
رضا فرخي | اينجا ميعادگاه شهادت در راه وطن است. بوي باكريها و همتها در سراسر اين خاك پيچيده، انگار همين ديروز بود كه چمران پاي دراين خاك گذاشت. انگار همين ديروز بود كه زمزمه دعاي كميل بچههاي لشكر 27 محمد رسول الله دراين خطه از خاك ايران كه گويي همه خاك ايران بود طنين انداز شد.آنهايي كه نوروز امسال را به اينجا يعني شلمچه آمدند، به خوبي ميدانند كه اگر كسي جايي براي آرامش و دگرگوني و انقلاب دروني آن هم درآغاز سال ميخواهد بهترين جا همينجاست. جايي كه خيلي از جوانان اين مرز بوم سالها پيش با انقلاب در قلبهاي خود راه را بر دشمن كركس صفت بستند تا ما جوانان امروز با آسايش كامل و با خيال راحت به سفرهاي نوروزي برويم.جواناني كه امسال شلمچه و فكه و طلاييه و هويزه را براي مسافرت كه نه، بلكه براي خودسازي! انتخاب كردند ميدانند كه اين فلات قاره عشق بوي آسماني بودن ميدهد، انگار كه درهمين آغاز سال آمدهاي به اينجا تا درمقابل «من» بودن خاكي شوي، كاري كه سالهاي دفاع مقدس جوانان اين مرز و بوم با انجامش آسماني شدند.كاروانهاي راهيان نور كه امسال هم مانند سالهاي پيش راهي فلات قاره عشق شدند، بهترين تجربه براي جواناني است كه ميخواهند به معناي واقعي دو هفته از تمام تعلقات خود دل بكنند؛ چرا كه اينجا تنها تفكر است وتعمق در رفتار يكساله خودمان.اينجا بوي غربت آشنايي را ميدهد كه از سالها پيش همچنان در فضا باقي مانده است.كمي كه استشمام ميكنم بوي عطر شهادت را با تمام وجودم حس ميكنم، شايد شما تعجب كنيد كه چطور اينجا هنوز همان حال و هوا را دارد، اما اگر به اين فكر كنيم كه دفاع جوانهايي اين مملكت تنها در راه حق بود، مي فهميم كه حق هميشه ماندني است حتي پس از گذشت 20 وچند سال!
حسرتي به وسعت دنيا!اينجا فضاي حسرت به خاطر نبودن دوستان جوان من و تو كه سالها پيش از معراج شلمچه كوچ كردند و پريدند موج ميزند.حسرتي كه بغضهاي شيشهاي را در چشمهايم جاري ميكند.اما نميدانم چرا هر چه گريه ميكنم باز هم بغضم شكسته نميشود!وقتي كه با پاي پياده و بدون كفش روي خاكهاي شلمچه قدم ميگذارم حسي به من دست ميدهد كه انگار تمام غرورم را به اوج ميرساند، غرور ايراني بودن، غرور جوان ايراني بودن، غرور هموطن بودن با بهنام محمدي و حسين فهميده، غرور هم وطن بودن با خرازيها و....همين طور كه قدم ميزدم و جلوتر ميرفتم محسن يكي از دوستانم را ديدم كه سر بر سجده گذاشته بود، بالاي سرش ايستادم او هم پس از چند دقيقه سر از سجده بلند كرد و با صداي آرام گفت:رضا اگر من وتو آن زمان جاي اين جوانان بوديم چه ميكرديم؟نمي دانستم در مقابل اين سؤالش چه جوابي بدهم، اما يكباره گويي كه دست خودم نبود جواب دادم: محسن درست است كه آنها جواناني بودن به قامت اسطوره، اما خون ما جوانان ايراني يكي است، غيرت ما هميشه در دنيا مثال زدني است. محسن با سرش اين را تأييد كرد و گفت خيلي شهامت ميخواهد كه در سن 22 سالگي كه پر از آرزوهاي بزرگ هستي، معبر مين را با اندختن بدنت روي آن باز كني!اين را كه گفت حال عجيبي پيدا كردم.انگار ديگر در حال خود نبودم.از او فاصله گرفتم و به اين سمت آمدم كه ديدم مردي جا افتاده كه گويي حدود 40 تا 45 سال داشت روي زمين نشسته با آرامش دعاي ندبه ميخواند، خودم را يك گزارشگر جوان معرفي كردم و از او خواستم كه خود را معرفي كند، البته ابتدا قبول نكرد اما با اصرارهايم به من گفت كه يكي از مسئولان كاروان است و هشت سال است كه هر سال عيد در قالب كاروان راهيان نور جوانان را به اينجا ميآوريم، او همچنين درباره خودش گفت:«من خودم سالها دراين منطقه جنگيدهام »حتي گفت:«همين جايي كه ميبيني من نشستهام ودعاي ندبه ميخوانم جايي است كه دوستم حسين به شهادت رسيد»به اينجا كه رسيد بغض گلويش را گرفت!گويي كه دلش براي دوست قديمي اش تنگ شده بود، شايد حسرت ميخورد كه چرا حسين رفت و او مانده!كمي كه حالش بهتر شد از او پرسيدم:«چرا هشت سال پشت سرهم جوانان را به اين مناطق ميآوريد؟» او گفت: «جوانان ما بايد بدانند كه سالها پيش در اين قطعه از خاك ايران چه اتفاقي افتاده است، بايد بدانند كه رستمها و سهرابها و كاوهها اينجا خوابيدهاند.»
گمناماني كه ايران را نامدار كردهاند!اما دركنار تمام اينها، بچههاي گروههاي تفحص هنوز هم حتي درعيد نوروز به دنبال گمناماني ميگردند كه آوازه شان تاريخ ايران را نامدار كرده است.رزمندگاني كه خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس بودهاند، امروز به دنبال دوستان قديمي ميگردند كه خانوادههاي زيادي منتظرشان هستند. دوستاني كه روزگاري پا به پاي هم براي دفاع از اين سرزمين جنگيدند.دركنار تمام اين چيزها هواي جنوب هم كه ديگردراين ايام جاي خودش را دارد.نسيم خنكي كه نويد گرماي سخت جنوب را ميدهد امسال هم گونههاي ما را نوازش ميداد، اما يك چيز را به يادم آورد.آن هم اينكه بچهها سالها پيش درگرما و سرما و در بهار و تابستان جنگيدند.آن سوي دشت دوستان را ميبينم كه دور يك ضدهوايي جمع شده اند، جلو رفتم ديدم احمد يكي از دوستان ديگرم پشت ضد هوايي نشسته بود احمد تا مرا ديد از پشت ضد هوايي بلند شد گفت بيا بنشين امتحانش كن، من پشت توپ ضدهوايي نشستم و پا درپدال گذاشتم و شروع كرد به چرخيدن دراين حين به آسمان نگاه ميكردم، نور خورشيد اجازه نميداد چيزي را به خوبي ببينم اما يك لحظه به اين فكر كردم كه بچههاي جنگ كه مسئول اين قسمت بودهاند چگونه هنگام حمله هواپيماي دشمن تا دندان مسلح با ضدهوايي سعي ميكردند هواپيما را بزنند.باور كنيد خيلي سخت بود، وقتي پشت دستگاه قرار گرفتم به لحظه شيريجه زدن هواپيما روي ضد هوايي فكر كردم كمي ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود وآن لحظه فقط به اين ميانديشيدم كه چه انسانهايي شجاعي دراين خاك قدم ميگذاشتند.كم كم هوا تاريك شد مسئول كاروان گفت كه بايد شب را در پادگان دوكوهه انديمشك بگذرانيم.بچهها به يكباره هورا كشيدند؛ چرا كه همه ميخواستيم پادگان دوكوهه را بينيم.اتوبوس به راه افتاد و به نزديكي 20 كيلومتري انديمشك يعني همان پادگان دوكوهه رسيد.نمي دانم چرا، اما دوكوهه حقيقتاً همان فضايي را داشت كه از پيش برايمان تعريف كرده بودند، حس آرامشي كه در دو كوهه بود گويي ناشي از حضور روح بچههايي بود كه سالها را در اينجا گذرانده بودند.آن شب كلي تو سر وكله هم زديم و همه به ياد زمان جنگ و جشنهاي بچههاي جنگ جشن پتو به پاكرديم.فرداي آن روز قرار شد كه به دهلاويه و يادمان شهيد چمران كه دراين شهر واقع شده برويم.صبح زود راه افتاديم و به آنجا رسيديم، در آنجا خيلي به همه بچهها خوش گذشت. مجسمه بزرگ شهيد چمران به حالت ايستاده كه درحياط اين يادمان نصب شده بود، گويي يك چيز را فرياد ميزد و آن هم اينكه جوانان وطن هميشه براي دفاع از وطن زندهاند.
وداعي تلخ و با شكوهاما همه اينها گذشت تا به روز آخر و لحظه وداع رسيديم، لحظه تلخ وداع آنقدر سخت بود كه گويي داشتيم از جانمان دل ميكنديم. وطني به وسعت همه ايران، انگار كه خداحافظي از اينجا مثل فراموش كردن خود بود، به هر صورت عيد امسال يكي از بهترينهاي عيدهاي تمام عمرمن و دوستان همسفر بود.