و ميفهمد كه مادرش هم آدم بيانضباط و شلختهاي است. يادم هست كه نكتهاش اين بود كه يكي از علل بيانضباطي اين دانشآموز نوع تربيت و رفتار والدينش است.
قصه فيلم حاصل تخيل و ذهن خودم بود. به همين علت هم آقاي اميريفر بابت اين موضوع من را تشويق كرد و گفت: به نظرم يك جرقههايي در اين كلاس در حال زده شدن است!
فقط به كلاسهاي كانون اكتفا كردي يا جاهاي ديگري هم براي آموزش مراجعه كردي؟
بعد از تقريباً سه سالي كه در كانون بودم به انجمن سينماي جوانان ايران رفتم و آنجا هر سال يك فيلم ميساختيم. قانونش هم به اين شكل بود كه شما فيلمنامه ميبردي و اگر مورد قبول واقع ميشد دوربين و تجهيزات در اختيارتان قرار ميگرفت تا فيلم را بسازيد. من همزمان هنرجوي رشته عكاسي انجمن هم شدم.
شما گفتيد كه مجله فيلم و نشريه فكاهيون را تهيه ميكرديد. پول آن را چطور به دست ميآورديد؟ آيا پيش آمده بود كه براي خريد اين مجلات به سختي بيفتيد؟
راستش به آن شكلي كه خيلي سخت باشد نه! اما براي تهيه پول فيلم در همان زماني كه نگاتيو گران شده بود؛ يكدفعه ما (دو سه تا بچه نوجوان بوديم) رفتيم براي هيئت پول جمع بكنيم تا خرج چاي و قند و چنين مسائلي بكنيم. حدود ۷۰ يا ۸۰ تومان توانستيم پول جمع كنيم اما من رفتم و با آن پول هيئت نگاتيو گرفتم! و يك فيلم در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با آن ساختيم. فيلمنامه متعلق به يكي از بچهها بود اما چون ميدانستند كه من كارگرداني ميكنم دعوت به كارم كرد. فيلم قصه يك پسربچهاي بود كه ميخواهد كيف بخرد اما پول ندارد به همين دليل شروع به كاسبي به منظور كسب درآمد ميكند. به اين شكل كه يك شيشه نوشابه ميخرد و آن را درون شيشههاي بسيار كوچكي (به شكل شيشه نوشابه اما در اندازه متفاوت) كه آن موقع وجود داشت ميريزد و ميفروشد كه از سود اين كارش موفق به خريد كيف ميشود.
آن موقع كارگرداني كردن سختتر بود يا الان؟
چيزي كه الان از اين فضا درك ميكنم اين است كه الان كار مشكلتر است. علتش هم اين است كه شما داريد يك محصولي را توليد ميكنيد كه تماشاگر و مخاطب زيادي دارد و قرار است كه در مورد آن قضاوت كنند اما آن موقع چنين نگاه و استرسي وجود نداشت.
چطور «سر به مُهر»ي شدي؟
من و حميد نعمتالله هميشه فيلمنامه مينويسيم، اين كار بيشتر اوقات ذهن من را مشغول ميكند. فيلم «سر به مهر» يكي از ايدههايي بود كه ما در سال ۸۴ به آن رسيديم و جرقه اوليه و اصلي آن در ذهن ما زده شد. آن موقع يك روزي در لابهلاي صحبتهايمان به يك شخصيتي رسيديم كه خجالت ميكشد نماز خواندنش را ابراز كند. تصميم گرفتيم كه در اولين فرصت آن را بسازيم، حميد هم گفت اسمش را ميگذاريم «سر به مهر». بعد از فيلم«بيپولي» و سريال «وضعيت سفيد» كارهاي جدي و كارشناسي ما روي اين موضوع شروع شد.
در واقع هدف اصلي ما از ساخت اين فيلم موضوعيت داشتن و انتفاع جامعه از چنين مسئلهاي بوده است كه اميدوارم موفق شده باشيم.
و كلام آخر!
مايلم درباره عيدنوروز حرف بزنم. يادم هست قديما يك جمله معروفي بود راجع به كنار گذاشتن كدورتها و ناراحتيها كه بعدها خيلي هم كليشهاي به نظر ميرسيد اما واقعيت اين است كه اين مسئله پاكسازي كدورتها و كينهها از دل يك اصل اساسي زندگي و آخرت انسانها محسوب ميشود. در واقع عيد كه ميشد ديدو بازديدها به نوعي باعث تلطيف فضا ميشد و الان هم اين ديدارها و صلهرحم براي انسانها مثل تنفس و احتياج به هواي آزاد داشتن است. يعني همانطوري كه هر انساني نياز به اكسيژن دارد ديد و بازديد در ايامي مثل عيدنوروز با فاميل و آشنايان هم در همين جايگاه است و ادا كردن آن مهم و حياتي است.