
عمليات نصر در نيمه دي ماه ۱۳۵۹، يكي از وقايع نامآشناي دوران دفاع مقدس است كه طي آن شهيد سيد مرتضي علمالهدي و تعدادي از همرزمانش در دشتهاي پيراموني شهر هويزه به شهادت رسيدند، در وقوع اين حادثه، مسائلي پيش آمد كه همواره آن را به عنوان يكي از بحث برانگيزترين وقايع دوران دفاع مقدس مطرح ميسازد. نحوه به محاصره افتادن اين رزمندگان در حالي كه بايد با واحدهايي از نيروهاي زرهي خودي حمايت ميشدند، در كنار برخي از مسائل ديگر باعث شده تا همواره شهادت علمالهدي و يارانش در هالهاي از غبار شك و ترديد قرار گيرد. به مناسبت قرار داشتن در ايام سالگرد عمليات نصر، به گفتوگو با سردار كريم كريميپور از فرماندهان و يادگاران دفاع مقدس پرداختهايم كه در عمليات نصر سمت فرماندهي شهيد علمالهدي را داشته است. گفتوگوي ما با كريميپور عمليات نصر را بهانهاي ساخت تا مروري بر رويدادهاي جبهه مياني خوزستان يعني سوسنگرد و دشتهاي پيرامونياش در دوران دفاع مقدس داشته باشد.
اگر امكان دارد قبل از آنكه به عمليات نصر و نحوه انجام آن برسيم، كمي از شرايط جبهه سوسنگرد (كه هويزه نيز بخشي از آن است) در دوران دفاع مقدس بگوييد. رابطه سوسنگرد با هويزه كه محل شهادت علمالهدي است، چه بود؟سوسنگرد از سه بخش بستان، هويزه و ابوحميزه تشكيل ميشود. پس در واقع هويزه تابع سوسنگرد است و در جنوب آن قرار دارد. اما اگر بخواهيم وقايع اين منطقه را پيش از عمليات نصر بگوييم، جبهه سوسنگرد به صورت غير رسمي از سال ۵۸ مورد هجوم ارتش بعث قرار گرفت. بعثيها حتي تعدادي از اهالي اين شهر را جذب كرده و تحت عنوان جيش الشعبي آموزش دادند و در اشغال اول سوسنگرد به عنوان فرماندار، شهردار و در كل عوامل خود در اين شهر گذاشتند. بعد از آغاز رسمي جنگ در۳۱ شهريور۵۹، لشكر ۹ ارتش بعث به سوسنگرد هجوم آورد. آن موقع ما تيپ حميديه، هنگ ژاندارمري و نيروهاي مردمي را در منطقه داشتيم. زندهياد شهيد سلطاني هم به عنوان فرماندار شهر مسئوليت هماهنگي نيروها را برعهده داشت. از آنجايي كه دشمن از تجهيزات بسيار پيشرفتهتري برخوردار بود، تا چهار مهرماه توانست شهر را اشغال و با گذاشتن همان مزدوران بومي، اداره شهر را برعهده بگيرد. در همين چهارم مهرماه شهيد محمدرضا سبحاني فرمانده وقت سپاه سوسنگرد همراه همسرش اسير شد و كمي بعد به شهادت رسيد. روز ۹ مهرماه هم دشمن به حميديه در ۲۵ كيلومتري اهواز رسيد، اما با استقامت و پايداري مرداني چون شهيد غيور اصلي و سردار شهيد علي هاشمي، لشكر ۹ بعثي شكست فاحشي خورد و موقتا با رها كردن سوسنگرد و مناطق اشغالي تا آن سوي مرزها فرار كرد.
با چنين شكستي چطور شد كه باز پاي دشمن به منطقه سوسنگرد و متعاقب آن هويزه كشيده شد؟پس از خروج دشمن ما از ۱۰ يا ۱۱ مهرماه تا ۱۷ همين ماه مشكل چنداني در اين منطقه نداشتيم. در اين زمان محمد رضا پوركيان فرمانده سپاه سوسنگرد شد. ۱۷ مهر من به همراه تعدادي از نيروها در پل سابله موضع گرفته بوديم كه خبر رسيد شهر به محاصره درآمده است. پوركيان نيز به همراه ۱۰ الي ۱۵ نفر به مصاف دشمن رفتند كه هرچند توانستند آنها را پس بزنند اما همگي به شهادت رسيدند. پس از شهادت پوركيان، سردار صادق حيدرخاني مدت كمي فرمانده سپاه شهر شد. ايشان سعي كرد منطقه را محوربندي كند لذا بنده را به عنوان فرمانده محور سوسنگرد- حميديه انتخاب كرد و شهيد علي تجلايي را هم به عنوان فرمانده محور دهلاويه گماشت. اين وضعيت ادامه داشت و ما هرازگاهي با پاتكهاي سنگين دشمن روبهرو ميشديم تا اينكه در اول محرم سال ۵۹ مصادف با دهه دوم آبان ماه، دشمن حملهاي سنگين ترتيب داد كه منجر به محاصره سوسنگرد شد. اين وقايع همان طور كه تاريخ دفاع مقدس ثبت كرده است، به حماسه سه روزه مقاومت اين شهر و سپس جانفشاني شهيد چمران و نقش مقام معظم رهبري در آزادسازي اين شهر منتهي شد. چنانچه با كارشكني بنيصدر قرار بود تيپ دوم دزفول از لشكر ۹۲ زرهي اهواز (به رغم توافق قبلي) نيروهاي خودي را در هجوم به سوسنگرد همراهي نكند، اما با تماس نيمه شب مقام معظم رهبري با بيت حضرت امام، ايشان دستور داده بود كه سوسنگرد بايد تا فردا آزاد شود كه همين طور هم شد و رزمندگان اين شهر را در ۲۶ آبان ماه ۱۳۵۹ آزاد كردند.
با وجود شرحي كه از احوال منطقه سوسنگرد داديد، در ديماه چه اتفاقي افتاد كه منجر به حادثه شهادت علمالهدي و يارانش شد؟تا دي سال ۵۹ دشمن خرمشهر را گرفته و موقعيتش را در اين نقطه مستحكم كرده بود. اما در جبهه مياني يا همان سوسنگرد با وجود مجاهداني از سپاه، ارتش، ستاد جنگهاي نامنظم و نيروهاي مردمي نتوانسته بود موفقيت چنداني به دست آورد. همين توفق رزمندگان براي بنيصدر گران تمام ميشد. لذا از مدتي قبل هر روز جيره و مهمات ما را كمتر ميكرد. آن زمان ما يك لشكر دست نخورده به نام لشكر ۱۶ زرهي قزوين داشتيم كه بنيصدر تصميم گرفت براي جبران شكستهايش آن را وارد جبهههاي نبرد كند. نقشه او اين بود كه از ۱۵ ديماه طي عملياتي موسوم به نصر از پادگان حميد در۴۵ كيلومتري اهواز به خرمشهر شروع كند و به طرف خرمشهر برود و علاوه بر آزادسازي اين شهر حتي به سوي بصره نيز پيشروي كند! در اين زمان شهيد علمالهدي فرمانده پاسگاه هويزه بود. من نيز از سوي سردار غلامپور مسئول وقت عمليات سپاه سوسنگرد مأمور شدم كه نيروهايم را جمع كنم و براي شركت در عمليات نصر به هويزه بروم. برادر حسين كلاهكج هم فرمانده يك گردان ديگر را برعهده گرفت. وقتي كه من به هويزه رفتم، حدود ۱۰۰ نيرو داشتم كه شهيد علمالهدي نيز با ۵۰ نفر به گردان ما پيوست و فرمانده يكي از سه گروهانم شد. به اين ترتيب بنده، شهيد علمالهدي و ساير همرزمانمان وارد عمليات نصر شديم.
گويي شما به همراه نيروهاي ارتش وارد اين عمليات شديد، موضوع از چه قرار بود؟به گردان من و حسين كلاهكج گفته شده بود كه تحت امر لشكر ۱۶ زرهي قزوين باشم. در عصر ۱۴ دي ماه جملگي در پاسگاه هويزه مستقر شديم و شهيد علمالهدي با آن معنويتي كه داشت براي نيروها جلسه تفسير قرآن ترتيب داد و همچنين براي افراد از نهجالبلاغه سخن گفت. سپس ما را با نفربر به سمت پادگان حميد بردند. حدود ۲۰ الي ۲۵ كيلومتري از هويزه فاصله گرفته بوديم كه صبح روز ۱۵ دي ماه حوالي روستاي سميده با عراقيها درگير شديم. در آن درگيري پيروزي قاطعي نصيب ما شد كه منجر به اسارت حدود ۶۰۰ بعثي شد. اتفاقا در همين ( ۱۵ دي) نيز حضرت آقا كه آن موقع نماينده امام در شوراي عالي دفاع بودند را در حوالي پل سميده ملاقات كرديم. ايشان با شهيد حسين علمالهدي از قبل آشنايي داشتند و من نيز توسط حسين به حضرت آقا معرفي شدم. گويي بعدها مقام معظم رهبري از ملاقات آن روز خود با شهيد علمالهدي بياناتي داشتهاند. به هرحال آن روز سعادت همكلامي با آقا و سپس خواندن نماز به امامت ايشان نصيبم شد. روز بعد هم كه ۱۶ دي ماه بود و عروج علمالهدي و بسياري ديگري از ياران و همرزمانمان.
قضيه به محاصره درآمدن و شهادت علمالهدي و يارانش ابهامهايي داريد كه اگر ميشود آنها را برايمان باز كنيد. وقتي ما در درگيري روستاي سميده پيروز شديم، راهمان براي رسيدن به جاده صاحب الزمان و رفتن به پادگان حميد باز شده بود. همين جادهاي كه الان به نام شهداي هويزه است به جاده صاحب الزمان منتهي ميشد كه در دسترس ما قرار گرفته بود. همان طور كه قبلا هم گفتم قرار بود عمليات نصر با آزادسازي پادگان حميد شروع شود و با حركت به سمت خرمشهر ادامه يابد. روز ۱۶ دي، ما بر روي جاده شهداي هويزه قرار گرفتيم. شهيد علمالهدي و گروهانش در سمتي و من و باقي نيروها در سمت ديگر بوديم. تانكهاي خودي نيز پشت سر قرار داشتند. قرار بود در بخش ديگري از اين عمليات لشكر ۹۲ زرهي اهواز از جناحي ديگر خودش را به پادگان حميد برساند، اما موفق نشده بود و به همين خاطر در دادن دستور حمله به ما تعلل ميشد. خوب يادم است آن روز ما از صبح منتظر دستور حمله بوديم. اما خبري نشد. از ظهر به بعد هم كم كم سر و كله هواپيماهاي دشمن پيدا شد، باز هم كسي به ما چيزي نگفت. من با علمالهدي و باقي بچهها از طريق بيسيم در ارتباط بودم. ساعت ۱۶ ديگر توپخانه و تانكهاي دشمن هم شروع به تحرك كردند. ولي همچنان دستوري نه براي بازگشت و نه براي حمله صادر نشد. شرايط ما هر لحظه وخيمتر ميشد كه تقريبا ساعت ۱۷ دستور عقبنشيني دادند. ليكن در اين زمان گردان ما به محاصره تانكهاي دشمن درآمده بود. در آن لحظه من ديگر از علمالهدي هم خبري نداشتم، چراكه ارتباط بيسيميمان قطع شده بود. ما به محاصره افتاده بوديم، اما چون جناحمان چسبيده به زمينهاي كشاوزي بود و تانكهاي عراقي نميتوانستند از آنجا عبور كنند، وضعيت بهتري داشتيم، هرچند موقعيت علمالهدي و يارانش طور ديگري بود و اين بچهها در وضعيت واقعاً بغرنجي قرار داشتند.
اگر بخواهيد شرايط آن لحظات را به تصوير بكشيد چه ميگوييد؟وقتي شما در منطقهاي با وسعت كم در حالي كه از طريق بمباران تانكها، توپخانه و هواپيماهاي دشمن مورد هجوم قرار ميگيريد، مسلما شرايطي پيش ميآيد كه شايد تشبيه آن به كربلا و عاشورايي ديگر بهترين توصيف باشد. در چنين شرايطي ما حتي از كمترين امكانات و تجهيزاتي بيبهره بوديم. چنانچه تعداد انگشت شماري از آرپيجيهاي گروه تمام شد و حتي من به بچهها ميگفتم كه از حيث شليك گلولههاي تفنگ نيز مراعات كنند. وضعيت طوري بود كه هر كس سرش را بلند ميكرد مورد اصابت انبوه گلولههاي دشمن قرار ميگرفت. چنانچه شهيد اسماعيلي كه جواني دانشجو بود، تا خواست از جايش بلند شود گلويش مورد اصابت گلوله تيربار يك تانك قرار گرفت و سرش روي تنش آويزان شد. تانكهاي دشمن كاملاً ما را دور زده بودند و بنابراين ميتوانستند به صورت مايل به ما تيراندازي كنند و حتي اهدافشان را گلچين كنند. البته ما توانستيم به هر ترتيبي كه شده خودمان را به خاكريزهاي پشت سر برسانيم. اما شهيد علمالهدي و بچههاي همراهش همان طور كه گفتم كاملاً در محاصره تانكها قرار داشتند و اغلب به شهادت رسيدند. دشمن حتي به جسد آنها نيز رحم نكرده و آن تنهاي مطهر را زير شني تانك له كرده بود. اين را هم اضافه كنم كه وقتي ما به خاكريز رسيديم، تعدادي از تانكهاي خودي را ديديم كه در حال سوختن بودند، با گرا قرار دادن همين تانكها نيز توانستيم مسيرمان را به كرخه پيدا كنيم و با عبور از آن، پشت شط موضع بگيريم.
آن زمان شما پيگير نشديد كه دليل اين عدم هماهنگي چه بود؟ به هرحال در دادن دستور عقبنشيني به شما تعلل صورت گرفته بود؟ از طرفي تانكهاي اطراف خاكريز براي حمايت از شما آنجا بودند و با عقب نشيني آنها شما محاصره شده بوديد. ظاهر قضيه اين بود كه چون لشكر ۹۲ زرهي نتوانست در حمله به پادگان حميد موفق شود، عمليات محور ما نيز مسكوت ماند، ولي همان موقع از گوشه و كنار شنيدم كه شهيد فلاحي فرمانده وقت نيروي زميني از توپخانه ارتش خواسته بود عقب نشيني كند اما در يك ناهماهنگي تانكها نيز عقب نشيني كرده و به اين ترتيب ما محاصره شده بوديم. همان طور كه گفتم آن موقع ما تعدادي از تانكهاي سوخته خودي را در اطراف خاكريز ديديم و اين طور به نظر ميآمد كه آنها نيز مقاومت كردهاند اما موفق به حفظ مواضع نشدهاند. راستش وقتي كه ما توانستيم به آن سوي كرخه برويم و همان جا خطوطي را براي سد كردن تداوم پيشرفت دشمن ايجاد كنيم، همچنان تحت امر واحدهاي ارتش بوديم و اين امكان را نداشتيم كه بخواهيم در خصوص اين ناهماهنگي جستوجو و كنكاش خاصي انجام دهيم. به همين ترتيب قضيه همان طور مسكوت ماند و سالها از روي آن گذشت. البته هركسي روايت خود از آن واقعه را دارد، من هم به عنوان يك شاهد آنچه را ديدم همينها بود كه بيان كردم.
عمليات نصر با نام شهيد علمالهدي گره خورده است، آشناييتان با ايشان از كجا رقم خورد؟سيد حسين علمالهدي اصليتي شوشتري داشت اما بزرگ شده اهواز بود. خانواده حسين مذهبي بودند و به اين خاطر خودش هم اشراف و آگاهي خوبي در خصوص مسائل ديني داشت. او كه بعدها به عنوان دانشجو به مشهد رفته بود، در اين شهر با مقام معظم رهبري نيز آشنا شده و در كلاسهاي معارف ايشان شركت كرده بود. من در اوايل سال ۵۷ و چند ماه قبل از پيروزي انقلاب با ايشان در زندان كارون آشنا شدم. ابتدا مأموران او را به بند تاديبيها كه مختص نوجوانان بود فرستادند، در آنجا حسين با اخلاق خوبش باعث جذب خيلي از بچههاي بزهكار به ارزشهاي انقلاب اسلامي شد. به همين خاطر او را به بند عادي و به جمع خلافكاران بردند كه در آنجا هم باعث جذب خيليها شد. چنانچه وقتي ميخواستند علمالهدي را به خاطر فعاليتهايش آزار بدهند، يكي از زندانيان به هواخواهي او چاقو كشيده و مقابل مأموران ايستاده بود. پس از آزادي زندانيان سياسي نيز به اتفاق حسين از زندان آزاد شديم و او همواره در مسير مبارزه و تلاش براي اعتلاي نظام اسلامي تلاش ميكرد. تا لحظه شهادت كه آن طور حسينيوار در كربلاي هويزه به شهادت رسيد.