
بهار ۱۹۶۷ در تاريخ سياسي معاصر جهان عرب نقطه عطفي مهم به شمار ميرود؛ چراكه جهان عرب در آن زمان يكي از تلخترين حوادث خود را تجربه كرد. در روزهاي نخست ماه ژوئن بود كه كشورهاي عربي خود را آماده بزرگترين رويارويي با اسرائيل ميكردند تا با جبران ناكاميهاي گذشته، اشغال سرزمينفلسطين به عنوان اصليترين مشكل جهان را براي هميشه حل كنند. جمال عبدالناصر از زماني كه در ۲۳ ژوئيه ۱۹۵۲ و با همراهان خود در گروه افسران آزاد قدرت را در مصر به دست گرفته بود، ايده ناسيوناليسم عربي را رواج داده و توانسته بود با تبليغ خود مبدل به يكي از اصليترين رهبران جهان شود كه تنها با يك چيز ميتوانست در قله اين جهان بايستد و آن آزادسازي سرزمين از دست رفته فلسطين بود. به همين جهت كه دستگاه تبليغاتي او در روزهاي قبل از اين ماه دائم سرودهاي ملي پخش ميكرد و وعده نجات فلسطين ميداد. عبدالناصر به اين صورت توانسته بود ديگر رهبران عرب را با خود همراه كند و جبهه واحدي را تشكيل دهد كه گذشته از ارتش مصر، نيروهاي سوريه، اردن و عراق به همراه رزمندگان فلسطيني در آن حضور داشتند و البته از حمايت كشورهاي نفتي نيز برخوردار بود.
سرافكندگي در ۶ روز جنگ در روز پنجم ژوئن شروع شد و با وجود پيروزي سريع و چشمگير ارتش عربي در آغاز نبرد اما طولي نكشيد كه آثار فاجعه بر عبدالناصر و ديگر رهبران عرب آشكار شد. يك هفته بيشتر نياز نبود تا ارتش متحد عربي متحمل سنگينترين شكستها در تاريخ خود شود؛ مصر ديگر نيروي هوايي چنداني نداشت و صحراي سينا را از دست داده بود، ارتش سوريه با وجود آنكه همچنان مقاومت ميكرد اما بلنديهاي جولان آن به دست نيروهاي اسرائيلي افتاد و بدتر از همه اين نتايج، نيروهاي اردني با عقبنشيني از جبهههاي نبرد شهر بيتالمقدس را به طور كامل از دست دادند و نيروهاي اسرائيلي با اشغال بخش شرقي اين شهر توانستند كرانه غربي رود اردن را به اشغال خود درآورند. تمام اين حوادث در شش روز اتفاق افتاد و به همين دليل است كه اين جنگ به عنوان جنگ شش روزه مشهور شد و هر چند كه شكست در چنين مدت كمي جز سرافكندگي نتيجهاي ديگر براي ارتشهاي عربي نداشت اما مصيبتبارترين نتيجه بر رزمندگان فلسطيني و رهبر آنان، ياسر عرفات به بار آمد. عرفات به تازگي نيروهاي فلسطيني را سازمان داده بود و شعارهاي عبدالناصر او را اميدوار كرده بود كه ميتواند سرزمين مادري خود را آزاد كند اما او و ديگر رزمندگان فلسطيني نه تنها نتوانستند بخشي از اين سرزمين را آزاد كنند بلكه همان بخش كوچك باقيمانده را نيز از دست دادند و محكوم شدند تا در خارج از فلسطين و به عنوان در كشورهاي ديگر ساكن اردوگاهها شوند تا با حملات چريكي بسيار محدود اميدهاي خود را براي آزادي فلسطين نگه دارند.
نياز عمومي به آرمانهاي ديني چه اتفاقي افتاده بود و چرا ارتشهاي عربي با تمام تجهيزات و نفرات قابل توجه خود نتوانسته بودند ارتشي را كه به لحاظ نفرات و تجهيزات از آنان به مراتب كوچكتر بود شكست دهند و حتي بخشهاي وسيعي از خاك خود را از دست دهند؟ اين پرسشي بود كه بعد از شكست جهان عرب معطوف آن بود و بيش از همه، ذهن عبدالناصر را به خود مشغول كرده بود؛ چراكه به طور مسلم او بيش از هر كس ديگري خود را مسئول اين شكست سنگين ميدانست. به همين جهت بود كه روز ۱۹ ژوئن و در جلسه شوراي وزيران گفت: «نظام تسليم شد. امروز يك نظام ديگر متولد ميشود». اين سخن عبدالناصر حاكي از بازنگري مبنايي او در گذشته بود و اينكه او به جاي آرمانهاي مليگرايي و ناسيوناليسم عربي به دنبال اساس ديگري است. او اين اساس را در آموزههاي ديني و باور تودههاي مردمي به اين آموزهها يافت كه در شعار بسيار كوتاه «الاسلام هو الحل»، اسلام تنها راهحل است، بيان ميشد. اين شعار به طور خلاصه باور عمومي تودههاي مردم را بيان ميكند و عبدالناصر در آن دوران سخت به حمايت همين تودهها نياز داشت. به همين جهت بود كه او به يكباره رفتارش را با اسلامگرايان تغيير داد و افرادي را از زندان آزاد كرد كه دو سال پيش دستور حبس آنان را صادر كرده بود و صدها تن از رهبران آنان را به دست جوخههاي اعدام سپرده بود. آنان اعضاي اخوان المسلمين بودند كه به دليل اعدام رهبر خود، سيد قطب، در دو سال پيش به زندان افتاده بودند و عبدالناصر ناگهان با آنها مهربان شده و حكم آزادي آنها را داد و حتي حاضر شده بود تا با رهبران آنان در خارج از كشور وارد مذاكره كند تا اتحاد ملي را ايجاد نمايد. عبدالناصر تنها به اين حد قناعت نكرد بلكه دستور پخش قرآن و تعاليم ديني را به راديو و تلويزيون داد و به ساخت مساجد و مدارس ديني توجه كرد. خلأ باور ديني درسي بود كه عبدالناصر در جنگ شش روزه گرفته بود و بعد از او، محمد انور سادات نيز اين سياست او را ادامه داد. با وجود آن كه عبدالناصر از آن جنگ آموخت كه شعارهاي مليگرايي او به شكست منجر ميشود و بايد به باورها و آموزههاي ديني رو آورد اما رفتار او و جانشينان باعث جبران مافات نشد.
واقعيت اين است كه آنان در توجه خود به باور ديني تنها حمايت تودههاي مردمي را ميخواستند و هيچگاه حاضر نشدند تا اين باور را به عنوان سنگبناي ساختار سياسي خود بدانند. به همين جهت بود كه استقبال آنان از گروههاي اسلامگرا تنها در حد بازيهاي سياسي باقي ماند و رهبران اين گروهها نيز هيچ گاه نتوانستند به بازيهاي آنان اعتماد كنند. رهبران اين گروهها هميشه خاطره سركوبها را به ياد داشتند، رفتاري كه با تغيير رويكرد عبدالناصر و جانشينانش تغيير كرد اما به هيچوجه از بين نرفت و گروههاي اسلامگرا و رهبرانش همواره تحت فشار قرار داشتند. در واقع، رؤساي جمهور مصر از اسلام تنها براي بقاي خود استفاده ميكردند و رهبران گروههاي اسلامگرا نيز اين باور را داشتند اما همين رهبران نيز نميتوانستند چندان باوري عميق و تعيينكنندهاي به آموزههاي ديني در ساختار سياسي داشته باشند؛ چراكه فاقد تجربهاي در اين زمينه بودند. زمان تنها چيزي بود كه ميتوانست به آنان فرصتي براي نگريستن به آموزههاي ديني به عنوان دستورالعملي براي تشكيل دولت و رفتار سياسي بدهد و اين فرصت در اواخر دهه ۱۹۷۰ پيش آمد.
ظهور مقاومت اسلامي وقوع انقلاب اسلامي در ايران نخستين گام به سوي دوراني بود كه برخلاف نسخههاي سياسي پيشين شكل ميگرفت. اين انقلاب و نظام سياسي برآمده از آن بر مبناي اسلام سياسي شكل گرفت و در شئون مختلف، اسلام سياسي اساس كار بود و به خصوص در هشت سال جنگ بود كه معلوم شد چگونه ميتوان با اتكا به آموزههاي ديني و با كمترين امكانات نظامي جنگيد. هشت سال جنگ بين ايران و عراق جنگي نابرابر بود كه يك طرف آن از حمايت گسترده نظامي غرب و مالي كشورهاي نفتي عربي برخوردار بود و طرف ديگر با چنان جبهه تحريمي غرب روبهرو بود كه تنها با اتكا به آموزههاي ديني و موجودي نظامي خود مقاومت كند. اين جنگ، جنگ ايمان در برابر انواع و اقسام تجهيزات بود و نشان داد كه چگونه ميتوان با ايمان بر تجهيزات پيروز شد تا آنجا كه صدام حسين با وجود تمام حمايتهاي گسترده باز در مقابل مقاومت طرف مقابل به زانو درآمد و مجبور شد در بين ستارههاي بعثي خود شعار الله اكبر را بنشاند. تأثير اين نحو از مقاومت نخست در لبنان و در ميان شيعيان آن با ظهور حزبالله ديده شد و از طريق آن به فلسطينياني رسيد كه از سازش رهبران قديمي سرخورده شده و به دنبال الگويي براي مقاومت با اسرائيل بودند. هنگامي كه در دهه ۱۹۸۰ نيمي از لبنان در اشغال اسرائيل بود مقاومت اسلامي ظهور كرد و در كمتر از دو دهه نيروهاي اسرائيلي را مجبور به خروج از لبنان كرد. سه جنگ ۳۳ روزه در ۲۰۰۶، ۲۲ روزه در اواخر ۲۰۰۸ و اوايل ۲۰۰۹ و جنگ اخير هفت روزه محصول اين جريان بود كه باعث شد تا ارتش اسرائيل با تمام امكانات و حمايتهاي سياسي و نظامي غرب طعم شكست را بچشد. هر سه جنگ بيش از آن يكي در ۱۹۶۷ طول كشيدند اما چيزي كه در آن چيز نبود در اين سه جنگ افسون شكستناپذيري را زدود و اين همان چيزي بود كه عبدالناصر بعد از شكست در ۱۹۶۷، در عين سرافكندگي و به صورتي محدود آن را دريافت.