کد خبر: 458585
تاریخ انتشار: ۰۴ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۶:۰۸
گفت‌وگو با علي قانع پيرامون ترجمه‌اش از رمان «اتاق»
حميد نورشمسي

 قانع در حرفه خود مترجم شناخته‌شده‌اي است كه در كنار ترجمه دستي توانا نيز در نويسندگي دارد كه تاكنون براي وي جوايزي نظير جايزه ادبي اصفهان را در سال ۱۳۸۵ به ارمغان آورده است. با وي به مناسبت انتشار تازه‌ترين ترجمه‌اش صحبت كرديم.


جناب قانع! در نگاه نخست به اين ترجمه با اثري روبه‌رو هستيم كه قرار است نويسنده‌اي جديد را به ادبيات ما معرفي كند. ولي برايم جالب است كه بدانم به واقع چه معيار و استانداردي براي اين معرفي وجود دارد؟ چه كسي مي‌تواند ادعا كند كه توانايي اين تشخيص را دارد؟
ابتدا يك جواب كلي و شايد تا اندازه‌اي كليشه‌اي ولي قابل اعتنا و موثق؛ به گمان من بهترين معيارها براي معرفي اين نويسنده يا هر نويسنده ناشناخته‌اي در چند نكته اساسي خلاصه مي‌شود: داستان خوب، زبان خوب و پرداخت مناسب، ساختار قوي و از همه مهم‌تر نگاه متفاوت... اما ببينيد سؤال شما را مي‌شود با دو نوع نگاه ديگر نيز بررسي كرد و پاسخ داد؛ اول با نگاه يك خواننده ادبيات داستاني كه دوست دارد به روز باشد و ادبيات مطرح دنيا را از دست ندهد. ابتدا مي‌آيد و به ناشر نظركرده‌اش اعتماد مي‌كند و به مترجم. همان كاري كه ما در دوران جواني انجام مي‌داديم، به طور مثال ترجمه‌هاي نجف دريابندري و محمد قاضي و چند نفرديگر را نديده، مي‌خريديم و مي‌بلعيديم ولي گاهي هم پيش مي‌آمد كه حس مي‌كرديم گول خورده‌ايم و نصفه‌هاي كار كتاب را هل مي‌داديم زير كتاب‌هاي قديمي، چراكه گمانمان اين بودكه ناشر و مترجم معيارهاي خوبي را به كار گرفته‌اند، هرچند حالا مي‌دانم بحث كار حرفه‌اي و توجيه مادي هم بخشي از كار بوده است كه در بخش ترجمه بيشتر به آن مي‌پردازم ولي به هرحال حق انتخاب داشتيم و معيارهاي خودمان را كه زياد هم بيراه نبود و حالا در مورد ترجمه و نگاه دوم. اگر فعلاً از اهميت حرفه‌اي‌گري و مسائل مادي در اين وانفساي بازار نشر كه مي‌بايست ناشر و در كنارش مترجم روي كتاب‌هايي كار كنند كه تا اندازه قابل قبولي از فروش آن خيالشان راحت باشد، با كمي اغماض بگذريم، مي‌ماند معيارهايي كه مورد سؤال شماست. خوشبختانه در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه دسترسي به اطلاعات در عرض چند ثانيه انجام مي‌شود.
مي‌توان با مراجعه به سايت‌هاي مختلف آمار دقيق مربوط به كتاب و فروش و نقد‌هاي مربوطه و خلاصه كتاب و حتي در سايت اختصاصي كتاب نظر هواداران را نيز به دست آورد كه البته به همت بازار داغ كتاب و تيراژ شگفت‌انگيز نشر و معدل كتابخواني در كشورمان هنوز اين مورد آخر براي آثار داخلي ميسر نشده است. پس براي انتخاب، نيمي از مسير را خود كتاب و نويسنده رفته‌اند.
حالا اگر باور داشته باشيم كه وظيفه مان به عنوان ناشر يا مترجم تأمين ذائقه‌هاي مختلف است، اينكه بايد سالادي از داستان‌هاي مطرح در ژانرهاي مختلف را در اختيار مخاطب خاص و عام گذاشت، ديگر شايد براي معرفي نويسنده جديد و كتاب‌هاي جديد مشكل خاصي نداشته باشيم.
خب همه اين حرف‌ها را هم كه بپذيريم به نظر شما معياري مثل پرفروش بودن يك كتاب در يك يا چند كشور يا نامزد شدن در چند جايزه ادبي بين‌المللي كه الان معيار ترجمه در ايران شده است، معيار خوبي براي ترجمه يك اثر است؟
چراكه نه. شما بلافاصله بعد از اعلام نتايج جايزه اسكار يا جشنواره كن يا همين جشنواره فيلم فجر خودمان نمي‌رويد سراغ فيلم‌هاي برتر و هر طور شده سعي نمي‌كنيد نسخه مجازش را از دوست و آشناهاي سر چهار راه تهيه كنيد و ببينيد؟ آيا اين خودش معياري براي انتخاب شما نيست. هميشه هم پيش آمده كه آثاري مهجور مانده‌اند ولي به مرور زمان جاي خود را باز مي‌كنند و ديده مي‌شوند، البته اگر حرف تازه‌اي براي گفتن داشته باشند. از طرفي با مرور كتاب‌هاي جايزه بگير سال‌هاي اخير، بايد اعتراف كرد كه در آن طرف آب نسبت پسرخالگي و ايل و طوايفي براي دادن اين جوايز كمتر به كار گرفته مي‌شود.
به رمان «اتاق» نگاه كنيم؛ داستاني از يك نويسنده ايرلندي- كانادايي كه داستانش برگرفته از زندگي يك جنايتكار اتريشي است. براي من جالب است كه بدانم خود شما به عنوان يك خواننده و نه مؤلف به چه چيز چنين اثري مي‌توانيد
علاقه‌مند شويد؟
«اتاق» پيشنهاد يوسف عليخاني مدير نشر آموت بود. من هم طبق قرارداد شروع به ترجمه كردم. از اينجا به بعد مربوط مي‌شود به سؤال شما و نگاه من به عنوان يك خواننده حرفه‌اي ادبيات داستاني.
ابتدا فكر مي‌كردم با يك رمان اكشن عامه پسند سر و كار دارم. با نويسنده‌اي كه پشت جلد متن انگليسي رمان‌اش نوشته بود، داستان اينقدر جذاب است كه يك شبه خوانده مي‌شود.
درست هم مي‌گفت، رهايش نكردم تا رهايم نكرد. اواسط كتاب، داستان اصلي تمام است؛ نجات مادر و پسر از دست جاني. از اينجا درهاي زندان بزرگ‌تري به وسعت دنيا به رويشان باز مي‌شود كه مادر را به مرز جنون مي‌كشاند. نمي‌خواهم آخر داستان لو برود، لذتش در اين است كه هر كسي خودش كتاب را بخواند و دنياي عجيب جك و مادرش را كشف كند وگرنه از اين نوع جنايت‌ها نه تنها در اتريش بلكه در سراسر دنيا و حتي شايد در همينجا هم اتفاق افتاده باشد وچه بسا بارها اتفاق بيفتد.
شما ادبيات «دان اهو» را تا چه حد شمتأثر از نويسندگان ايرلندي مثل جويس يا بكت يا حتي نويسنده‌اي كانادايي مثل مونرو ديديد؟
فكر مي‌كنم خيلي متفاوت است، يعني اگر شبيه هر كدام از نويسندگاني كه گفتيد مي‌شد اصلاً لطفي نداشت. هميشه نسخه اصلي قوي‌تر از بدلش است. آليس مونرو نويسنده محبوب من است. امسال ترجمه داستان «بعدها» از اين نويسنده را در كتاب «قرار بازي» در كارنامه‌ام دارم؛ به نظر من بي‌نظير است و براي نويسندگان جوان آموزش داستان‌نويسي. جويس و بكت را هم فوق‌العاده مي‌پسندم اما «دان اهو» هم راه و روش و زبان خودش را براي جلب مخاطب پيدا كرده است، آن هم تنها با چند كتاب. اينها ارزش نيست. همه‌اش را هم كه نمي‌شود به گردن بوق و كرنا و تبليغات و جوايز ادبي انداخت كه بي‌اثر هم نيستند.
جناب قانع راوي داستان «اتاق» كودكي است كه از قضا بسيار كنجكاو به نظر مي‌رسد. به نظرتان اين راوي چقدر توانسته با مخاطب بزرگسال خود براي روايت از زندگي يك كودك به زبان خود او ارتباط برقرار كند؟
شايد يكي از دلايل موفقيت كتاب و جذب مخاطب اين چنيني همين انتخاب راوي باشد. پسر بچه‌اي كه تمام اتفاقات ديروز و امروز خود و مادرش را با زباني ساده و شيرين برايمان بازگو مي‌كند يا شايد به اين دليل كه بچه‌ها خيلي كمتر از ما بزرگ‌ترها دروغ مي‌گويند باورپذيري داستان به مراتب بيشتر شده است. از طرفي باز به خاطر همين كودكي و وارد نشدن به خطوط قرمز و نارنجي متداول ادبيات روز و پرهيز از مطرح كردن مسائل پيچيده و سؤال‌هاي بيجواب و نشان دادن دنيايي فوق‌العاده يكدست و البته دنياي شخصي پسربچه و خيلي پارامترهاي ديگر، نهايتاً دان‌اهو و اتاق‌اش توانست با مخاطبين خود تقريباً ‌ همه گروه‌هاي سني و فكري ارتباط خوبي برقرار كند.
خودتان براي ترجمه با فضاي ذهني يك كودك چطور ارتباط برقرار كرديد؟ آيا ادبيات ذهني و زباني كودكان را آموختيد؟
يك نكته جالب؛ جايي در نقل قولي از دوستي خواندم براي آشنايي با فضاي ذهني كودكان و ايجاد ارتباط با آنها مدت‌ها به مهد كودكي رفت و آمد مي‌كرده است. نمي‌دانم چرا ناخواسته به ياد هنرپيشه محبوبم جك نيكلسون و فيلم به بياد ماندني «ديوانه از قفس پريد» افتادم كه ظاهراً نيكلسون براي رفتن در عمق نقش، چند ماهي را در يك آسايشگاه رواني به سر برده است. شب يلداي امسال وارد ۵۰ سالگي شدم. در خانواده‌اي بزرگ شدم كه هفت برادر، خواهر و چند دوجين بچه‌هاي فاميل در خانه‌هاي حياط‌دار قديمي از سر و كول هم بالا مي‌رفتيم. اينها مربوط به نيمه اول زندگيم مي‌شود. در نيمه دوم، ازدواج كردن و صاحب دو فرزند شدن و همكلام بودن با آنها از موقعي كه اولين واژه‌ها را با لكنت به زبان مي‌آوردند تا الان كه پسرم دانشجو و دخترم دبيرستاني است. فكر كنم از اين بابت كم نياورده‌ام.
باز مي‌خواهم به قصه برگردم. حس شخصي من اين است كه بيان مفهوم تلخ موجود در بطن قصه با زبان اين راوي كمي شيرين مي‌شود، نظر شما اين نيست؟
دقيقاً همين طور است. بسياري از تلخي‌ها و دشواري‌هاي زندگي گاهي با اين نوع روايت‌ها و راوي‌ها شيرين‌تر و قابل تحمل‌تر مي‌شوند.
شما در ترجمه‌تان به نظرم به داستاني بودن متن و ايجاد چنين نتيجه‌اي از ماحصل ترجمه‌تان اهميت بيشتري داده ايد تا ترجمه نعل به نعل متن، درست است؟
در كار ترجمه اين خيلي اتفاق مي‌افتد، بيشترش هم برمي‌گردد به تفاوت‌هاي فرهنگي و گاهاً ترجمه لفظي يا واژه به واژه نمي‌تواند معني و مفهوم كامل را برساند. اين كتاب هم پر بود از داستان‌ها، بند‌ها و تركيب‌هايي كه خاص فرهنگ غربي است. ما چند تا را در طول سال‌ها شناخته‌ايم. جك و غول ساقه لوبيا، سيندرلا، آليس در سرزمين عجايب و... ولي خيلي جاها ترجمه لفظي جواب نمي‌داد. به ناچار نزديك‌ترين معادلش انتخاب شده اينطور هم كه دوستان مي‌گويند زياد هم بد در نيامده است.
آقاي قانع به عنوان سؤال آخر مي‌خواهم بپرسم شما حس مي‌كنيد چقدر فضاي ذهني مخاطب امروز ادبيات داستاني كشور ما مي‌تواند با اين اثر همذات پنداري كند. شما بي‌شك بهتر از من با فضاي روز داستان‌نويسي و ترجمه در ايران آشنا هستيد. با توجه به اين مسئله براي من پاسخ دهيد.
اجازه بدهيد جواب اين سؤال را بگذاريم براي مدتي بعد كه خوانندگان كتاب را ديدند و نظراتشان منعكس شد. ولي من تقريباً به موفقيت كتاب و ايجاد ارتباط كافي و برقراري حس همذات پنداري مطلوب با مخاطب اطمينان دارم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار