کد خبر: 490974
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۱ - ۰۶:۱۲
توقف ممنوع!
مريم نظري | يادش به خير بچگي‌ها! تا به پارك مي‌رسيديم يادمان مي‌رفت كه به مادرمان قول داديم دختر خوبي باشيم و دستمان را از دستش جدا نكنيم. مي‌دويديم و تا پا روي پله‌هاي سرسره مي‌گذاشتيم مدام حواسمان بود كه كسي از كنارمان سبقت نگيرد و حتي يك پله از ما جلو نيفتد. پله‌ها كه تمام مي‌شد و به بالا مي‌رسيديم انگار كه قله اورست را فتح كرده باشيم يك دور كامل به اطرافمان نگاه مي‌كرديم و مي‌نشستيم و آماده مي‌شديم براي سُر خوردن. هنوز به آخر راه نرسيده لذت سر خوردن يادمان مي‌رفت و فقط مي‌خواستيم تا رسيديم پايين دوباره خودمان را به پله‌ها برسانيم تا براي دور بعدي عقب نيفتيم. 

اما حالا كه بزرگ شدم تازه فهميدم چقدر تند از اين پله‌ها بالا آمدم. چقدر زود نشستم و چقدر با سرعت خودم را به آخر راه رساندم. هرچه به آخر نزديك‌تر مي‌شوم، شيب هم تندتر مي‌شود. مي‌خواهم حداقل براي تازه كردن نفس كمي توقف كنم، اما نمي‌شود. كاش فرصت بود تا كمي بيشتر آن بالا مي‌ماندم تا خوب تمركز كنم و از لحظه‌هاي پايين آمدنم بيشتر لذت ببرم. آخر ديگر مجالي براي برگشت ندارم. هر قدر هم دستانم را محكم‌تر به كناره‌هاي سرسره مي‌چسبانم باز يك نفر از پشت مرا مجبور به حركت مي‌كند و مي‌گويد: «توقف ممنوع»!

انتهاي اين سُرسُره مرگ است
احمد محمدتبريزي |
دوران كودكي آرام آرام طي مي‌شود. وقتي كه كوچكي زمان برايت به كندي مي‌گذرد. تمام اين دقايق و ثانيه‌ها برايت كش مي‌آيد و تو هر روز آرزو داري كه دوران مدرسه را تمام كني و مثل بزرگ‌ترهايي كه در اطرافت مي‌بيني بزرگ شوي، قد بكشي و به سركار بروي. اما زماني كه بر قله جواني ايستادي، تمام آن لحظه‌هاي كشدار كه قصد گذشتن نداشت، به سرعت پايين آمدن از سرسره‌اي از جلوي چشمانت مي‌گذرد و تو كه ديگر در سرسره زمان افتاده‌اي در روزگار پيري‌ات نظاره‌گر كودكاني هستي كه از پله زمان به سختي بالا مي‌روند.

چرا پيرمرده جرئت نداره بميره؟!
آيدين تبريزي | به نظر من اين سرسره، سرسره زندگيه، يعني قراره سرسره باشه و همه برن روش سرسره بازي كنن. وقتي آدم‌ها هنوز بچه‌اند با رغبت سوار سرسره مي‌شن اما آروم آروم كه سن شون ميره بالا بيشتر از اينكه از سرسره بازي لذت ببرن، هرچقدر كه به انتهاي سرسره نزديك‌تر ميشن مضطرب‌تر به نظر ميان، آنقدر كه اصلاً اون پيرمرده جرئت اينكه بميره، يعني دوباره از طرف ديگه زندگي واردش بشه رو از دست داده و دودستي چسبيده به سرسره. يعني دو دستي به ريشه‌هاي سست زندگي چسبيده.

اين سرسره ناكامي‌هاي آدمه
محمد مهر | نكته قشنگي كه توي اين طرح موج ميزنه اشاره به ناكامي‌هاي آدميه، اگه دقت كنيد بچه‌ها با شور و شوق ميان و پله‌هاي سخت رو طي ميكنن كه به بخش شيرين سرسره برسن اما هر قدم كه برميدارن پير‌تر ميشن و پاشون ديگه به اون بخش شاد سرسره نميرسه. البته اين پير شدن، پير شدن در زمان خطي و تقويمي نيست. بچه‌ها انگار روي همين سرسره، باورشون رو در سرسره بودن سرسره از دست ميدن و به جاي شادي، وحشت رو تجربه ميكنن.

اسباب‌بازي دنيا
محمدصادق عابديني | به نظر نوشتن براي اين طرح بيشتر از آنكه به توصيف و تشريح آن بپردازد باعث دور شدن بيننده از اصل ماجرا مي‌شود. برخي وقت‌ها يك موضوع از آفتاب سرظهر هم روشن‌تر و هم گرم‌تر و زنده‌تر است. ما هميشه با اين گذر عمر درگير هستيم. آمدن‌ و رفتن‌هاي خيلي‌ها را ديده‌ايم. هيچ‌كس نيست كه نداند ما در گذر از اسباب‌بازي دنيا به آخر مي‌رسيم. دنيا براي همه اسباب‌بازي است. اسباب‌بازي كه اگر از آن غافل شويم كل عمرمان را بر باد مي‌دهد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها