کد خبر: 475608
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۱
بازخوانی حماسه خونین مسجد گوهرشاد،
شاهد توحيدي: امروزه با استناد به اين رويداد ماندگار بايد گفت كه جاي جاي تاريخ و كردار ملت ايران از جمله واقعه گوهرشاد، شاهدي بر اين مدعاست كه دين ستيزي در هر لباس و هر رنگ در اين كشور هرگز پا نخواهد گرفت. آنچه پيش روي شماست ۳ روايت است از اعلام مشهد مقدس كه در هنگام اين فاجعه شاهد حاشيه و متن آن بوده‌اند.

بنده با حدس و تخمين و بدون اينكه التزامي بدهم مطالبم را در اختيار شما مي‌گذارم. البته در اين موارد اطلاعاتم عميق نيست، چون در مقام ضبط قضايا نبوده‌ام. آن زمان هنوز ابتداي تحصيل بنده بود و مشغول تحصيل بودم و سري در اين كارها نداشتم كه در مقام ضبط قضيه باشم، الان هم تحقيقي در اين باب ندارم، اما آنچه از ماجرا ديدم اجمالاً تا حدي در ذهنم هست. 

در ابتداي تشكيل سلطنت پهلوي با يك وضع و نقشه عجيبي روبه‌رو شديم. در ابتدا صحبت بزن بزن پيش آمد و صحبت اتحادالشكل شد. به اين صورت كه لباس مخصوص ايران كت و شلوار با كلاه پهلوي باشد. بعد صحبت اتحادالشكل شدن به عنوان لباس بين‌المللي شد. مردم مأنوس نبودند و با يك اجبار عجيبي مواجه شدند. اين قضيه پيش آمد تا مسئله كشف حجاب كه اصولاً تصور نمي‌شد چنين قضايايي در جامعه اسلامي واقع شود. پيرامون همين قضايا بعد از اتحادالشكل، صحبت اتحاد يك لباس بين‌المللي و كشف حجاب شد و در مشهد دو دسته بودند، يك دسته پيرو افكار پاكروان پدر اين پاكروان كه اعدامش كردند. او آن زمان استاندار و شخص كثيفي بود، همان زمان معروف بود كه سيد است، ولي خودش اين عنوان سيادت را براي خودش نقض مي‌دانست. نايب توليت آستانه را مستقيماً به خراسان مي‌فرستادند. در آن زمان اسدي شد. يك مقدار جنبه‌هايي در او بود و موافق اين امر نبود. شنيده مي‌شد كه به او پيشنهاد شده است كه وسايلي براي الزام مردم پيش بياورد و ايشان مي‌گفت صلاح نيست، ولي پاكروان مي‌خواست اين كار را عملي كند. 

در اين قضيه روحانيون هم برحسب وظيفه‌اي كه داشتند ساكت ننشستند، چون معلوم بود چه نقشه‌اي دارند و منظورشان اين است كه مظاهر ديني را از بين ببرند، قهراً اجتماعاتي داشتند و اسدي هم تا حدودي به روحانيت تمايل داشت. بنابراين قضايايي پيش آمد و مردم در مسجد گوهرشاد جمع شدند تا با اين كار از رضاخان ملعون درخواست كنند كه از تصميمش برگردد. من در اجتماعي كه در مسجد گوهرشاد تشكيل شد نبودم، چون بنده آن زمان در عراق بودم، لذا از قضيه كشتار اطلاع دقيقي ندارم. البته اين قضايا را مرحوم حاج ملاهاشم در كتاب منتخب‌التواريخ در بخش مربوط به مشهد نوشته است. مرحوم آقاي شيخ حسن هروي كه از ادبا و اساتيد مشهد بود و اخيراً هم در دبيرستان‌ها تدريس مي‌كرد در اين باره مطالبي نوشته بودند. البته اين نوشته‌ها چون در زمان اختناق بود قهراً طوري بود كه نمي‌توانستند حقايق را بنويسند و فقط تا حدي مي‌نوشتند. پيرامون اين كشتار عجيب كه در مشهد واقع شد، عده كثيري از علما كه در اين اجتماع حاضر بودند و منبر رفته بودند و تظاهراتي داشتند گرفتار شدند، از قبيل آقاي سيديونس اردبيلي كه از حبس و تبعيد دوباره به مشهد بازگشت. ايشان بودند و عده كثيري از علما و اهل منبر مشهدي مشهد، مثل آقاي شيخ مهدي واعظ خراساني، مرحوم آقاي سيدهاشم نجف‌آبادي. اين عده كثير را با حالت ذلت‌باري به شهرباني بردند و بعد هم به تهران تبعيد و آنها را متفرق كردند، بعضي به زندان و بعضي در اطراف تهران و. . . منتقل شدند. اين قضايا تمام شد و بعد از ماجراي مسجد اختناق عجيبي در مشهد حكمفرما شده بود. بنده در مراجعت از عراق بعد از قضاياي مسجد به‌واسطه قطع ارتباط بين مشهد و تهران كه از ناحيه دولت به وجود آمد و هركس كه مي‌خواست عبور كند بايد تحت كنترل باشد و مراقبت شود، چند روزي در تهران ماندم و بعد آمدم. 

بالاخره هم از نظر لباس و هم از نظر كشف حجاب زن‌ها خيلي فشار آوردند. وضع فجيعي به وجود آمده بود. حتي در حرم مطهر به خدمه و پاسداران حرم دستور داده بودند كه چادر و چارقد را از سر زن‌ها بكشند. به تعبيري گفتند گاهي شنيده مي‌شد عده‌اي خودشان در پاي ضريح مي‌گفتند: «خجالت بكش با روسري نيا!»
كاملاً روشن بود كه همه اين كارها براي از بين بردن مظاهر ديني است و بعد هم از مجامع و مجالس روضه‌خواني به‌طور كامل جلوگيري مي‌كردند. فقط در مسجد گوهرشاد به عنوان وعظ و خطابه مجالسي را تشكيل داده بودند كه طبق خواست خودشان گوينده مي‌گذاشتند، ولي در خانه‌ها اجازه روضه‌خواني و برگزاري مجلس عزاداري نمي‌دادند.

عمده اساس و ريشه زد و خوردهايي كه در قضيه گوهرشاد پيش آمد و تحصن و تجمعي كه علما در مشهد كردند و عده‌اي از مردم جمع شدند و از روستاها آمدند، به خاطر اين بود كه زمان پهلوي، پدر اين محمدرضاي خائن، تصميم گرفت كه كشف حجاب كند؛ ‌البته طبق دستوراتي كه به او داده شده بود، چون خودش اراده‌اي نداشت، اصلاً انگليسي‌ها بودند كه مي‌خواستند اين فسادها را درست كنند و اسلام را از بين ببرند. 

علما تصميم گرفتند در مسجد گوهرشاد قيام و تجمع كنند. مرحوم حاج‌آقا حسين قمي چون ديد زمينه كشف حجاب است و مي‌خواهند چنين كاري كنند، بسيار ناراحت شد و به تهران رفت و طرف شاه عبدالعظيم منزل كرد. در زمان همين خبيث رضاخان ملعون منزلش را محاصره كردند و نمي‌گذاشتند كسي رفت و آمد كند. از اين طرف هم در مشهد در مسجد گوهرشاد اجتماع كردند و روحانيون، طلاب و گويندگان و مردم آمدند و مسجد كه پر از جمعيت شد هيچ، بلكه صحن زير طاق مقصوره كه منبر صاحب‌الزمان و منبر بلندي است، از پايين تا بالا روحاني نشسته بودند و پشت سر هم و به ترتيب صحبت و مردم را دعوت به اين امر مي‌كردند كه زير بار نروند و استقامت كنند و نگذارند چنان امري تحقق يابد. اينها هم چون تصميم گرفته بودند حتماً مي‌بايست چنين كاري را عملي مي‌كردند. خلاصه اجتماع همين‌طور اوج مي‌گرفت و اينها هم چون مي‌خواستند شدت عمل نشان دهند، تمام قوايشان را اطراف صحن آوردند و همه جا را احاطه كردند و به اصطلاح مسئله را محكم گرفته بودند. مي‌خواستند هركس از روستاها بيايد جلويش را بگيرند و نگذارند به مشهد بيايد و اگر هم كساني از قبل آمده‌اند در محاصره باشند، حتي از محلات ديگر هم مانع مي‌شدند كه به اينجا بيايند و اجتماع كنند. 

اتفاقاً آن سال خودم همين جا بودم. براي زيارت آمده بوديم و دو سه ماهي مانديم. قصد داشتيم بيشتر بمانيم كه اين قضيه پيش آمد و ناچار شديم برگرديم. غالباً به مسجد و اجتماعات مي‌رفتيم. فشار كه از طرف اينها زياد شد ديگر هيچ‌كس را نمي‌گذاشتند به داخل مسجد و آستانه برود، ولي جمع زيادي در مسجد بودند كه حاضر نبودند بيرون بروند. اگر هم مي‌رفتند برمي‌گشتند. تا آن شبي كه مي‌خواستند به مسجد بريزند و كشتار كنند. ما خودمان در آن مسجد بوديم. تقريباً حدود ساعت چهار كه ديگر اينها بين مردم ايستاده بودند و صحبت مي‌كردند و ممكن بود اينجا ماندن عواقب خوبي نداشته باشد، اما مردم زيادتر مي‌شدند تا كمتر! بنده چون شام نخورده بودم و منزلي كه داشتيم تقريباً نزديكي‌هاي آستانه بود، رفتم شام بخورم و بعد از آن برگردم. 

در مسجد جمعيت زيادي بود و عده‌اي سعي مي‌كردند اين جمعيت را متفرق كنند به اين عنوان كه مثلاً ممكن است كشتار شود. يكي آمده بود پهلوي من و مي‌گفت: «حالا اگر بريزند و همه ما را بكشند. چه مي‌شود؟» من هم جوابش را دادم. آن وقت هنوز حقايق روشن نشده بود و فكر نمي‌كرديم آن‌قدر بي‌احترامي به مقام امام و مسجد و خانه خدا و چنين جسارتي كنند، فكر مي‌كرديم ممكن نيست بتوانند چنين كاري را بكنند و خون مسلمين را بريزند. مردم هم همين‌طور با هم صحبت مي‌كردند و از اين نوع حرف‌ها مي‌زدند و عده‌اي هم بياناتي براي تفرقه انداختن مي‌كردند. به منزل رفتم و چون خسته بودم غذا خوردم و خواستم كمي استراحت كنم كه خوابم برد و.‌.‌. البته من قصد داشتم برگردم كه در مسجد بسته شد و من مجبور شدم خانه بمانم، ولي مثل اينكه همان شب به مسجد ريختند و درهاي آن را شكستند و از بالا و پايين و همه طرف حمله كردند. صبح كه شد آن‌قدر كشتار شده بود كه چند روز به حرم و مسجد رفتن ممنوع بود. تمام در و ديوار خون ريخته بود و همين‌طور پشت سر هم شستشو مي‌دادند كه جلب توجه نكند چقدر كشته شده‌اند و خونريزي شده است. بعد هم شروع كردند به گرفتن آقايان علما؛ هركس را به هر مناسبتي كه با اين قضيه ارتباط داشت مي‌گرفتند. هركس را كه سرشناس بود مي‌گرفتند. مردم را كاملاً وحشت گرفته بود. ما هم چند روز بعد از آن ماجرا مانديم و به تهران رفتيم. بعضي از كساني كه با هم به مشهد آمده بوديم گرفتار شدند و گير افتادند. بالاخره جريان منتهي شد به مرحله كشف حجاب كه فشار سنگيني روي مردم بود و از آن طرف هم نظام وظيفه درست شده بود و اين هم فشاري بود بر مردم. موضوع مهم ديگر فشار بر روحانيت بود كه خيلي اينها را محدود كرده بودند و مي‌خواستند عمامه‌ها را بردارند و فقط به افراد خاصي اجازه پوشيدن لباس بدهند. حتي روحانيت به‌درستي نمي‌توانستند درس بخوانند، براي همين بنده به نجف مهاجرت كردم. سالي كه پهلوي سقوط كرد يكي دوبار به ايران مراجعت كردم. 

خلاصه در قضيه گوهرشاد موضوع كشف حجاب مطرح بود و عمده آن قضيه همين جهت بود، والا مسئله فشار روي روحانيت و برداشتن عمامه و خلع لباس روحانيون و نظام وظيفه مسئله جزء بود. كشف حجاب هم كه براي حمله به اسلام بود. مرحوم آقاي حاج‌آقا حسين قمي را به عراق تبعيد كردند و ايشان سال‌هايي را آنجا ماندند و بعداً همان جا فوت كردند. مدت‌ها علما در زندان بودند و عده‌اي را به زندان شهرباني آوردند. بعد از اينجا به تهران انتقال دادند و مدتي هم در زندان تهران بودند تا اينكه كم‌كم آزادشان كردند. يكي از كساني كه در مسجد صحبت مي‌كرد بهلول بود، ولي نمي‌توان گفت منشأ اصلي بوده است، ولي مي‌گفتند تصادفاً به مشهد آمده بود. اين بهلول هرچه صحبت مي‌كرد خسته نمي‌شد و همان شب هم فراري‌اش دادند. نمي‌دانم چطور شد كه فراري‌اش دادند و گير نيفتاد. او سال‌ها خارج از ايران بود. شنيده‌ام كه بعد از چندين سال كه آمده بود ديگر از او ناراحت نبودند و او هم خيلي با اينها مخالفت نداشت و تقريباً حالتي شبيه سازش از او ديده مي‌شد. البته بهلول در ظاهر خيلي مبارزه مي‌كرد و سروصدا داشت، ولي در معنا نمي‌دانم چطور بود. باز هم نقشه‌هاي سياست ممكن است او را وسيله‌اي كرده بود كه بتواند روحانيت را سركوب كند و در مردم مشهد ارعابي ايجاد شود و مثلاً مردم بگويند اينها در مسجد گوهرشاد و آستان قدس اين‌چنين مردم‌كشي كردند، ديگر واي به حال ما و حساب كار خودشان را بكنند و به اين ترتيب سر جايشان بنشينند و مخالفت‌هايي نكنند. 

احتمالاً چنين چيزي به ذهنم مي‌آيد، چون پس از آمدن بهلول اين معنا اوج گرفت و در ابتداي امر هيچ مانع نمي‌شدند و جلوي او را باز مي‌گذاشتند و هركه هرچه دلش مي‌خواست مي‌گفت و هيچ عكس‌العملي نسبت به اين منبر رفتن‌ها و بدگويي‌ها و صحبت‌ها نمي‌شد و يك مرتبه آن كشتار را به راه انداختند. تاريخ دقيق اين ماجرا را به خاطر ندارم، مي‌گويند شب جمعه ربيع‌الثاني، ولي خودم يادم نيست. اتفاقاً خيلي دلم مي‌خواست باشم، ولي تصادفاً خوابم برد. خلاصه مطلب اينكه ممكن است اين كار را عمداً كرده باشند، زيرا گاهي خودشان مقدمه مطلب را فراهم مي‌كردند تا اينكه آن عمل انجام شود و آنها را سركوب كنند. به‌خصوص از كيفيت نجات پيدا كردن بهلول و خارج شدنش از ايران، چون اينها جاسوس داشتند. فرار او نمي‌توانست راحت انجام بگيرد، همه جا محاصره شده بود و هيچ‌كس نمي‌توانست به‌راحتي فرار كند. براي همين فكر مي‌كنم چنين زمينه‌اي را براي سركوبي مردم و ايجاد ارعاب در دل مردم چيده بودند. بعد از آن قضيه‌ هم ترس عجيبي مردم را دربرگرفته بود. كسي نمي‌توانست سخني برخلاف بگويد و بايد پنهاني حرف مي‌زد. مردم بايد از هم اطمينان مي‌داشتند تا مي‌توانستند عليه حكومت حرفي بزنند. خفقان عجيبي حكمفرما بود. 

قيام‌كننده مرحوم حاج‌آقا حسين قمي بودند. ايشان را از مشهد گرفتند و به تهران به باغ طوطي حضرت عبدالعظيم آوردند. چند روزي آنجا توقيف بودند. بعد ايشان را به عراق تبعيد كردند. روزي كه ايشان را از مشهد به عراق آوردند، مشهد شلوغ شد و جمعيت از اطراف مشهد آمدند. ايام زيارت هم بود و زوار هم آمده بودند. ايام ربيع‌الثاني يا ربيع‌الاول بود. برحسب تصادف بهلول كذايي در مشهد پيدايش شد. وقتي بهلول به مشهد آمد و وارد صحن كهنه شد او را گرفتند و در يكي از اتاق‌هاي صحن حبس كردند. به تعبير فارسي «داش‌هاي» مشهد ريختند و در اتاق را شكستند و بهلول را بيرون آوردند. بهلول كذايي به مسجد گوهرشاد و روي منبر رفت. بهلول هم قيافه و اندامش جالب بود و هركسي مي‌خواست او را ببيند كه چه قيافه و هيكلي دارد و چگونه لباس مي‌پوشد. او يك پيراهن و شلوار مي‌پوشيد و قبا و عبا هم نداشت. سر برهنه و پا برهنه روي پله آخر منبر رفت و ۲۴ ساعت آنجا نشسته بود. يك آدمي هم بود كه قدرت مزاجي بالايي داشت و در مقابل گرسنگي و تشنگي بردبار بود. جمعيت هم از اطراف و دهات و قصبات به مشهد آمده بودند. به تعبير جامع، صحن‌هاي مسجد گوهرشاد لبالب از جمعيت بود. بعضي دعا مي‌خواندند و بعضي چرت مي‌زدند، بعضي مي‌خوابيدند، بعضي به نماز و دعا و مناجات مشغول بودند. خلاصه يك ساعت به دوازده مانده بود يا يك ساعت از دوازده گذشته بود كه در اين باره ترديد دارم، از بالاي بام‌هاي مسجد گوهرشاد، گنبد و مردم و حرم را به مسلسل بستند و كشتند. من آن شب در يكي از اتاق‌هاي صحن كهنه بودم. يكي از رفقا به من برخورد كرد و گفت بيا برويم كه اينجا از همه جا امن‌تر است. 

كشتند، آن هم كشتني كه تا به حال هم كسي نتوانسته است حساب كند كه در قضيه مسجد گوهرشاد مشهد چقدر خون ريخته و چقدر آدم كشته شد و چقدر نمرده زير خاك رفت. يكي از رفقايم در مدرسه نواب بود و جلوي مدرسه ايستاده بود. خودش برايم نقل كرد كاميون‌هايي كه جنازه‌ها را در آنها ريخته بودند و مي‌آمد برود كه يك مرتبه شنيدم از يكي از اين كاميون‌ها صدا مي‌آيد و يك نفر مي‌گويد: «من زنده‌ام مرا كجا مي‌بريد؟» خلاصه اينها را كجا بردند و در كدام گودال ريختند و خاك روي آنها ريختند نمي‌دانم. بعد از اين برنامه‌ها هم بگيربگير راه انداختند. هركس را كه حدس مي‌زدند، در اين برنامه بود مي‌گرفتند، ولي دو تيپ بودند، يكي تيپ ماها و يكي هم تيپ مردم نوعي. تيپ مردم نوعي را ۴۰ روز گرفتند و بعد پدر ملعون اين ملعون عفو عمومي دادند و آنها را مرخص كردند، ولي ما ۲۴ نفر بوديم كه ما را نگاه داشتند. ۵ يا ۶ روز ما را در مشهد نگاه داشتند و از مشهد هم آوردند. من با نواب احتشام رضوي و محمدحسن اردكاني ـ‌كه از داش‌هاي مشهدي بودـ بودم. ما سه نفر را سوار ماشيني كردند تا به تهران بياورند. دست‌هاي ما را از عقب بسته بودند و با اين وضع به تهران آوردند. جايي كه الان اداره رانندگي است توقيفگاه موقت بود و ما را به يك جاي خراب چال رطوبت‌داري ـ‌كه پناه بر خدا نمي‌دانيد چه جايي بودـ بردند و هر كداممان را به اتاقي (لجنزاري) منتقل كردند.
قضيه مسجد گوهرشاد و صحن‌ها ۲۴ ساعت بيشتر طول كشيد، يعني ساعت ۲۴ كه گذشت، ساعت ۱۱، ۱۲ شب خلاص شد، كشتند و كشتند و كشتند.‌‌.‌. ما در صحن كهنه بوديم، از جمله بهلول كه در مسجد بود و فرار كرد. خودش مرد اين قضايا و پيكرش قوي بود و در اين جور وقايع زياد حضور داشت و اين‌چنين پيشامدها برايش زياد اتفاق افتاده بود و بلد بود چه كار كند. مثلاً ممكن بود يك كلاه پهلوي سرش گذاشته باشد و يك كت و شلوار پوشيده و فرار كرده باشد. در آن شب تاريك و شلوغ به‌راحتي مي‌توانست اين كار را بكند. بهلول فرار كرد به اسدي چسباندند كه اسدي بهلول را فراري داده و درصدد اين بوده است كه خطه خراسان را از ايران جدا كند و شاه خطه خراسان خود اسدي شود. با اينكه اسدي آدمي بود كه رضاخان ملعون دوباره دست‌هاي خودش را به شانه اسدي زده و گفته بود اگر يكي ديگر مثل اين در ايران بود ايران گلستان مي‌شد. اسدي را مي‌خواست، ولي اين تهمت، تهمت سنگيني بود. لذا اسدي را گرفتند و محكمه صحرايي برپا و بدون معطلي اعدامش كردند. ريشه گزارش اين كلمه بود كه به پهلوي گفت: «قربان! اعليحضرتا! رفع حجاب بسيار خوب است! زن‌ها هم داخل كار مي‌شوند، ولي براي مشهد خيلي زود است». خراسان جدا از مناطق ديگر اين مملكت است. راست هم مي‌گفت. همين در گلوي پدر پدر سوخته اين شاه بود تا زماني كه بهانه به دستش آمد و اعدامش كرد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار