کد خبر: 449068
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۶:۲۹
بازكاوي منقولات تواريخ در باب شهادت اولين امام شيعه(ع)
مجموع روايت‌هايي كه مورخان نخستين درباره شهادت اميرمؤمنان آورده‌اند و شيعه و اهل سنت آن را در كتاب‌هاي خويش نقل كرده‌اند، نشان مي‌دهد كه علي(ع) با توطئه خوارج به شهادت رسيد.
اين روايت‌ها را با اندكي اختلاف در كتاب‌هايي چون تاريخ طبري، تاريخ يعقوبي، ارشاد مفيد، طبقات ابن‌سعد، نوشته بلاذري و واقدي مي‌توان يافت. حاصل آن گفته‌ها اين است كه پس از پايان يافتن جنگ نهروان، دسته‌اي از خوارج گرد آمدند و بر كشته‌هاي خود مي‌گريستند و آنان را به پارسايي و عبادت وصف مي‌كردند. آنگاه گفتند اين فتنه‌ها كه پديد آمد از سه نفر برخاسته است: علي، عمرو پسر عاص و معاويه. تا اين سه نفر زنده‌اند كار مسلمانان راست نخواهد شد. سه نفر از آن جمع كشتن اين سه نفر را به عهده گرفتند.
عبدالرحمن پسر ملجم از بني‌مراد كشتن علي را به عهده گرفت. بُرَك پسر عبدالله از بني‌تميم، كشتن معاويه را و عمرو بن‌بكر از بني‌تميم، كشتن عمرو پسر عاص را. چه وقت اين كار را انجام دهند؟ گفتند در ماه رمضان اينان به مسجد مي‌آيند و بايد در آن ماه به كار پرداخت و شب يازدهم يا سيزدهم يا هفدهم ماه رمضان يا چنانكه ميان شيعه مشهور است شب نوزدهم آن ماه را معين كردند، زيرا در اين شب اين سه تن ناچار به آمدن به مسجدند. آنكه مأمور كشتن عمرو عاص بود ديگري را كه آن شب جاي او به نماز رفته بود كشت و آنكه بر معاويه ضربت زد شمشيرش به ران او رسيد و زخمي شد و با خوردن دارو از مرگ رهيد، اما پسر ملجم نيت پليد خود را عملي كرد. آيا به‌راستي داستان چنين بوده است؟ بايد گفت جاي ترديد است و از آغاز، نشان ساختگي بودن در آن آشكار است. پنداري داستان‌نويسي ماهر آن را نوشته است. در ماه رمضان اين سه نفر به مسجد مي‌آيند و شب نوزدهم آمدن آنان به مسجد حتمي است.
در اينكه علي(ع) در اين شب به دست پسر ملجم ضربت خورد ترديدي نيست، اما آنكه براي كشتن عمرو عاص رفت چرا مردي خارجه نام را به‌جاي او كشت؟ آيا عمرو براي وي ناشناس بود و نتوانست او را تشخيص دهد؟ چرا آن شب عمرو به مسجد نيامد؟ آيا كسي او را از توطئه آگاه كرده بود؟
آنچه به نظر درست‌تر مي‌آيد اين است كه ريشه اين توطئه را بايد نخست در كوفه، سپس در دمشق جست‌وجو كرد. چنانكه نوشته شد معاويه مي‌دانست تا علي زنده است دستيابي به خلافت براي او ممكن نيست. اشعث پسر قيس نيز چنانكه اشاره شد با علي(ع) يكدل نبود. ابن ابي‌الدنيا كه در سال ۲۸۱ هجري قمري در گذشته و نوشته او پيش از طبري و يعقوبي است، در كتاب مقتل الامام اميرالمؤمنين علي ابن‌ابي‌طالب به اسناد خود از عبدالغفار پسر قاسم انصاري چنين آورده است:
«از بسياري شنيدم ابن ملجم شب را نزد اشعث بود و چون سحرگاه شد، بدو گفت صبح آشكار شد».(۱) اگر آن سه نفر با يكديگر چنان قراري گذاشته بودند، چرا بايد پسر ملجم با اشعث شب را در مسجد به‌ سر برد و با او گفت‌وگو كند؟ آيا مي‌توان پذيرفت آنكه مي‌خواهد مخفيانه علي را بكشد، راز خود را با ديگري (آن هم با اشعث) در ميان نهد؟
بلاذري در كتاب انساب‌الاشراف آورده است:
گفته‌اند پسر ملجم شب را نزد اشعث‌بن قيس بود و با وي آهسته سخن مي‌گفت تا آنكه اشعث او را گفت:
ـ «برخيز كه بامداد تو را شناساند».(۲) حجربن عدي چون گفته او را شنيد، گفت:
ـ «اي يك چشم او را كشتي».(۳)
نيز نوشته‌اند، بامداد آن روز كه پسر ملجم، علي را ضربت زد، اشعث پسر خود را به خانه علي فرستاد و گفت بنگر در چه حالي است. او رفت و بازگشت و گفت چشم‌هايش به سرش فرو رفته. اشعث گفت:
ـ «به خدا چشمان كسي است كه آسيب به مغز او رسيده».(۴)
من نمي‌خواهم همانند تاريخ‌نويسان معاصر اباضي، شيخ سليمان يوسف‌بن داود، بگويم خوارج ياران علي بودند و در كشتن او شركت نداشتند و قبيله بني‌مراد كه ابن ملجم از آنان بود در شمار خوارج نيست و داستان پسر ملجم و آن دو نفر ديگر ساخته قصه‌پردازان معاويه است تا حقيقت را بر مردم نهان سازند.
بر چند جاي كتاب او، هم در حضور وي در الجزيره خرده گرفتم و هم در نامه بدو نوشتم، اما اگر كسي بگويد توطئه شهادت علي(ع) چنانكه بر زبان‌ها افتاده است نيست، گفته‌اش را چندان دور از حقيقت نمي‌دانم. باز هم مي‌گويم جاي اين احتمال هست كه به اصطلاح اگر سر اين نخ را بگيريم و پيش برويم، به اشعث در كوفه و از آنجا به دمشق برسيم. پيش از اين نوشتيم اشعث با علي دل خوشي نداشت، چون علي(ع) دست او را از حكومت بر مردم كنده باز داشته بود، نيز در منبر وي را منافق پسر كافر خواند. شهرستاني در ملل و نحل مي‌نويسد: «اشعث از همه آنان كه بر علي شوريدند سخت‌تر بود و از دين برون‌ رفته‌تر».(۵)
چگونگي ضربت خوردن آن حضرت هم در نوشته تاريخ‌نويسان پيشين يكسان نيست. درحالي كه طبري و ابن‌سعد و ديگران نوشته‌اند: «چون از سايباني كه به مسجد مي‌رسد، بيرون شد، ابن ملجم او را ضربت زد»، يعقوبي كه تاريخ او پيش از اينان نوشته شده مي‌گويد: «پسر ملجم از سوراخي كه در ديوار مسجد بود، شمشير بر سر او زد»، اما نوشته ابن اعثم كه هم‌عصر طبري است، با نوشته آنان مخالف است و با آنچه ميان شيعيان مشهور است مطابق است. وي چنين مي‌نويسد:
«پسر ملجم شمشير خود را برداشت و به مسجد آمد و ميان خفتگان افتاد. علي(ع) اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار مي‌كرد، سپس به محراب رفت و ايستاد و نماز را آغاز كرد، به ركوع و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن‌ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جاي ضربتي كه عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گريخت و علي در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند اميرمؤمنان كشته شد».(۶) بلاذري به روايت خود از حسن بن بزيع آورد: «چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت: فُزْتُ وَ رَبّ الْكَعْبَة و آخرين سخن او اين آيه بود: وَ مَنْ يَعْمَلْ مثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ».(۷)
روايت‌هاي شيعي و برخي از روايت‌هاي اهل سنت نيز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.
امام را از مسجد به خانه بردند. ديري نگذشت كه قاتل را دستگير كرده و نزد او آوردند. بدو فرمود:
ـ «پسر ملجمي؟»
ـ «آري!»
ـ «حسن او را اسير كن و استوار ببند! اگر مُردم او را نزد من بفرست تا در پيشگاه خدا با او خصمي كنم و اگر زنده ماندم يا مي‌بخشم يا قصاص مي‌كنم».
ابن‌سعد نوشته است فرمود:
«بدو خوراك نيكو دهيد و در جاي نرمش بيارمانيد.» و هم او نوشته است روزي كه علي مردم را براي بيعت مي‌خواند ابن ملجم دو بار براي بيعت آمد و علي او را راند، سپس فرمود از پيغمبر شنيدم او ريش مرا از خون سرم رنگين خواهد كرد. امام در آخرين لحظه‌هاي زندگي فرزندان خود را خواست و به آنها چنين وصيت كرد:
«شما را سفارش مي‌كنم به ترسيدن از خدا و اينكه دنيا را مخواهيد هرچند دنيا پي شما آيد و دريغ مخوريد بر چيزي از آن كه به دستتان نيايد و حق را بگوييد و براي پاداش [آن جهان] كار كنيد و با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار، و شما و همه فرزندانم و كسانم و آن را كه نامه من بدو رسد سفارش مي‌كنم به ترس از خدا و آراستن كارها و آشتي با يكديگر، كه من از جدّ شما(ص) شنيدم، مي‌گفت: آشتي دادن ميان مردم بهتر است از نماز و روزه ساليان». خدا را، خدا ‌را در‌باره يتيمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سير مداريد و نزد خود ضايعشان مگذاريد.
خدا را، خدا را. همسايگان را بپاييد كه سفارش شده پيامبر شمايند، پيوسته در باره آنان سفارش مي‌فرمود چندان‌كه گمان برديم براي آنان ارثي معين خواهد كرد.
خدا را، خدا را، در باره قرآن، مبادا ديگري بر شما پيشي گيرد در رفتار به حكم آن.
خدا را، خدا را، در‌باره نماز كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان! آن را خالي مگذاريد، چندان‌كه در اين جهان ماندگاريد كه اگر [حرمت] آن را نگاه نداريد به عذاب خدا گرفتاريد.
خدا را، خدا را، در‌باره جهاد در راه خدا به ما‌ل‌هاتان و به جان‌هاتان و زبان‌هاتان، بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن. مبادا از هم روي بگردانيد و پيوند هم را بگسلانيد.
امر به معروف و نهي از منكر را وامگذاريد تا بدترين شما حكمراني شما را بر دست گيرند، آنگاه دعا كنيد و از شما نپذيرند. پسران عبدالمطلب! نبينم در خون مسلمانان فرو رفته‌ايد و دست‌ها را بدان آلوده‌ايد و گوييد اميرمؤمنان را كشته‌اند. بدانيد جز كشنده من نبايد كسي به خون من كشته شود. بنگريد! اگر من از اين ضربت او مردم، او را تنها يك ضربت بزنيد و دست و پا و ديگر اندام او را مبريد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم مي‌فرمود: «بپرهيزيد از بريدن اندام مرده هر چند سگ ديوانه باشد».(۸)
اندك‌اندك آرزوي او تحقق مي‌يافت و بدانچه مي‌خواست نزديك مي‌شد. او از ديرباز، خواهان شهادت بود و مي‌گفت:
«خدايا! بهتر از اينان را نصيب من دار و بدتر از مرا بر اينان بگمار!»
علي(ع) به لقاي حق رسيد و عدالت، نگاهبان امين و برپا دارنده مجاهد خود را از دست داد و بي‌ياور ماند. ستمبارگان از هر سو دست به حريم آن گشودند و به اندازه توان خود اندك‌اندك از آن ربودند، چندان‌كه چيزي از آن بر جاي نماند. آنگاه ستم را بر جايش نشاندند و همچنان جاي خود را مي‌دارد تا خدا كي خواهد كه زمين پر از عدل گردد.
علي(ع) چنانكه خود مي‌خواست به آرزويش رسيد. به جوار خدا رفت و از رنج دشمنان دوست‌نما رست و در جوار حق آرميد. معاويه نيز آنچه مي‌خواست به دست آورد. عراق در كام وي قرار گرفت. بايد چندي بر آن دندان بفشارد، سپس هضم كند و به درون درآرد، اما او بدين بس نكرد. گويي از خيال علي در دل دوستانش مي‌ترسيد. بايد اين خيال را بزدايد، يا اثر قداست آن را محو كند. مزدوراني خامه به مزد فراهم آورد و به آنان گفت چندان‌كه مي‌توانيد در مدح عثمان و قدح علي حديث بسازيد و ميان مردم پخش كنيد و آنان چنان كردند و با حديث‌هاي دروغين دل‌هاي نامطمئن را از علي برگرداندند.
اگر كسي پس از گذشت بيش از ۱۳ قرن، در گفت‌وگوي روزمره مردم دمشق نيك دقيق شود، اثر آن تبليغ‌هاي دشمنانه را كه به صورت مثل باقي مانده خواهد شنيد.
در يكي از كتاب‌هاي خود(۹) نوشته‌ام، عبدالله‌بن علي بن عبدالله عباس گروهي از مشايخ شام را نزد سفاح فرستاد و نوشت اينان از خردمندان و دانايان اين سرزمينند و همه سوگند مي‌خورند:‌ ما نمي‌دانستيم رسول‌الله(ص) جز بني‌اميه خويشاوندي داشته است كه از او ميراث برند، تا آنكه شما امير شديد. اگر اين داستان را كه غرس‌النعمة در كتاب خود آورده، جزو لطيفه‌ها به حساب بياوريم، در تاريخ كساني را مي‌بينيم كه بر اثر تبليغ‌هاي مزدوران معاويه در آغاز از اميرالمؤمنين علي(ع) شناخت درستي نداشته‌اند، با او دشمني مي‌كرده‌اند، اما سرانجام چون از فضيلت‌هاي او آگاه شدند از دوستان او شده‌اند.
در شرح زندگاني ياقوت حموي مي‌خوانيم او از دشمنان علي(ع) بود، اما تقدير او را به مرو كشاند، در آنجا از كتابخانه آن سرزمين بهره مي‌گيرد و به فضيلت‌هاي علي(ع) آشنا مي‌شود و به جايي مي‌رسد كه مي‌نويسد:
«خيرهاي او بسيار و فضيلت‌هاي او آشكار است. اگر بخواهيم همه آن را فراهم سازيم و از گزيده‌ آن كتابي پردازيم از اين مجموعه معجم‌الادباء بيشتر خواهد شد.»
آري چراغي را كه خدا برافروخت با دم سرد اين و آن خاموش نگردد و هر روز فروغ آن افزون‌تر شود. با گذشت زمان دوستي علي در دل‌ها راه مي‌يابد و بانگ ولايت او شبانه‌روز گوش شيعيان و دلبستگان وي را در بامداد و پيشين و شامگاه نوازش مي‌دهد. ‌
پي‌نوشت‌:
(۱) سيره ابن‌هشام، جلد ۴، ص ۳۶.
(۲) فضح الصبح فلاناً. او را آشكار كرد.
(۳)انساب‌الاشراف، ص ۴۹۳.
(۴)مقتل ‌الامام اميرالمؤمنين، ص ۳۷؛ طبقات، ابن‌سعد، ج ۳، ص ۳۷.
(۵)الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۷۰.
(۶)تاريخ ابن اعثم، ج ۴، ص ۱۳۹ـ۱۴۰.
(۷)انساب الاشراف، ص ۴۹۹.
(۸)نامه ۴۷.
(۹)زندگاني امام علي‌بن‌الحسين، ص ۶۵.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار