
دندان شما زخم داشت، آن روز كه گفتيد، «حسين مني، انا من حسين.»
در آستانه يومالله ۲۲ بهمن، بيشتر دوست ميداشتم از پرچمهاي كوچك مثلثي بنويسم، از شرشرههاي رنگي، خاطرات سياه و سفيد ايام خوش كودكي، دوران مدرسه، تخته سياههاي روسفيد، موضوع انشا: دهه فجر... «بسم ربالشهدا و الصديقين، به نام خدا و با درود بر امام امت و سلام بر رزمندگان اسلام، جان بر كفان جبهه حق عليه باطل...»، گروه سرود، تمرين تئاتر، لباس متحدالشكل، حذف زنگ آخر به خاطر جشن انقلاب، مانتوي بلند خانم معلم، شربت و شيريني، جوايز گوشه نمازخانه، روزنامه ديواري، دعوا بر سر نوشتن سرمقاله روزنامه ديواري، زمستانهاي بهاري، «ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد»... روز راهپيمايي، مردم، پيرزني با دو دست و چهار عكس، مادر شهيد، كت دكمه بليزري پدر شهيد، جوانك بادكنك فروش، محافظان آقايهاشمي، رفتن زير پرچم خيلي بزرگ چند متري، تنفس در هواي آزادي، ميدان آزادي، نشستن روي چمن، دست تكان دادن براي آفتاب، ذوق و شوق بچهها، مرگ بر امريكا، آدمك عموسام، خبرنگاران بور، لنز عكاسباشي، جليقههاي چند جيب، ميكروفن چيچي شيتدپرس، پل عابر بعد از دانشگاه شريف، شهداي هستهاي، اِ... فلاني، اِ... بهماني، بچههاي روي دوش، كالسكههاي پر از تراكت، اميد، عشق، حضور، حماسه، كاريكاتور اوباما، كيك و سانديس، اتوبوس شركت واحد، ترافيك سنگين آدمها، ابهت و غرور، مشتهاي گره شده، لبهاي خندان، شعار، مصاحبه با بچههاي واحد مركزي خبر، پل حافظ، ميدان انقلاب، زيرگذر سر جيحون، ايستگاه صلواتي ادارهها، جوانان كفن پوش، حزباللهيهاي جنوب شهر، دختر خانمي با عينك دودي، پيرمردي با كراوات، هلي كوپتر... يعني ببخشيد، چرخ بال، اصلاً همان هليكوپتر... اصلاً ناراحتم از دست بعضيها. مگر اعصاب ميگذارند براي اين قلم؟!... آقاي احمدينژاد! شما بيشتر، خيلي بيشتر، آقاي لاريجاني! شما كمتر، اگر اين نوشته، بد از آب درآيد، مقصريد. خواننده از چشم شما ميبيند. از چشم اختلاف در آستانه ۲۲ بهمن. آقايان! نوشته من فداي سرتان. خوب و بدش علي السويه است، اما واي از جار و جنجال شما، اگر نخبه هستهاي را ولو ذرهاي دلسرد كند. واي از داد و بيداد شما، اگر خانواده شهدا، صداي دعوايتان را بشنوند. واي از اختلاف شما، اگر فقط يك پيچ «توليد ملي... » را شل كند. واي از به هم پريدن شما، اگر تنها يك مخترع را نااميد كند... اگر دشمن را خوشحال كند... و اگر در آستانه يومالله، آه بكشد «حضرت ماه».
يك: اين روزها دست شيطان بزرگ از آستين «اختلاف» بيرون آمده. يومالله بايد سيلي بزنيم بر صورت تفرقه. بايد زودتر بخوابانيم مچ «فتنه» را. بايد مراقب «انحراف» باشيم كه لاكردار، در لفظ و معني بر وزن «اختلاف» است. «جريان انحرافي» يعني «جريان اختلافي». ظاهراً امسال ضرورت دارد ۲۲ بهمن، نقش ۹ دي را بازي كند. نه بعد از انتخابات كه قبل از انتخابات. خودي بايد نشان دهد بصيرت.
دو: از وادي سياست تا معركه اقتصاد، دشمن به لطايفالحيل، نشاط ملي ما را، اميد ما را، سرزندگي ما را، حضور ما را و اصل انقلاب اسلامي ما را نشانه گرفته. شگفتا! دولتيها فكر ميكنند قوه مجريه در فشار است، مجلسيها فكر ميكنند قوه مقننه. يومالله ۲۲ بهمن اما فرصت خوبي است تا همه بدانيم، انقلاب اسلامي، جمهوري اسلامي، ولايت فقيه و ملت، از مجلس و دولت و منيت و ميز و صندلي ما بزرگتر است. قواي تشكيلدهنده نظامند، با همه اهميتي كه دارند، زيرمجموعه نظاماند. آهاي دولتيها! اين همه از قوه مجريه دفاع كرديد... آهاي مجلسيها! اين همه از قوه مقننه دفاع كرديد... آهاي دولتيها! اين همه مجلس را زديد... آهاي مجلسيها! اين همه دولت را زديد... خدا از همهتان قبول كند! بس است ديگر! لطفاً كمي هم از نظام ۳۰۰ هزار شهيد ما دفاع كنيد. لطفاً كمي هم عليه امريكا و اسرائيل سخن بگوييد. آيا رواست بار سنگين دفاع از انقلاب اسلامي، در برابر اين همه تهديد و توهين و ادعا و رجز و شايعه و جنگ نرم و جنگ سخت و چه و چه، فقط و فقط بر دوش علمدار علويتبار ما باشد؟! آقايان! امام گفت: «پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به اين مملكت، آسيب نرسد» يا پشتيبان دعوا و اختلاف و بگو مگو و بگم بگم؟!
سه: چند تا نقطه چين...
چهار: ايضاً!
پنج: هكذا!
مثلاً ميخواستم درباره ۲۲ بهمن، زلف دلنوشتم را گره به تابوت شهداي كربلاي ۵ بزنم... و بنويسم: صبح روز ۲۲ بهمن سال ۶۵ در شرق ابوالخصيب، حاج حسين خرازي به نيروهايش گفت: «بچهها! امروز يومالله ۲۲ بهمن است. در شهر نيستيم، شعار كه ميتوانيم بدهيم... اندازه ملت نيستيم، راهپيمايي كه ميتوانيم بكنيم... بچهها! بگذار در تاريخ بنويسند كه بسيجيها، حتي در اوج جنگ هم، يومالله پيروزي انقلاب را تنها نگذاشتند...». آن روز شلمچه، بيش از هر روز، شعار «اللهاكبر، خميني رهبر» را شنيد... آن روز شلمچه، رزمندهاي غرق به خون، «اللهاكبر، خميني رهبر» را كه گفت، تشنه بود... قمقمهاش آب نداشت. ديگر تاب نداشت. بايد به شهادت ميرسيد. به شهادت رسيد.
دلنوشت من، نكتهدار شد... و نكتههاي من، نقطهچين... آقايان! جواب خون شهدا پيشكش... جواب مخاطب من را بدهيد... آقايان! اجازه ميدهيد امسال، استثنائاً ما شما را دعوت كنيم به راهپيمايي ۲۲ بهمن؟! آقايان! لطفاً امر بر شما مشتبه نشود. تا «حضرت سيدعلي» هست، ما به دعوت «آقا» راهپيمايي ميآييم، آزادانه و معنيدار...