کد خبر: 507357
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۹۱ - ۱۹:۱۴
نقدي بر تفكر شيء‌انگارانه به انسان‌ها در دنياي امروز
«اين به درخت و چوب ميگن. من آدمم!» اين جمله را شايد به خاطر داشته باشيد. در سريال «كوچه اقاقيا»، يكي از بازيگران در واكنش به خطاب شدن با «اين» از كوره در مي‌رفت و براي بار چندم تأكيد مي‌كرد كه صفت اشاره اشيا به او داده نشود. در مواقع حادتر، اصطلاحي تحت عنوان «تفكر شيء‌انگارانه» به كار گرفته مي‌شود. اينكه ما فرد مقابل را تنها به چشم يك ابزار يا شيء ببينيم و طبعاً در اين صورت، هرگونه كه مي‌خواهيم با او برخورد ‌كنيم. يك مثال ملموس شيوه تبليغات غربي است. حتماً مي‌دانيد كه بخش قابل توجهي از تبليغات در بيلبوردها و آگهي‌هاي بازرگاني تلويزيوني را خانم‌هايي تشكيل مي‌دهند كه موجوديت آنها به موجوديت كالاها گره خورده است و تنها براي جذب بيشتر خريداران به كار گرفته مي‌شوند. البته اين استفاده ابزاري چندان بي‌سر و صدا هم نبوده است.

تا به حال شده وقتي كارتان به مشكل بر مي‌خورد، سراغي از پدرتان بگيريد؟ يا با او آشتي كنيد، تنها براي اينكه گره‌تان را باز كند؟ در واقع او را واسطه و ‌ابزاري قرار ‌دهيد تا زندگي كماكان برايتان شيرين باقي بماند و طعم سختي را كمتر بچشيد؟ ممكن است اينگونه نباشد. شايد هم باشد و ما بدون آنكه متوجه شويم اين كار را انجام دهيم. در واقع به پدرمان به چشم عابر بانك و به مادرانمان به چشم جارو برقي و ماشين لباسشويي نگاه كنيم. از درس خواندن غول بزرگي مي‌سازيم و تا اسمي از سفره پهن كردن، بيرون بردن آشغال‌ها و حتي تميز كردن اتاق خودمان مي‌شود، مي‌گوييم «درس دارم». در واقع، رابطه عاطفي ما و والدين‌مان تبديل به يك رابطه مكانيكي خشك و خالي مي‌شود. ظرافت‌هاي رفتاري كه ممكن است به چشم ما نيايد اما در واقع نقش كليدي را در آينده‌ و برخوردهايمان ايفا مي‌كند. اگر والدين‌مان را به چشم ابزار ببينيم، در آينده به زير دستان و دوستانمان به چشم چه چيزي نگاه خواهيم كرد؟

روايتي از يك روز كاري«كاملاً» معمولي
تصويرگر و كارگردان آرژانتيني، سانتياگو گراسو، سازنده پويانمايي كوتاه‌مدت el Empleo (اشتغال) است كه معناي كاملاً جديدي به «كار كردن براي بشر» مي‌دهد. جهاني كه در آن به انسان‌ها صرفاً به ديد اشيا و ابزار نگاه مي‌شود، گراسو به طرز غيرقابل انعطافي، دنياي يك مرد شاغل را به تصوير مي‌كشد. از سال ۲۰۰۸ تاكنون، اين فيلم كوتاه موفق به كسب ۱۰۲ جايزه بين‌المللي شده است. el Empleo به طريق يك استعاره هوشمندانه از جامعه مدرن (يا حتي يك راه‌حل راديكالي مشكل بيكاري)، شما را به فكر كردن وا مي‌دارد.

فيلم با آهنگ ملايم، آشنا و دوستانه‌اي آغاز مي‌شود اما بلافاصله، بعد از صداي گوشخراش ساعت روميزي، شخصيت اصلي فيلم از خواب بيدار مي‌شود؛ مردي كه هيچ‌گونه احساسي در صورتش به چشم نمي‌خورد. تمام اشيا در اطراف او مردان و زناني هستند، درست مانند او، صامت، بي‌تفاوت، نااميد و به طور كامل در كار خود غرق شده. يك خط توليد عظيم انساني، از چراغ پايه‌دار اتاق خواب (پايه‌هاي چراغ بدن يك انسان است) و نگهدارنده آينه دستشويي تا صندلي و ميز صبحانه‌اي كه تكيه‌گاه و پايه‌هاي آن را سه نفر ديگر تشكيل مي‌دهند. در ابتدا تصويري كه از شخصيت اصلي فيلم در ذهن ما شكل مي‌گيرد، فردي خودخواه و احتمالاً ستمگر است كه از انسان‌هاي پيرامون خود به جاي مبلمان و اثاث خانه‌اش استفاده مي‌كند، يك مرد كاملاً خشك و كسل‌كننده اما وقتي او از خانه خارج مي‌شود، به روشني مشخص مي‌شود كه اين روال دنياست؛ ديگران در خدمت عده‌اي هستند تا زندگي را برايشان آسان‌تر كنند. تاكسي‌هاي سطح شهر انسان‌هايي هستند كه به «قربان»ها سواري مي‌دهند، در ورودي شركت با كنار رفتن چهار مرد باز و بسته مي‌شود و وزنه تعادل آسانسور، يك فرد عظيم الجثه‌است. در پايان فيلم، شخصيت اصلي داستان در يكي از طبقات بالا از آسانسور خارج مي‌شود و اكنون كه در بالاي سلسله مراتب قرار گرفته است، جلوي در دفتر رئيس مي‌ايستد. پس از اندكي تأمل، همانجا دراز مي‌كشد تا يك روز كاري ديگر را آغاز كند. رئيس، كه چهره او نشان داده نمي‌شود، روي او مي‌ايستد، كفشش را تميز مي‌كند و وارد اتاق مي‌شود. او يك پادري است.
اعتراف مي‌كنم كه هنگام تماشاي اين فيلم چندين بار سرم را خاراندم. بديهي است كه فيلم بازتابي از حال و اوضاع وخيم اقتصاد جهاني است. با افزايش بيكاري و احساس نياز بيشتر به پول براي تأمين هزينه‌ها، گاهي راحت‌تر است كه تنها در نقش يك جا لباسي باشي اما در اين ميان چيز ديگري وجود دارد، چيزي درباره فناوري و معنايي كه براي انسان دارد. ما توليدكنندگان هستيم و توليد مي‌كنيم تا زندگي‌هاي راحت‌تري داشته باشيم. هر چيز كوچكي- يك صندلي، چوب لباسي، پادري و...- براي اين اختراع شده است تا زندگي‌هاي‌مان را اندكي راحت‌تر كند. چرا؟ تا ما بتوانيم روي چيز‌هاي مهم‌تري متمركز شويم، مثل ايجاد تسهيلات بيشتر.

فيلم از ما اين سؤال را مي‌پرسد: ما به كجا مي‌رويم؟ زندگي را چقدر راحت‌تر مي‌توانيم بكنيم؟ يك گفته معروف مي‌گويد: آيا ما واقعاً به راه‌حل ديگري براي برش سيب‌زميني نياز داريم؟ اين فيلم انسان را وادار مي‌كند تا از خود معناي پيشرفت را بپرسد. شايد ما نياز داريم تا زندگي‌هايمان را با «معنا» غني‌سازي كنيم تا «راحتي و تسهيلات». اين حسي است كه در پايان فيلم از شخصيت اصلي به ما دست مي‌دهد.

در اين فيلم حقيقت و قوانين منسجمي وجود دارد: يك فرد مي‌تواند با دست خودش صداي زنگ ساعت روميزي را خاموش كند اما براي اصلاح صورتش نمي‌تواند آينه را نگه دارد. او نمي‌تواند تبديل به آسانسور شود و طبقات را بالا برود اما مي‌تواند از انسان ديگري كمك بگيرد. اين نمايش ساده و در عين حال قوي به نقل از ماهيت كسل كننده هر شغل و نحوه به خدمت گرفتن انسان‌ها در عصر مدرن مي‌پردازد. فيلم el Empleo به طور كامل به بررسي موضوع نيروي كار انساني و استفاده انسان از انسان و همچنين ارتباط آن با واقعيت‌هاي هر روز ما مي‌پردازد.

فرسايش همدلي‌ها در سراسر اين كره خاكي
چالش پيش رو توضيح مفهوم بدي است، اينكه چگونه عده‌اي مي‌توانند با ديگران به گونه‌اي برخورد كنند كه دور از هرگونه انسانيت است. شايد واژه مناسب‌تر براي بدي، فرسايش همدلي‌ها باشد. اين مي‌تواند به دليل احساسات برخورنده همچون خشم تلخ يا ميل به انتقام و نفرت كور يا حتي براي محافظت از يك فرد باشد. در تئوري، اين احساسات گذرا هستند و فرسايش همدلي برگشت‌پذير است. با اين حال، مي‌تواند در نتيجه ويژگي‌هاي رواني فرد، دائمي هم باشد.

هنگامي كه همدلي ما «خاموش» است، فقط در حالت «من» هستيم. در اين حالت، به اشيا و مردم تنها به عنوان يك شيء نگاه مي‌كنيم و مي‌توانيم به راحتي به كارهاي روزمره‌مان برسيم؛ بدون آنكه ذهن‌مان حتي به كمترين ميزان هم درگير دوستي باشد كه مشكل دارد يا فقيري كه در كنار خيابان گرسنگي مي‌كشد. خواه به طور موقت يا دائم، وقتي در حالت خاموش باشيم، هيچ گونه «تو» براي‌مان قابل رؤيت نخواهد بود، خصوصاً آن دسته‌اي كه احساسات و افكار ضد و نقيضي با ما دارند. در چنين حالتي، ناديده گرفتن موجوديت، طرز تفكر و احساس ديگران براي‌مان امري كاملاً عادي تلقي خواهد شد. تفكر شيءانگارانه ممكن است بدترين چيزي باشد كه از دست ما انسان‌ها بر مي‌آيد. چراكه ما به اشيا هيچ‌گونه احساس و وابستگي نداريم و به خوبي مي‌دانيم كه در صورت نبود «اين»، يك نسخه كاملاً مشابه جايگزينش خواهد شد.
هنگامي كه انسان‌ها تنها روي دستيابي به منافع خود متمركز مي‌شوند، مي‌توانند با تمام توان‌شان سنگدل باشند. در حالت خوشبينانه، در دنياي خودشان سير خواهند كرد و رفتارشان ديگر كوچك‌ترين تأثير منفي را بر ديگران نخواهد داشت، چون رفته‌رفته آنها هم براي اطرافيان خود تبديل به ابزار شده‌اند. اگر حدس‌مان درست باشد كه چنين اعمالي در نتيجه فرسايش همدلي‌هاست و نتوان اقدامات پيشگيرانه مؤثري هم انجام داد، پس با يك سؤال اساسي مواجه مي‌شويم. آيا مي‌توان در اين حالت جواب بدي را با بدي داد و او را هم يك شيء بي‌ارزش به حساب آورد؟
منبع: نيويورك‌تايمز
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها