فریدون حاجیپور . مهدیگیوهکی | جریان اصلاحات در طول دوران حاکمیت خود با فراز و فرودهای زیادی روبهرو بوده است. کسانی که تا مدتها به عنوان جریان چپ رادیکال درون جبهه انقلاب تعریف میشدند، در فرآیند دگردیسی خود بسیاری از هنجارها و باورها را به مسلخ تندرویها خود بردند و نهایتاً یک پروژه براندازی را رقم زدند. در این میان اما مهرههایی درون جبهه اصلاحات وجود دارند که پرداختن به شخصیت، رفتار و عملکرد آنان میتواند به مثابه یک شاخص، سیر جریان اصلاًح طلبی را از آغاز تا فرود روشن نماید. در این زمینه با علیرضا حاج حسینی یکی از کارشناسان سیاسی به گفتوگو نشستیم و با او در مورد اکبر گنجی، مظهر روشن و شاخص جریان اصلاح طلبی سخن گفتیم. او دراین گفتوگو از مدیریت اکبر گنجی توسط باند مهدیهاشمی معدوم سخن گفت. این کارشناس سیاسی در ادامه همچنین دایره بحث را بازتر کرده و به برنامههای اصلاح طلبان در کنفرانس برلین و قتلهای زنجیرهای نیز اشارههای قابل توجهی کرد. وی در این باره گفت: اکبر گنجی برای جریان اصلاًحات تنها نقش یک بلندگو را ایفا میکرد هرچند خیلی دوست داشت وی را به عنوان یک نیروی فکری بپذیرند.برخی افراد وابسته به جریان چپ و اصلاحات در طول زمان دچار دگردیسیهای فراوانی شدند که بعداً منتهی به جریان فتنه شد؛ یکی از این اشخاص اکبر گنجی است که دارای سابقه مذهبی هم بوده است، به نظر شما حضور این افراد در جریان اصلاحات بر اساس گزینشها و سابقه برخی دگردیسیهای فکری بوده یا مرور زمان آنها را به انحطاط کشانده است؟من معتقدم نمیتوان همه افراد را با یک نسخه بررسی کرد و مشکل آنان را تشخیص داد. به بیان دیگر افراد را باید در جایگاه خودشان و برحسب سوابق زندگی و سیاسی خانوادگیشان مورد بررسی قرار داد و بعد نتیجه گیری کرد که آیا این فرد از ابتدا منحرف بوده، انتخاب شده یا به تدریج رفتارهایی را از خودش بروز داده که دلخواه دشمنان بوده است.
حالا با این تعریف، شما شخصیت اکبر گنجی را چگونه ارزیابی کنید؟اکبر گنجی شخصیت خاصی دارد. به سوابق او وقتی که از سپاه بیرون میآید نگاه میکنیم میبینیم، اکبر آدم پرخاشگر و تندی بوده است. اجازه بدهید در این زمینه نکتهای را بگویم. بعد از آن قضیهای که سال 61 در منطقه 10 تهران بعد از عملیات مقدماتی والفجر اتفاق افتاد، یک سلسله مخالفتهایی شد. بعضی از نیروها انتقاداتی به فرمانده سپاه کردند که شما چرا این عملیات را انجام دادید که منجر به کشته شدن بچهها شد. جریان انحرافی مهدیهاشمی هم سوار این موج شد وآن را تبدیل کرد به اعتراض علیه فرمانده سپاه. خب زمان جنگ بود و یک تنش جدیدی در این برهه اتفاق افتاد، در منطقه 10 که سپاه تهران بود همه جمع شدند تا آقای محسن رضایی صحبت کند. در این میان وقتی برخی اعتراضها زیاد شد یک نفر کفشی به سمت آقای محسن رضایی پرتاب نمود که ماجرا را تند کرد. شما فکر میکنید که این فرد چه کسی بود؟
شما بگویید؟این فرد اکبر گنجی بود.
چرا گنجی اینکار را کرد، فقط به دلیل روحیه تندش بود؟همه اش این نبود. به سوابق که نگاه کنیم میبینیم که وقتی از مهدیهاشمی معدوم در بازجوییها درباره اکبر گنجی سؤال میشود، درست همین تحلیل را میکند و میگوید که اکبر آدم تندی است و کافی است او را تحریک کنید تا برود و فریاد بکشد و حتی میگوید که در ماجرای منطقه 10 نیز ما او را تحریک کردیم. اکبر گنجی خودش هم بعداً در صحبتهایش گفت که عصبانی شدم و کفشم را به سمت محسن رضایی پرتاب کردم.
شما در این زمینه از مدیریت گنجی توسط مهدیهاشمی خبر دادید، اما به هرحال این تندخویی وی دلایل جدیای میتواند داشته باشد. یعنی میخواهم بگویم شما تحلیل روانشناختی این تندی را چه میدانید؟آیا خانواده، محل، سوابق زندگی او شناخت بیشتری از این دلیل به دست ما نمیدهد؟من حالا نگاه عمیقی به این مسئله ندارم که از گنجی از بچگی در چه خانوادهای و در چه شرایطی بوده. آن چیزی که بعد از انقلاب و در سپاه از او دیده شد، همین تندی بوده است. میخواهم بگویم بعضی از آدمها از لحاظ شخصیتی تندخو هستند و برخی افراد اصولاً طبعشان آرام است. بیایید اصلاً از یک زاویه دیگر نگاه کنیم. آدمهایی که معمولا عروسک گردان هستند تحلیل روانشناختی خوبی از آدمها دارند. مثلاً همین مهدیهاشمی. او در درجه بالایی آدم شناس بود و بهترین ارزیابیها را درباره شخصیت آدمها میکرد. در آن مقطع اوایل انقلاب هم اکبر گنجی شخصیتی بود که به سپاه آمده بود. بچه نازیآباد بود و تندیهای زیادی هم داشت. او در این مقطع مورد مدیریت مهدیهاشمی قرار میگیرد. مهدیهاشمی هم به این موضوع اعتراف میکرد و میگفت که ما از او علیه فرماندهی سپاه استفاده کرده و موج اعتراض بچههای سپاه و بسیج تهران برای آن عملیات مقدماتی را علیه فرماندهی هدایت کردیم. البته میدانید که وقتی حضرت امام فرمان دادند که محسن رضایی باید بماند، وقتی بچه حزب اللهیها نظر امام را فهمیدند از درون خرد شدند و ناراحت شدند از اینکه چرا حرفی زدند که امام نظرش چیز دیگری بوده است و بعد هم رفتند جبهه و شهید هم شدند مثل شهید رستگار که معترض بودند اما جبهه هم رفتند و شهید شدند.
با این تعریف میخواهید بگویید که درست است که اکبر گنجی معترض بود، اما در حقیقت به لحاظ دیدگاهی در تقابل با این بچههایی بود که شهید شدند؟من معتقدم اکبر گنجی در طیفی بود که مرتبط با آدمها و عناصر فعال مهدیهاشمی بود.
خب، گنجی چطور با این افراد ارتباط گرفت؟آنها با گنجی ارتباط گرفتند و اکبر را شناسایی کردند.
دقیقاً چه کسانی؟بعضی از آن افراد، نامشان را هنوز هم نمیتوان مطرح کرد ولی آن چیزی که هست مثلا محسن میردامادی آدمی بود که در این قضایا مطرح بود. میردامادی مسئول امور بین الملل سپاه بود و با مهدیهاشمی ارتباط داشت. شما اگر مرکزیت حزب مشارکت را نگاه کنید، میبینید بیشتر از نصف اعضای مرکزیت مشارکت در زمان تأسیس، بچههای چپ سپاه بودند. آن موقع این افراد در حلقه نظام و سپاه قرار میگرفتند و اینقدر جدا نشده بودند. اصلاً اگر قدری عمیق تر شویم این جریان به مجاهدین انقلاب بازمیگردد وقتی که آنها به دو طیف چپ و راست تقسیم شدند. برخلاف آن چیزی که امام (ره) دستور دادند که یا کار نظامی کنید یا کار سیاسی اغلب آنها ظاهراً از سازمان مجاهدین استعفا دادند اما باطنا همان فعالیتهای سیاسی را داشتند و در سپاه ادامه فعالیت دادند.
این جریان چطور کارهای خود را پیش میبرد؟اینها تحت پوشش جلسات، سخنرانی و هیئتها و. . . ارتباطات سازمانی خود را حفظ میکردند و به طور سیستماتیک اهدافشان را جلو میبردند.
گنجی کجای این ماجرا بود؟اکبر گنجی هم به نظرم در همین جریانات جذب اینها شده بود. حالا میدانست یا نمیدانست من هنوز داوری نمیکنم، ولی اینکه آنها اکبر گنجی را میشناختند و میخواستند به عنوان بلندگو از او استفاده کنند و اینکه مهدیهاشمی دنبال وی بود را میدانم.
خب، گنجی بعد از این مرحله چه کرد و اصولاً چه شد که از سپاه خارج شد؟تحولات آن موقع را که بررسی کنیم و جلوتر برویم، میبینیم که طیف چپ در ایامی که جناح راست قدرت بیشتری پیدا میکند دچار یکسری سرخوردگیهایی شد. به خصوص زمانی که احساس میکردند که ممکن است آنها در برخی نهادهای مهم جابهجا شوند. آنها در این میان یک خط جالبی را دنبال کردند. این جریان بعضی از آدمهای خود را به خارج از کشور فرستاد تا کادرهایشان ورزیده تر شوند.
در حقیقت میخواهید بگویید که این یک طراحی بوده است؟وقتی خوب نگاه کنیم میبینیم بله، تحرکات فراگیر آنان کاملاً هدفمند بوده است. آنها در این طراحی خود چند هدف و انگیزه عمده داشتند. اول اینکه آنها جلوی چشم نبودند و کنار رفته بودند. دوم اینکه وقتی به خارج از کشور رفتند، اغلب به دنبال تحصیلات دانشگاهی رفته و به تقویت کادرهای خود پرداختند وسوم اینکه در خارج از کشور به دنبال فضایی بودند تا با آموزههای غربی آشنا شوند.
فکر کنم این حرفهای شما مربوط به همان زمانهایی است که بعدها نشریات دوم خرداد از آن به عنوان دوره «بازگشت به خویشتن» نام بردند. بله،دقیقاً.
خب، این بازگشت به خویشتن واقعا چه بود آیا واقعا به یک استحاله رسیده بودند؟این ماجرا، ماجرایی سازمانی بود. میخواهم در این زمینه یک مقدار توضیح بیشتری بدهم. اگر یادتان باشد، زمانی ما یک بحثی داشتیم درباره مفاسد اقتصادی که در دهه 70 اوج پیدا کرد و اوایل دهه 80 مقام معظم رهبری فرمان مبارزه با مفاسد اقتصادی را صادر کردند. در این 10 سال در خیلی از موضوعات میدیدیم که آدمهایی با استفاده از امکانات مختلف رفتند به خارج از کشور وبعد با پوششهای مختلف آمدند گلوگاههای مهم اقتصادی کشور را شناسایی کردند و نشستند در آنجا. ما در بررسیهایی که داشتیم، میدیدیم که آن شخص، آدم مهدیهاشمی است جاهای مختلف این مسئله را پیگیری کردیم دیدیم بله، این آدمها از طیف مهدیهاشمی و طیف چپ هستند. در واقع میدیدیم که یک نخ تسبیح از همه این مهرهها رد میشد که همه را به هم متصل میکرد. ارتباطات پنهانی قوی با هم داشتند که همه، بچههای چپ تند بودند. تحلیل اول ما این بود که اینها از لحاظ سیاسی سرخورده شده اند. بالاخره مهدیهاشمی اعدام شده بود و جناح چپیها تضعیف شده بودند و اینها را از مناصب مهم برداشته بودند. بنابراین آنها گفتند که ما از این به بعد دنبال دنیای سیاست نمیرویم و از این به بعد دنبال کار خودمان میرویم. تحلیل اولیه ما این بود.
خب، برگردیم به مسئله اصلی. بعد از تحلیل اولیه تان بعدها به چه نتیجهای رسیدید؟همانطور که گفتم در مقطع دهه 70 اغلب افرادی که به خارج رفتند و بعدها برگشتند در مناصب اقتصادی، مفاسدی را مرتکب شدند، که بیشترشان از طیف چپ بودند. اما بعد از آن تحلیل اول وقتی که بیشتر دقت کردیم، دیدیم آنها کاملاً هدفمند به خارج از کشور رفته و بعد از بازگشت هم ماهرانه تر از گذشته روی کانونها و گلوگاههای مهم نشسته اند. گلوگاههایی که ما در دهه 80 از همان کانونها ضربه خوردیم. مثلاً صنایع خودرو، کشاورزی، مس و ساختمان سازی و کشتیرانی و مخابرات. از این پروندههای کلان اقتصادی هر کدام را که پیگیری کنیم متوجه میشویم که در مفاسد اقتصادی گرایشهای سیاسی هم دخیل بوده است. نکتهای هم که حضرت آقا در تحلیل مفاسد اقتصادی فرمودند یعنی کسانی که پول را میخواهند برای قدرت و قدرت را میخواهند برای پول. بنابراین ما میفهمیم که آنان چرا به آن سمت رفتند چراکه از نگاه آنان پول یعنی قدرت و قدرت یعنی پول. وقتی آنها به خارج از کشور میروند در فضایی قرار میگیرند که از نظر استحاله در فضای خوبی قرار گرفته اند و خیلی میتوانند تأثیرگذار باشند. خود فرد ممکن است نداند این موضوع را.
اکبر گنجی در این میان چه میشود در پازل آنها او کجا قرار میگرفت؟اکبر گنجی رفت ترکیه. حالا چه کسی او را در سالهای دهه 70 میفرستد به ترکیه؛همین آقای خاتمی است. آقای خاتمی وقتی در دولت آقایهاشمی وزیر ارشاد میشود، یکسری آدمها را انتخاب میکند و به خارج از کشور میفرستد از جمله اکبر گنجی. آنها میروند آنجا که هم تحصیلات دانشگاهی داشته باشند وهم کم کم تبدیل به مهرههای کلیدی شوند و در واقع بعدها که شعار شایسته سالاری میدادند بتوانند این افراد را جذب کنند. دوم اینکه سفرهای خارج از کشور دلار هم به همراه دارد یعنی معمولاً از لحاظ مالی وضعشان خوب میشد و پوششهای خوبی از آنان میشد. نکته سوم آنکه آنها در معرض تماس با خارجیها قرار میگرفتند و آن وقت آدمهای مختلف میتوانستند با پوششهای مختلف به این افراد نزدیک شوند.
من اینجا یک سؤال دارم. وقتی بعضی از اینها به خارج ازکشور رفتند آیا به سیستمهای غربی هم وصل شدند؟مثلاً اکبر گنجی که چهار سال در ترکیه بود، آیا به سیستمی وصل شده بود؟در رابطه با اکبر گنجی یک خبری بود که البته تأیید نشد ولی ما همان موقع شنیدیم که یک نفر امریکایی در ترکیه با وی ملاقات میکرده است. اما از آن جالب تر این بود که هیچکس به این موضوع نپرداخته است که خبرنگار تایمز در ترکیه با اکبر گنجی ارتباط گرفته بود و این ارتباط را عمق داده بود و حتی موقعی هم که ایران آمد این ارتباط ادامه داشت.
این ارتباط آیا به این دلیل بود که گنجی امکان تأثیرگذاری در داخل را داشته یا به دلایل دیگر بود؟اکبر هیچگاه عنصر فکری نبوده و نیست. از او فقط برای غائله آفرینی استفاده میکردند؛ سوابقش هم این را نشان میدهد. اما باید بگویم خودش به شدت دوست داشته و دارد که عنصر فکری شود.
اگر موافق باشید یک مقدار قضایا را بیشتر با هم بازکنیم. اکبر گنجی در مدتی که فعال بود - در همان ایام وزارت ارشاد را میگویم و در دورانی که به خارج از کشور نرفته بود- با چه کسانی ارتباط داشت و چه فعالیتهای سیاسی را دنبال میکرد؟در سالهای 61 و 62 او به کسانی مرتبط شد که به کلاسهای حبیب الله پیمان میرفتند و با« امتی»ها بودند. یعنی آن موقع که بچهها درگیر جنگ بودند آن موقع آنها داشتند روی بحث ولایت فقیه و چگونگی زدن پایههای فکری نظریه ولایت فقیه کار میکردند.
افراد در این جلسات چه کسانی بودند؟محسن آرمین، علیرضا حقیقی، بورقانی و خیلی از افرادی که الان نامشان در خاطرم نیست. سعید حجاریان هم بود. یک نکتهای را بگویم که جالب است. قبل از دوم خرداد یکی از خبرنگاران انگلیسی برای تهیه گزارش و فیلمی به ایران آمد و با این عنوان که من میخواهم واقعیات ایران را نشان دهم گزارشی را تهیه کرد و رفت با سپاهیها صحبت کرد. این خبرنگار به مسجد قلهک رفت و با بسیجیها صحبت کرد و رفت به خانههایشان و بعد صحنهای را نشان داد که تحلیلش این بود که اینها همه سربازان نظام جمهوری اسلامی هستند و تنها حامیان نظام کسانی هستند که هزینهای را در نظام پرداخت کرده وهزینه آنان نیز یا در انقلاب یا در دوران جنگ بوده است.اما حلقه آخر فیلم یک کلاسی را نشان میدهد که حبیب الله پیمان نشسته و عدهای دور او هستند. او در این بخش به ظرافت با اشاره به حضورنیروهای انقلابی میگوید که اما یک جلسات پنهانی در جاهایی از تهران برگزار میشود که به زودی صدای آنها شنیده خواهد شد. خیلی برای من جالب بود که چرا این خبرنگارحبیب الله پیمان را انتخاب کرد؛ چون افرادی مثل پیمان اصلاً مشی عملیاتی نداشتند.
آیا گنجی شخصاً به کلاسهای پیمان میرفت و اصولاً استحاله او از این مقطع شروع شد؟نه، اکبر گنجی کلاسهای پیمان را شرکت نمیکرد. او در تیمی بود که افراد آن به کلاسهای پیمان میرفتند. به عبارت دیگر به نوعی یک سازماندهی در حال شکل گیری بود که این افراد را کنار هم قرار میداد؛ به طوری که بچههای چپ سپاه را دور خود جمع میکرد، برخی از ملی مذهبیها را هم آوردند. اگر کمی دقت کنیم ثمره این کارها را حتی در بعد از دوم خرداد هم میبینیم؛همین حزب مشارکت. حزب مشارکت دقیقا فرزند سازمان مجاهدین انقلاب است. عناصر جوانی که مدیریت شده و وارد بازی شدند. مدلی که پیش از این نهضت آزادی در خصوص مجاهدین خلق انجام داد و بعدا خودش نشست کنار و گفت که شما مبارزه کنید و خودش مدیریت میکرد. مشارکت هم اینگونه به یک تیم عملیاتی تبدیل شد.
به بحث استحاله اکبر گنجی اشاره نکردید؟گنجی اولا یکسری دیدگاههای انحرافی یا چپگرایانه در ذهن داشت، دوم اینکه اکبر آدم تندخویی بود. اصلاً بعد از انقلاب هر برخورد تندی که میشد از طرف بچههای چپ بود. مثلا در برابر بدحجابی یا مخالفین انقلاب و هر کسی که رفتار تند ریاکارانه نداشت میگفتند تو محافظه کار هستی. تو سازشکاری. مثلاً در بحث کتاب، ممیزی را افرادی مثل آرمین راه انداختند. ممنوعیت پوشیدن لباسهای آستین کوتاه در ادارات را افرادی مثل میرحسین موسوی راه انداختند. اکبر گنجی وقتی در فضای خارج قرار میگیرد بخشی از باورهایش در آنجا دچار تغییر میشود و زمانی هم که به ایران بازمیگردد در فضای رسانهای که اصلاًح طلبان به راه انداختند به فعالیت مشغول شده و به شدت جلو میرود. جولان گنجی در فضای رسانهای آن زمان به حدی شد که حتی فردی مثل سعید حجاریان هم دچار اشتباه شده و خود را در ویترین قرار داد. حجاریان وقتی که دید افراد سطح پایینی مثل اکبر گنجی در حال پیشروی هستند و مقاله میدهند و در افکار عمومی مطرح شدهاند او هم وارد عرصه ویترین میشود. حجاریان دراین مقطع در حقیقت قربانی نفس خودش شد و به عنوان ایدئولوگ سیاسی آن طیف برای آنکه از قافله عقب نماند خودش را لو داد. در حالی که اگر آدمی سیاس بود، پشت صحنه میماند و مدیریت میکرد.
چه شد که اکبر گنجی وارد رسانه شد؟یکی از عواملی که اکبر را رسانهای کرد همسر او بود. خانمش یک آدم رسانهای بود و خیلی فعال هم بود. اکبر گنجی که در زندگی خودش خیلی دنبال برجسته شدن و آوانگارد شدن بود یک کتابخانهای را راه انداخت و کتابها را خیلی ریز میخواند که یک حاشیهای بر آن بنویسد و در واقع دوست داشت از حالت بلندگو بودن به لایه فکری نفوذ پیدا کند و تبدیل به ایدئولوگ شود. اما این فقط در حد یک ژست و خودنمایی بود. همه میدانستند که اکبر بوق و بلندگو است و صدای اصلی از جای دیگری وارد میشود.
اینجا که دیگر مهدیهاشمی نبود پس این جریان از کجا اداره میشد؟اگرچه مهدیهاشمی اعدام شد اما او در تمام کشور تشکیلات سیاسی داشت. اساسنامهای داشتند که در آن میگفتند ما از انحراف انقلاب اسلامی جلوگیری میکنیم ولو اگر لازم باشد رهبران انقلاب را هم حذف کنیم تا انقلاب منحرف نشود!
این صحبت خیلی شبیه صحبتهای میرحسین در شرایط فعلی نیست؟بله، چون همه از یک آبشخور حرف میزنند.
اگر موافق باشید یک مقدار جلوتر برویم. اکبر گنجی در یک مقطعی به بحثهای قتلهای زنجیرهای پرداخت؟نظرتان در این خصوص چیست؟قتلهای زنجیرهای یک سناریوی از پیش نوشته شده بود. آنچه که در این جریان محرز و مستند است آن است که سردمداران دوم خردادی این کار را اجرا کردند. این مسئله بر اساس کدهای فراوان و رفتارهای آنان، اثبات شده است. من این مسئله را کمی برای شما باز میکنم. ببینید در کشورهایی که انقلابهای رنگی در آن اتفاق میافتد، ستون اصلی سازمانهای امنیتی آن کشورها بوده است در حقیقت رکن اساسی همه انقلابهای رنگی از درون سازمانهای امنیتی آن کشورها اداره شده است. آنها قبل از ماجرای قتلهای زنجیرهای چند حرکت قابل توجه انجام دادند. اول اینکه به اپوزیسیون داخلی و خارجی گفتند که اگر از سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی سراغ شما آمدند، پس نزنید و ابراز علاقه و همکاری کنید. این موضوع را از سرویسهای خارجی هم به آنها گفته بودند. توجیه شان هم این بود که: 1. شما بیایید دشمنتان را بشناسید 2. سعی کنید روی آنها تأثیر بگذارید 3. از موضع امنیتی استفاده کنید. یعنی سفر به خارج از کشور را برای خودتان راحت کنید.این در حالی بود که در همین زمان عدهای از درون وزارت اطلاعات گفتند که ما چرا باید با این افراد مقابله کنیم، برویم و با آنها ارتباط بگیریم. همزمانی این موضوع نشان داد که خط از یکجا آمده است. این موضوع البته در زمان دولتهاشمی اتفاق افتاد. یعنی از اوایل دهه 70. اینها سالها کار شده و سلسله مراتبی جلو آمد. به تدریج افرادی که در نهادهای امنیتی و با گرایشات چپی بودند یا از لحاظ بنیاد فکری استحکام لازم را نداشتند، تحت تأثیر قرار گرفتند. بنابراین در تحلیل کارشناسی آنان اینطور متصور شد که فضا باز شود و بگذاریم فعالیت کنند. این البته حداقل آن بود و در برخی از موارد حتی خودشان جذب آنها میشدند. جالب است اگر بازجویی سال 69 عزت الله سحابی را بخوانید، کاملا میتوان دید که بازجو تحت تأثیر سحابی قرار گرفته است و ماجرا برعکس پیش میرود. بنابراین آنها از همان سالها سعی کردند افرادی را که در نهادهای امنیتی هستند جذب کنند و تحت تأثیر قرار دهند یا حداقل آنان را خنثی کنند. اما کم کم وضع برای آنها بهتر شد و دولت را در دست گرفتند و وزارت اطلاعات هم که فقط یک وزارتخانه بود. بنابراین آنهایی را که توانستند جذب کردند و آنهایی را که نتوانستند نیاز به یک خانه تکانی اساسی داشتند. بهترین خانه تکانی هم قتلهای زنجیرهای بود. آمدند در قتلهای زنجیرهای دو سه عنصری را که کاملا بی خطر بودند، خط دادند که بزنند.بعد هم خاتمی مرتباً در سخنرانیها میگفت که چرا خشونت مگر فقط شما هستید که انقلاب را به پیروزی رساندید و مگر این انقلاب فقط برای شماست. یعنی دو گروه در جامعه شکل گرفت؛ یکی حزب اللهی پشت ولایت فقیه و دیگری دولت. اکبر گنجی هم در این میان مدام به صورت یک بلندگو مسائلی را مطرح کرد. اما این ماجرا فقط برای این بود که یک خانه تکانی در وزارت اطلاعات انجام دهند و حزب اللهیها را خشن نشان دهند. استاد این کار هم سعید حجاریان بود که درس این کار را خوانده بود و تدریس میکرد و خودش هم واژه سازی میکرد. تجربه واترگیت هم این را برای امریکاییها اثبات کرده بود. با یک هوچی گری یک خانه تکانی اساسی کردند و رقیب را از نهادهای امنیتی خارج کردند. اما پروژه قتلهای زنجیرهای که در راستای براندازی بود به هم ریخت.
سناریوی آنها در قتلهای زنجیرهای چگونه خراب شد؟خب در قتل اولیای دم باید بیایند شکایت کنند، اما جالب است که هیچ کدام از خانوادههای جان باختگان شکایت نکردند و حتی فکر نمیکنم که تا الان هم شکایت کرده باشند. اما چون جرم جنبه عمومی داشت دادستان کل کشور به عنوان مدعی العموم این موضوع را پیگیری کرد. یک تیم تخصصی در این زمینه تشکیل داد، اما هنوز یک ماه از این ماجرا نگذشته بود که یک خبر منتشر شد که پرونده قتلهای زنجیرهای به دادسرای نظامی ارسال شد. یعنی آن کمیته دادستانی کل کشور به این نتیجه رسیده بود که رسیدگی به این موضوع در صلاحیت دادسرای نظامی است. در این زمان آقای خاتمی و جریان اصلاحات که در همه جا میگفتند مگر فقط شما جبهه رفته اید و هی القا میکردند که این کارها کار بسیجیها، سپاهیها و حزب اللهیهاست، در این زمان گفتند که وقتی این موضوع به دادسرای نظامی ارجاع شده یعنی آنکه حتما این کار سپاهیها بوده است. اما کار خراب شد و هی به دنبال این بودند که این کار کدام بسیجی و سپاهی است که گفته شد این کار خود وزارت اطلاعات است. گفتند در وزارت اطلاعات، این وزارتخانه که زیرنظر دولت است. گفتند کار آقای موسوی (کاظمی)است. آقای روح الله حسینیان که خودش نماینده دادستان در وزارت بود همه افراد را میشناخت. گفت اینکه چپی است، اینکه در انتخابات به خاطر اینکه علناً از خاتمی حمایت کرد او را از مدیر کلی استان فارس کنار گذاشتند. یک دفعه موج پیچید و آمدند و گفتند خودتان میکشید و میاندازید گردن حزب اللهیها. ماجرا که افشا شد و معلوم شد که همه چپ بودند دیدند که سناریو خراب شد. برای اینکه سناریو را اصلاح کنند پای سعید امامی را کشیدند وسط و انتقام تاریخی خود را از او گرفتند. چون او یکی از افراد وزارت اطلاعات بود که در برابر این افراد میایستاد. آنها با این کارمیخواستند در حقیقت پرونده را انحراف بکشند. هی مدام گفتند که این معاون امنیتی وقت وزارت اطلاعات بود. در حالی که هیچ ارتباطی در این میان نبود و او در آن زمان پست خاصی نداشت. ولی به هر حال او را گرفتند و به زندان انداختند و یکسری بازجوهای تند چپ را هم که کاملاً مخالف بودند و قصد و غرض داشتند مسئول تحقیق کردند. بعد در بازجوییها هم هر انگی را که توانستند به او زدند و گفتند که در سال فلان در اسرائیل بوده و با امریکا ارتباط داشته و بعد هم گفتند که این آدم بسیار نزدیک به نظام بوده است و با ائمه جمعه و مراجع در ارتباط بوده است. اما برنامه آنان لو رفته بود که در این میان یکدفعه آقای رازینی هم ترور شد. عنصری که این کار را کرد، ادعا میکرد که نائب امام زمان است. او گفت که تشکیلات گفته اند که الان اولویت با آقای رازینی است و مانع ظهور اصلی ایشان هستند. وقتی عوامل ترور آقای رازینی دستگیر شدند پروژه محرمی هم که مدام آن را در بوق میگفتند اتفاق نیفتاد. اکبر در اینجا باز نقش بلندگو بودن را اجرا میکند. یکی از کاتالیزورهایی که در سیر براندازی نیاز است، عوامل تسریع کننده یا تشدید کننده سیر براندازی است، کشته دادن، خونریزی و اینها هزینههای سنگینی است که باعث میشود براندازی جهش پیدا کند. مثلاً در جریان 18 تیر میگویند که باید کشته دهیم. حالا در اینجاست که به دنبال افرادی میگردند که فضا را شلوغ کنند و برای آنها کسی بهتر از اکبر گنجی نیست.حتی خودشان هم معتقد بودند که اکبر بهترین قربانی در این میان میتواند باشد. مثل گوسفندی که آن را چاق میکنند و بعد هم قربانی. گنجی مدام مقالههای تند مینوشت و اطرافیانش هم میگفتند که اکبر تو دیگه کی هستی و تو تا حالا کجا بودی و اکبر تو بهترینی.اکبر هم پروار میشد تا در دستور اصلی کار قرار گیرد و به قربانگاه برود و کسی بلایی به سر او بیاورد و حتی اگر کسی بلایی به سر او نیاورد خودشان بر سرش بلایی بیاورند. اما دست تقدیر طور دیگری رقم خورد. در آن مقطع جریان برانداز نیاز به یک کاتالیزور داشت و نیاز به یک ترور داشت و از ترور سعید حجاریان هم خوب استفاده کردند. آن موقع جریان برانداز کم کم به اینجا داشت میرسید که خب سعید حجاریان ترور شد و زمینگیر شد. آنها با یک چالشی مواجه شدند که ایدئولوگ آنها زمین خورده است و اصلاًح طلبان که میگفتند ما لیدر جریان براندازی هستیم، وقتی پرچمدارشان زمین خورد، خودشان هم زمین خوردند.اینجا نقش نهضت آزادیها و ملی مذهبیها پررنگ تر شد. گفتند که ما باید نقش تاریخی خود را ایفا کنیم. در جریان کنفرانس برلین هم که عزت الله سحابی سخنرانی کرد و در واقع توپ در زمین این افراد افتاده بود و اینجاست که میتوان نقش ترور حجاریان را در این قضایا پیدا کرد. اما از این ماجرا که بگذریم میرسیم به اکبر گنجی که در این قضایا به زندان افتاده بود و قاضی پرونده او هم کسی بود که گنجی را میشناخت و یکبار دیگر او را محکوم کرد و عزمش را برای حکم نهایی درباره اکبر جزم کرده بود. خب اینها خیلی ناراحت بودند و قاضی هم همه آنها را احضار و بازداشت میکرد و بعد هم موضوع را کشاند به دولت و جمیله کدیور و آصفی و این افراد را آورد که شما هماهنگ بودید یا نه. از این طرف آنها میگفتند که ما با وزارت خارجه هماهنگ بودیم و آنها هم میگفتند که ما هماهنگ نبودیم و با وزارت خارجه هماهنگ نبودند.
حالا واقعاً برای رفتن به کنفرانس برلین هماهنگ بودند یا نه؟همه آنها هماهنگ بودند منتها نمیخواستند گاف بدهند. حالا یک نکته جالب بود که چرا شماها رفتید و چرا شما انتخاب شدید؟ اصلاً کنفرانس برلین برای چه بود. ته این ماجرا این بود که کنفرانس برلین قرار بود بین اپوزیسیون داخل کشور و اپوزیسیون خارجی مسیر هماهنگی را ایجاد کند. چون یکی از اصول براندازی، تشکیل جبهه براندازی است. بنابراین همه آدمهایی که در ماجرای کنفرانس برلین به خارج از کشور رفتند دستچین شده بودند همه نماینده طیفهایی بودند، عزت الله سحابی نماینده ملی مذهبیها، اکبر گنجی به عنوان نماینده مشارکتیها، علی افشاری از تحکیم وحدت، شهلا لاهیجی از طرف فمینیستها و مهرانگیز کار و اشکوری هم هر کدام از طرف طیفهای مختلف به عنوان نماینده قشری رفته بودند.همه اینها کسانی بودند که از روش پارلمانتاریستی برای براندازی استفاده کرده بودند. همه کسانی بودند که در داخل کشور مبارزه غیر مسلحانه کرده بودند. اما اپوزیسیون خارج از کشور عمدتاً وارد فاز نظامی شده بودند، حالا دوم خرداد پیش آمده بود و اینها وارد کار شده بودند ولی قدرت لازم را برای براندازی نداشتند. طراحان خارجی هم گفته بودند که شما با اپوزیسیون خارجی باید همگرایی پیدا کنید. بنابراین در کنفرانس برلین، منافقین و چریکهای فدایی خلق و همه اینها هم حضور داشتند ولی بدون تابلو آمده بودند. ولی در مکالماتی که داشتند معلوم بود که آنها وابسته به کجاها هستند. مثلاً دختری هنگام سخنرانی عزت الله سحابی بلند شد و گفت که شما وقتی در برابر رژیم سکوت کرده بودید، رفقای ما در اوین شکنجه میشدند. عزت الله سحابی گفت قبول ولی آن موقع که رفقای شما در زندان شکنجه میشدند کسی صدایش در نمیآمد، ولی با روشی که ما امروز کار میکنیم اگر به کسی تو بگویند همه میریزند در خیابان. بنابراین روش ما موفقیت آمیزتر بود. حالا از داخل کشور چه کسی این هماهنگیها را کرده بود که بروند؟ آقای علیرضا نامور حقیقی. یکی دو مورد دیگر هم کنفرانسهایی که یکی در قبرس و یکی هم در پاریس برگزار شد که علیرضا حقیقی نامور هماهنگ کرد که در ماجرای پرونده عباس عبدی دستگیر شد و بعداً به کانادا رفت.
محکومیت اکبر گنجی به طور دقیق از چه جهت بود؟یکی ارتباطش با خبرنگار تایمز بود که مشخص بود دو سال قبل از محکومیتش با او در ارتباط بوده است. دوم این بود که جایزههایی که آنها دریافت میکردند جایزههایی بود که سرویس اطلاعاتی خارجی تحت عنوان جایزه به آنها میداد. اعلامیه منتظری بود که در آن ایام تند بود و نت آن اعلامیه در خانه اکبر گنجی پیدا شد در سال 78 اعلامیه منتظری دست نوشته آن به خط اکبر گنجی بود. اکبر گنجی را توهینی که به حضرت امام(ره) کرد، زمین زد. او اصلاً به کنفرانس نرسید. در مصاحبه ای با خبرنگار اشپیگل در هتل گفت که امام(ره) به موزه تاریخ پیوسته است و بعد از آن مریض شد و آن مریضی در آن ماند. در زندان هم سرفههایش ادامه پیداکرد. شنیدم که اکبر در زندان یکجاهایی نرم شده بود اما از بیرون و غربیها میخواستند که او تا آخر ادامه دهد. حتی از آن طرف هم میخواستند که او در زندان و بازداشتگاه زده شود. حال اکبر شد به عنوان یک نماد و خارجیها هم تبلیغ این را میکردند. در حالی که زندان برای آنان یک باغ بود و هر وقت که میدیدی آنها را در حیاط زندان با زن و بچههایش در حال قدم زدن بود. کلاً به نظر من زندان به نفع اکبر گنجی شد و ضریب ایمنی او را بالا برد. او قرار بود کشته شود که زندان او را از مرگ نجات داد.
چه شد که اکبر گنجی کم کم به عرصه انکار برخی از اصول اسلامی رسید؟به خاطر اینکه اکبر آدم فکری نبود وقتی یک چیزی را میپذیرفت مجبور بود عین دومینو ادامه آن را هم بپذیرد. بنابراین وقتی رفت امریکا چندتا از این حرفها که زد دیگر مجبور بود که عین دومینو بقیه مهرههای فکری را هم بریزد. اما آنجا چون دیگر به عنوان مقابله کننده ای در برابر او نیست، اصلاً حرفهایش خریداری ندارد و فقط گاهی اوقات برای پر کردن برنامههای رسانهای از او استفاده میشود. اما خیلی جالب است که همین آدم چند وقت پیش موضوع تقلب را نفی کرد چون که آدم فکری نیست به تناقض هم میافتد.
ارتباط اکبر گنجی با حلقه کیان و سروش و این افراد این گروه چگونه بود؟جمع بندی خود من این است که هر جریان سیاسی اجتماعی احتیاج به یک اساسنامه یا مرامنامه فکری نیاز دارد اینها هم در موضوعات فکری و جریان سکولاریستی تابع سروش هستند. حالا سروش آمده مقدمات فکری اینها را درست کرده و در جایگاه خودش نشسته و تولید مانیفست میکند. یک عده هم اصطلاحاً مجتهد هستند و مفتیهای اینها هستند. مثلاً زنجانی، منتظری و بجنوردی و صانعی را دارند و مجمع مدرسین و این افراد مفتیهایی هستند که تولید فتوا میکنند در این جریانات. ولی سروش مانیفست فکری و اعتقادی آنان را تولید میکنند. مثلاً محسن کدیور از اول با این ساختار رشد کرد و پایان نامه اش را بررسی مبانی ولایت فقیه قرار داد که ریشه ولایت فقیه را بزند و نسخه پایان نامه او را همهشان داشتند. بنابراین وقتی گفته میشد که برخلاف ادعای آنان شیخ انصاری و مرحوم نایینی ولایت فقیه را قبول داشتند، آنها برعکس آن را میگفتند زیرا پایان نامه کدیور را خوانده بودند. حلقه کیان یک تیم اجرایی بودند برای اجرای عملیات صحنه در کاربرد مطبوعات. در این موضوعات هم خیلی کار کرده بودند که ظرفیت رسانه را شناسایی کنند. گاهی دو روزنامه علیه هم ایجاد میکردند که معروف شد به رنگین نامهها. اما چون ابزار رسانهای مثل صدا و سیما را نداشتند مردم را میکشاندند به دکههای روزنامه فروشی و هنر رسانهای را اجرا میکردند تا پیام خود را برسانند. اما گنجی در تمام این قضایا به عنوان بلندگو بود.