
باراك اوباما رئيسجمهور امريكا در سال ۲۰۰۹ راهبرد جهاني خود را در قالب قدرت هوشمند تعريف كرد. اين قدرت داراي سه مؤلفه بود. نخست قدرت نرم كه برگرفته از راهبردهاي ديپلماتيك دوران بيل كلينتون بوده است. اوباما تأكيد داشته كه از طريق ديپلماسي و اعمال فشارهاي حقوق بشري ميتوان اهداف امريكا را در جهان اجرايي ساخت. دوم قدرت سخت كه برگرفته از راهبرد جرج بوش پسر بوده است. در اين ساختار نيروهاي مسلح و قدرت نظامي، محور تحركات جهاني امريكا ميشوند كه نمود آن را در جنگ افغانستان و عراق ميتوان مشاهده كرد. در دوره اوباما به دليل انزجار جهاني از امريكا و نيز ضعفهاي اقتصادي، امريكا به جاي لشكركشي مستقيم تلاش كرده از ساختار ناتو و كشورهاي متحد خود بهرهبرداري كند كه تحولات ليبي سوريه، بحرين و... نمودهايي از اين اقدامات ميباشد.
سوم آنكه اوباما در كنار اين دو مؤلفه، موازنه سومي را نيز اضافه كرده و آن بهرهگيري از دستگاههاي اطلاعاتي و جاسوسي است كه نمود آن را در ليبي، سوريه و بسياري از نقاط جهان از جمله ترور دانشمندان هستهاي ايران ميتوان مشاهده كرد. باراك اوباما در طول چهار سال گذشته در حالي اين سياست را اجرا كرده كه بررسي پرونده قدرت هوشمند اوباما نشان ميدهد كه در بسياري از موارد اين سياست با شكست همراه شده است. نمود اين امر را در تحركات امريكا در قبال سوريه ميتوان مشاهده كرد. در اين چارچوب چند مؤلفه قابل توجه است.
اولاً در حوزه قدرت نرم يا همان ديپلماسي، امريكا دو حوزه را در دستور كار قرار داده است. در عرصه داخلي سوريه، امريكا با ادعاي شوراي ملي سوريه، تشكلهايي از جريان معارضه و مخالفان سوري را تشكيل داده، به رغم تحركات گسترده امريكا در نهايت نتوانسته اجماعي واحد ميان اين گروهها ايجاد كند به ويژه اينكه ساير متحدان امريكا شامل قطر، عربستان، تركيه، انگليس و فرانسه هر كدام اهدافي خاص را در دستور كار داشته و از گروهي خاص حمايت كردهاند. مجموع ناكامي امريكا در اين حوزه را در تغيير مكان شوراي مركزي معارضان سوري از تركيه به قطر و نيز تغييرات در ساختار رياستي آن ميتوان مشاهده كرد.
امريكا ابتدا «قبلان» سني را به رياست شورا برگزيد سپس «سيدا»ي كرد را و در جديدترين نشست اين جريان در قطر «جرجصبرا» مسيحي را انتخاب كرده است. امريكا اكنون به اين موازنه رسيده كه ميان مسيحيان و مسلمانان سوري شكاف ايجاد كند تا با اين حربه سياست ضدسوري خود را اجرايي سازد. امريكا در عرصه بينالملل نيز از يك سو به دنبال اجماع منطقهاي و عربي بوده كه تا حدودي موفق بود هرچند كه ورود برخي كشورهاي عرب نظير لبنان و عراق با مخالفت خود، طرحهاي امريكا را به چالش كشيدهاند.
در عرصه فرامنطقهاي نيز امريكا نتوانست اجماع خاصي جز اروپا ايجاد كند كه نمود آن صفبندي چين و روسيه در برابر امريكا بوده است. ثانياً در حوزه قدرت سخت يا همان راهبرد نظامي، امريكا براساس اصل پنهان شدن پشت سر ساير كشورها، از ورود مستقيم به عرصه خودداري كرد و دو مؤلفه را در پيش گرفت. از يكسو استفاده از كشورهاي منطقه نظير تحركاتي كه تركيه داشته است. از سوي ديگر بهرهگيري از جريانهاي تروريستي و مسلح در سراسر جهان براي ايجاد فضاي بحران در حالي كه در لواي آن اختلافافكني ميان جهان اسلام را اجرا كردهاند. امريكا كه نتوانست مردم و ارتش را در برابر نظام سوريه قرار دهد ورود جريانهاي تروريستي به سوريه را به عنوان نيروي نظامي در دستور كار قرار داد. امريكا با چينش تركيبي از كشورهاي مختلف تلاش كرد تا ضمن جنگ با سوريه طرح اختلافافكني ميان تمام جهان اسلام را نيز اجرايي سازد تا در نهايت تمام منطقه را تحت سلطه داشته باشد. وحدت ارتش، نظام و مردم سوريه در برابر جريانهاي مسلح نشان داده كه اين پروژه نيز راه به جايي نبرده و قدرت سخت اوباما ناآرام بوده است.
ثالثاً در قالب قدرت اطلاعاتي نيز اوباما كاركردهاي بسياري داشته چنانكه دستگاه اطلاعاتي امريكا در اردن، تركيه و داخل سوريه فعال بوده كه به دليل شرايط حاكم بر سوريه و منطقه به ويژه ناتواني اين مؤلفه در ايجاد شكاف در سوريه عملاً بازوي اطلاعاتي امريكا چندان موفق نبوده هر چند كه دامنه فعاليتهاي آن همچنان گسترده است.
با توجه به اين شرايط ميتوان گفت كه قدرت هوشمند امريكا در سوريه ره به جايي نبرده چنانكه اين مؤلفه در ساير عرصهها نظير مقابله با ايران، افغانستان، چين، هند، روسيه، پاكستان و... نيز چندان كاركردي نداشته هرچند كه اوباما همچنان بر اجراي اين راهبرد اصرار دارد و حاضر به كنار نهادن آن نميباشد.