
احمدرضا حجارزاده: سینمای اجتماعی از متنوعترین و قدیمیترین ژانرهای سینمای ایران است که همیشه هم بازار گرم و پرتماشاگری داشته است. تنوع فیلمهای این حوزه و تفاوتِ دیدگاه فیلمسازها، مانع از آن میشود که قضاوتی درست و عادلانه درباره تأثیرگذارتین کارگردانها و فیلمهای سینمای اجتماعی داشته باشیم.
با این همه، ناگفته پیداست كه سینمای اجتماعی ما دستکم طیِ یک دهه اخیر، چرخشی ۱۸۰ درجه در ساختار، محتوا و شیوه روایت داشته است. قدمهای نخست این تغییر رویه با فیلمهایی نظیر «نفس عمیق» و «دختری با کفشهای کتانی» برداشته شد و به نمونههاي ديگري مانند «کیفر»، «پرسه در مه» و «هفت دقیقه تا پاییز» رسید اما برخی فیلمسازهای جوان و تازهنفس سینمای ایران نیز با افزودنِ تکنیکهای جدید و مؤثری در فیلمهای خود،ناخواسته این گونه سینمایی را به سمت و سویی دیگر بردند که دستِ بر قضا، شیوه نوین به مذاق تماشاگر همسو با جریان سینما خوش آمد و از آن به گرمی استقبال کرد.
از ویژگیهای عمده چنین فیلمهایی،میتوان به انتخاب یک موضوع ملتهب و طاقتفرسا،روایت داستان در بازه زمانی کوتاه مثل یک شبانهروز یا چند ساعت از یک روز و چیدن ترکیبی از بازیگرانِ جوان،عصبی و آوانگارد اشاره کرد.
سرسلسله فیلمهایی با این مشخصات، «چهارشنبهسوری» بود که به سرعت اشتیاقِ تکرار آن در کارگردانهای دیگر تکثیر شد و هر کس بسته به توش و توان خود، تلاش کرد از این الگوی تازه پیروی کند.
ناگهان فیلمهای بسیاری در مورد مشکلات زوجین و تاثیرهای روانی اجتماع بر روابط آنها از دل سینما سر برآورد که البته به ندرت توانستند موفقیتهایی نظیر فیلم «اصغر فرهادی» را تکرار کنند.
این اوضاع وقتی شدت گرفت که «درباره الی» ساخته شد و رقابتها را سختتر کرد.گرچه گمان میرفت با تولید و نمایش «جدایی نادر از سیمین»،این ترنِ پرسرعتِ فیلمهای اجتماعی از حرکت باز ایستد اما با این وجود،دیگر کارگردانهای خلاق و پویا از تک و تا نیفتادند و هرچه در چنته داشتند رو کردند.
از دل چنین جریانی،فیلمهایی مانند سه ساخته اخیر عبدالرضا کاهانی، «هیچ»،«اسب حیوان نجیبی است» و «بیخود و بیجهت» و نمونههايي چون «پرسه در مه» و «اینجا بدون من» متولد شد.
آخرین نمونه از فیلمهای اجتماعی معاصر،«انتهای خیابان هشتم»، باز هم فیلمی از «علیرضا امینی» است؛ فیلمی که برخلاف انتظار هواداران سینمای امینی نتوانست آنها را راضی از سالنهای سینما بیرون بفرستد ولی آنچه این روزها نام این فیلم را سر زبانها انداخته،پردهدری و عریانبودن فیلم در تصویرکردن زیرلایههای سیاه و پنهان جامعه ماست.
اینکه تصویر مورد نظر فیلمسازهای نسل جدید از شهر و جامعه سخت و عصیانزده امروز کشور و بیشتر پایتخت،تا چه حد به واقعیت شباهت دارد، مبحثی است طولانی که مجالي دیگر میطلبد اما پرسش اصلی آن است که سینمایی که هر کارگردان،تصویر خیالی، انتزاعی و برداشت شخصی خود را از آدمهای جامعه و بحرانهای ریز و درشت موجود در قالب داستانی شتابزده و پرتنش به نمایش عمومی میگذارد،چقدر میتواند در حل معضلهای اجتماعی دشوار و پیشِ روی تماشاگران، یاریگر باشد؟
بازتاب تلخ و دور از تحمل زندگی شهریِ امروز،چه اثری بر روحیه و تغییر نگاه شهروندان به آدمهای اطرافشان دارد؟ آیا وجود چنین سینمایی،تماشاگران را به جامعه و محیط زندگی خود، خوشبینتر میکند یا بدبینتر؟
به نظر نمیرسد آنچه در مطالعه آمار ناشی از بروز سینمای اجتماعی فعلی به دست میآید،همان نتیجه مطلوب سینماگرها و مخاطبان آن باشد که با پایهگذاری این سینما انتظار داشتند.سینمای اجتماعی امروز ما،سینمایی بیخاصیت و محض سرگرمی است.
تماشاگر در این فیلمها،تصویر خودش را نمیبیند، بلکه با سوپرقهرمان یا ضدقهرمانهایی ساختگی مواجه میشود که در جامعه ایرانی،
مابه ازای حقیقی ندارند.گویی سینمای اجتماعی موجود، فقط برای افزودن چاشنی هیجان به زندگیِ بیحال و هیجان مردم امروز، قصهبافی و فیلم تولید میکند.تا دیر نشده باید فکری به حال ژانر اجتماعی سینمای ایران کرد تا بیش از این به تخریب و تحریف ذهنیت سینماروها از جامعه نپردازد.