
شاهد توحیدی | انقلاب اسلامی ایران به همت بزرگمردان و بزرگ زنانی به پیروزی رسید كه اغلب آنان حتی از مطرح شدن نامشان هم پرهیز دارند و از آن بیمناكند كه شرح آن سالهای پررنج، از اجرشان بكاهد و خاطرات آن روزهای سراسر رنج، اما شكوهمند را به شائبه ریا بیالاید. خواهران جزایری هم كه غیر از مبارزه با رژیم ستمشاهی، تاج افتخار خواهر شهید بودن را نیز بر تارك دارند، از این ویژگی مبرا نیستند و گفتوگو با آنان بهسختی میسر میشود و گفتوگو با آنان مشحون از لحظات باشكوه مقاومت زنان بزرگ این دیار است كه بیهیچ چشمداشتی همچنان این پرچم را بر دوش میكشند و از اینكه در این حركت شكوهمند سهم داشتهاند بر خود میبالند.
شرایط و جو خانوادگی شما از لحاظ فرهنگی و سیاسی چگونه بود؟معصومه جزایری: جو كلی خانوادهمان فرهنگی بود و پدرم روزنامه صبح و عصر و همیشه روزنامه كیهان و برای ما هم كیهان بچهها میخریدند. زمانی كه نوجوان بودم، در قضیه سیاهكل، در خانه ما اطلاعیهای انداخته بودند كه گفته شده بود به هركس كه اینها را معرفی كند جایزه میدهند. با توجه به این اطلاعیه و آن شرایط من دائماً از خدا میخواستم این افراد پیدا شوند و بتوانم آنها را بهطریقی پنهان كنم تا دستگیر نشوند. در آن دوران رادیوهای «میهنپرستان» و «روحانیت مبارز» را كه از عراق پخش میشد، گوش میكردیم. به نظر من رادیوی «روحانیت مبارز» بهصورت علمی به مبنا و ریشه مسائل میپرداخت، از اینرو تأثیرات آن در طولانیمدت آشكار میشد، درحالی كه رادیوی «میهنپرستان» بیشتر افراد را برای مبارزه تهییج و تحریك میكرد، چون این رادیو دفاعیات، پیغامها و اعلامیهها را میخواند و وضعیت زندانیان را شرح میداد. مطالبی را كه از رادیوهای مذكور میشنیدم تا این حد بر من اثر داشت كه خاطرم هست، وقتی رادیو «میهنپرستان» ماجرای فرار اشرف دهقانی را اعلام كرد، با توجه به عوالم نوجوانی و تصاویری كه در فیلمها دیده بودم، چون پنجره اتاقم مشرف به پشت بام همسایه بود، شب تا صبح پنجره را باز میگذاشتم تا اگر آنها از پشتبام فرار میكنند، وقتی ببینند پنجرهای باز است، به خانه ما بیایند و پناه بگیرند. در دوران دبیرستان بعضی از دبیرهایمان خصوصاً دبیر ادبیاتمان، آقای رازبان از نظر فكری ما را همراهی و راهنمایی میكردند. ایشان با صحبتهایشان به مطالبی اشاره میكردند كه كسانی كه علاقمند به این بحثها بودند متوجه آنها میشدند، ضمن این صحبتها كتابهایی را هم معرفی میكردند. در واقع با ورود این دبیر به دبیرستان جو مدرسه كاملاً تغییر كرد. در آن روزها به توصیه ایشان و خرید آن كتابها توسط پدرم توانستم برخی از كتابهارا بخوانم. ما گروهی مذهبی بودیم كه حجابمان را رعایت میكردیم و همین باعث ایجاد دردسرهایی برایمان شد كه بعداً خواهم گفت. زهرا جزایری: ما سه برادر داشتیم و چهار خواهر هستیم، دو برادر از من بزرگترند و یكی كوچكتر از من كه ایشان شهید شده است. یادم هست گاهی اوقات كه سر و صدا میكردیم، مادرم به شوخی میگفت «خدایا! كی میرسد كه هر كدامتان یك جایی باشید و 7، 8 ماهی از سر و صدای شما راحت شوم؟!» در شرایطی این وضعیت پیش آمد؛ من و خواهرم دستگیر شده بودیم، كوچكترین خواهرم هنوز در خانه بود و خواهر دیگرم به سوئد و برادر بزرگم برای ادامه تحصیل به امریكا رفته بود و برادر دیگرم كه پزشك بود، برای سمیناری سه ماه به رامسر دعوت شد و آنجا بود. به اینترتیب دعای مادرم مستجاب شد! خانواده ما یك خانواده مذهبی و فرهنگی بود و مادرم با توجه به زمان خود زن بامعلوماتی بود و پدرم هم شخصیتی روحانی و عرفانی داشت. روشتربیتی پدر و مادرم و جوی كه در خانواده ایجاد كرده بودند، طوری بود كه از 15، 16 سالگی متوجه این نكته شدم كه اسلامم نباید شناسنامهای باشد، بلكه باید خودم دنبال شناخت دینم بروم و با آنچه كه بدان میرسم حجابم را كامل كنم و به آن مقید باشم. به ایندلیل وقتی وارد مدرسه شدم هر حرفی خصوصاً خرافه را نمیپذیرفتم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم فضای خانوادگی ما در مقایسه با محلی كه در آن زندگی میكردیم مناسب و خوب بود. تازه وارد كلاس اول ابتدایی شده بودم كه برادرم سال اول دانشگاه بود.وقتی به خانه میآمد راجع به اتفاقاتی كه در دانشگاه میافتاد و شلوغی دانشگاه صحبت میكرد و به اینترتیب خانه ما جو سیاسی داشت و ما در جریان اخبار قرار میگرفتیم، اما به ما توصیه كرده بودند این حرفها را بیرون از خانه و هر جایی نزنیم، مثلاً ما امام خمینی(ره) را بهعنوان یك مرجع تقلید كه تبعید شده بودند، میشناختیم. برادرم از كسانی بود كه احضار شده بود و در ساواك پرونده داشت.جو سیاسی منزل ما تا حدی بود كه میتوانستیم اغلب كتابهای ممنوع آن زمان را كه خواندنشان دل و جرئت میخواست، بخوانیم. همانطور كه خواهرم اشاره كرد ما با هر زحمت و سختیای كه بود، رادیوهای برونمرزی را گوش میدادیم تا در جریان مسائل روز باشیم. در این میان وقتی مادرم راجع به شكنجهها و جسارتهایی كه به زندانیان خصوصاً زنان در زندان میشد، میشنید، بهشدت نگران میشد، چون خواه ناخواه دخترانش هم قدم در این راه گذاشته بودند. از دوران تحصیل و فعالیتهایی كه در آن ایام داشتید بگویید.معصومه جزایری: گروه ما چند بار حركتها و اعتصابهایی كرده بود كه همین باعث شد با ما برخورد و ما را از همدیگر جدا كنند، گویا قرار بود ما را به آن مدرسه راه ندهند، اما به احترام پدرم كه فرهنگی بود و تعهدی كه پدر و مادر چند تا از دوستانم داده بودند، بنا شد ما را دوباره ثبتنام كنند، ولی در یك كلاس نباشیم تا مبادا دوباره آن جمع را راه بیندازیم. در همان دوران دبیرستان، یعنی سالهای 48، 49 در گروهی كه در مدرسه داشتیم عدهای بودند كه خواهر و برادرهایشان دانشجو و دانشگاهی بودند. اینها هم با دوستان صمیمیشان جلسههایی را تشكیل میدادند و با ورود به این جلسات كمكم با مبارزه آشنا شدیم. در دوران دبیرستانم اعلامیهها و دفاعیات و نوشتههایی به دستمان میرسید كه بین خودمان دست به دست میگشت، بهعنوان مثال قرار میگذاشتیم تا فلان ساعت دست من باشد، بعد سر آن ساعت یك نفر میآمد و از من میگرفت و همینطور تا ساعت مشخص دیگری دست كس دیگری بود. در این میان اعلامیه دستنویسی كه در آن خبر از كشته شدن شعبان بیمخ بود، به دست ما رسید. قرار شد هركداممان ده نسخه از آن را بنویسیم و صبح زود به مدرسه برویم و آنها را از در پشتی مدرسه در پاركینگ بریزیم و بعد بیاییم و جمعشان كنیم و در هر جامیزی یك نسخه بگذاریم. بیشتر فعالیتهایم در دوران دبیرستان به این صورت بود.زهرا جزایری: قبل از هرچیز لازم میدانم نكتهای را بگویم؛ جو بهقدری بسته و دچار خفقان بود كه هر كس كمترین كاری علیه دستگاه حكومتی و دولتی میكرد، بهعنوان یك مبارز و قهرمان درمیآمد، طوریكه بعدها كه افراد و خطوط فكریشان مشخص شد، معلوم شد عدهای در این میان افكار التقاطی داشتند. در چنین جو بسته و خفقانآوری وارد فضای مبارزات سیاسی شدیم و با گروههای مختلف در این عرصه آشنا شدیم. در ابتدای امر بیشتر كارهای پراكنده میكردیم، مثلاً وقتی برادر كوچكترم رضا، اعلامیهها و امثالهم را میآورد و آنها فقط به دستمان میرسید، اما اواخر، یعنی سالهای 56، 57 وقتی اعلامیههای تكثیرشده توسط برادرم آورده میشد، نمیپرسیدیم آنها را از كجا آورده است، چون یكی از اصلهای كار مبارزاتی مخفیكاری است، بلكه آنها را توزیع میكردیم.یكی دیگر از كارهای ما این بود كه جزوه اصول مخفیكاری را بهصورت دستنویس مینوشتیم و با كاربن كپی میكردیم و بین كسانی كه تازه وارد این عرصه میشدند توزیع میكردیم تا متوجه شوند چه كار كنند كه احتمال دستگیر شدنشان كمتر شود. آن موقع كه ما چنین فعالیتهایی میكردیم خواهرم ازدواج كرده بود و با شوهرش عضو گروهی بودند.معصومه جزایری: یادم هست روبه روی خیابان باغ سپهسالار در خیابان جمهوری، یكی از شعبههای انتشارات امیركبیر قرار داشت. شنیده بودم بین اینها آدمهای خوبی هستند كه كتابهای ممنوع را به سایرین میدهند تا بخوانند، روی این حساب یكی دو بار به یكی از این كتابفروشیها رفتم و اسم چند تا كتاب را كه چندان مهم هم نبودند بردم.یكی از این كتابها «بیداری آفریقا» بود. فروشنده از من خواست جای دیگری اسمی از این كتاب نبرم، چون ممنوع است. با وجود این چند كتاب ممنوع دیگر را برایم آورد، ضمنترسی كه از ساواكیها داشتم چندان جرئت نمیكردم بروم و از او كتاب بگیرم. وقتی سوم دوران دبیرستانم تمام شد و دیپلم گرفتم، ارتباطم با گروه مذهبیای كه در دبیرستان بودیم، به جز دو نفر قطع شد. خواهر یكی از این دو نفر در جمعی بود كه با مسعود احمدزاده در ارتباط بودند، گهگاه هم او را برای صحبت به جمعشان دعوت میكردند. پس از دیپلم در كنكور سراسری شركت كردم و در دانشگاهی پذیرفته نشدم، اما درتربیت معلم كودكان استثنایی قبول شدم، فرصت را مناسب دیدم كه با رفتن شهرستانهای دور از تهران بتوانم راحتتر فعالیتهایم را انجام بدهم. با اعلام نتایج متوجه شدم تهران قبول شدم. علتش هم این بود كه رتبههای بالا را برای تهران انتخاب كردند و بهترتیب نمرات داوطلبان دیگر را به شهرهای دور از تهران فرستادند، مثل اینكه رتبه من دوم یا سوم شده بود، دقیقاً خاطرم نیست. با وجود این، تا حدودی توانستم به آنچه میخواستم برسم، چون در همانجایی كه قبول شده بودم با چند نفر دیگر آشنا شده بودم كه اهل شهرستان بودند و مثل من در این زمینه فعالیت میكردند. با آنها گروهی را تشكیل دادیم و به روستاهای زیادی رفتیم و مشكلاتشان را بررسی و از آنها گزارش تهیه میكردیم و در این باره با هم به بحث مینشستیم.بین این افراد شخصی بود كه ضمن نفوذ كلام اطلاعات زیادی هم داشت، بعداً متوجه شدم برادرهایش از چریكهای فدایی بودند و او هم با آنها در ارتباط بود و از آنها كسب اطلاعات میكرد، از اینرو به من گفته شد خود را از این جمع كنار بكشم و من هم كمكم رابطهام را با آنها كم كردم، تا حدی كه تصمیم گرفتم دانشگاه را رها كنم، اما به دانشگاه تعهد 5 ساله داشتم و همین مانع كارم میشد، ولی وقتی متوجه شدم اگر امتحان ندهم خود به خود تعهدی نخواهم داشت، ترك تحصیل كردم. بعد از آن هم ازدواج كردم و همراه شوهرم به شیراز رفتیم. چرا از تهران به شیراز رفتید؟ آیا دلیل خاصی داشت یا دوست نداشتید تهران باشید؟معصومه جزایری: با شهید شاهآبادی یكی دو باری ملاقات كردیم، بعد از این ملاقاتها همسرم گفت: «ایشان صلاح دانستند كه ما تهران نمانیم». برای اینكه ساواك به رفتنمان به شهرستان شك نكند، در خانه یك دعوای صوری راهانداختیم و بعد از آن در اردیبهشت 55 راهی شیراز شدیم. در مدتی كه شیراز بودیم همسرم به تهران رفت و آمد میكرد و هر سری كه به شیراز برمیگشت، نوار سخنرانی و اعلامیه میآورد و ما آن را در شهرستانهای مختلف توزیع میكردیم، ضمن اینكه از طرف شهید شاهآبادی هم محمولههایی به دستمان میرسید و ما آنها را توزیع میكردیم.از نظر فكری و اعتقادی متأثر از چه كسانی بودید؟زهرا جزایری: قبل از هر چیز شرایط سنی و زمانیام را برایتان توصیف میكنم، من در سن 18 سالگی در زندان انفرادی بودم. آن موقع با وجودی كه شكنجه نشدم، اما به هر حال بهعنوان یك دختر جوان از محیط گرم و صمیمی خانواده وارد چنین محیط سرد و خشنی شده بودم. با توجه به اینكه در زندان انفرادی بودم و همصحبتی نداشتم، از اینرو شب و روز خدا را با همه وجودم احساس میكردم. انسان از دوران نوجوانی تصمیم میگیرد در شناخت دین كنكاش كند و بداند وظیفه و تكلیفش بهعنوان یك مسلمان چیست. وقتی نسبت به راهی كه در آن قدم برداشتم مطمئن شدم، یادم هست در مدرسه انشا مینوشتم معلمهایم میگفتند هنوز در عوالم و تخیلاتت هستی و كلهات بوی قورمه سبزی میدهد، اما من به یاد شعار «ان الحیوه عقیده و الجهاد» میافتادم و با خود میگفتم من از آنچه كه به آن رسیدهام و به آن معتقدم دفاع میكنم و وقتی هم به زندان انفرادی رفتم به یاد همین شعار افتادم و خود را برای همه چیز آماده كرده بودم، وقتی دستگیر شدم میدانستم این اول راه است و نخستین آزمایشم در این مسیر همان لحظه دستگیریام بود كه در آنجا آن شعار در وجودم حك شد. انگیزهام برای ادامه این راه عاشورایی بود و با وجود اینكه با توجه به سنم از نظر اطلاعات در این باره چندان قوی نبودم، اما واقعه عاشورا را با همه وجودم احساس و درك میكردم، طوریكه اگر از من میخواستند بر اساس اطلاعاتم حداقل یك صفحه راجع به حضرت زینب(س) بنویسم نمیتوانستم، اما بر اساس احساسم، تأثیری كهاشكهای مادرانمان ریخته بودند و شنیدههایم از روضههایی كه رفته بودم، تأثیری كه آن واقعه بر عقیدهام گذاشته بود، میتوانستم بنویسم. در كمال صداقت میگویم قبل از دستگیری خودم را برای زندان و شكنجه آماده كرده بودم و اصلاً به این فكر نمیكردم كه به این زودیها آزاد شوم و مبارزه برایم حكم تكلیف را داشت و این گفته دكتر شریعتی در عمق جان و باورم نشسته بود كه، «آنها كه رفتند حسینیاند و آنها كه ماندهاند باید كار زینبی كنند، وگرنه یزیدیاند.» برای همین ما هم میگفتیم اگر بنشینیم و كاری نكنیم یزیدی هستیم و نمیخواهیم چنین باشیم. تا این لحظه كه دارم با شما صحبت میكنم در دو مرحله از زندگیام با فكر كردن به حضرت زینب(س) توانستم بر خودم مسلط شوم و آن مشكل و سختی را از سر بگذرانم، یكی وقتی كه به زندان انفرادی رفتم و سختیهایی را كه آن بانوی بزرگوار كشیدند به خاطر آوردم، با خود گفتم پس رواست كه ما هم سختی بكشیم. دوم وقتی بعد از 15 سال جنازه برادر مفقودالاثرمان را آوردند. این برادرم را زمانی كه 16 ساله بود، دستگیر كردند و موهایش را زده و او را مجبور كرده بودند 48 ساعت بایستد. بعد هم به اتاق نموری بدون زیرانداز فرستادند و از همانجا او پادرد گرفت، بعد هم در جزیره مجنون مفقودالاثر شد. انسان در خطر و بیپناهی دنبال ملجأ و پناهگاه است و به همین دلیل در آن شرایط سخت به خدا نزدیكتر بودم و هر لحظه منتظر یك اتفاق هراسانگیز بودم، طوریكه در آن جو خفقان و بسته به تنها چیزی كه فكر نمیكردم آزادی بود و اینكه 9 ماه بعد به دست مردم از آن زندان آزاد خواهیم شد و بیرون میآییم. با توجه به سن و اطلاعات كم مذهبیام، با همان احساس و ایمان عمیق قلبی به امام حسین(ع) و حضرت فاطمهزهرا(س) و صبر آنها میاندیشیدم و همین به من قوت قلب و توان ایستادگی میداد. در حقیقت با یقینی كه بدان رسیده بودم تسلیم محض فرمان حق شده بودم، طوریكه شاید اگر 20 سال در خارج از زندان و در شرایط راحتی و آسایش مطالعه و تحقیق میكردم به یقین و اطمینانی كه در آن شرایط خوفناك بدان دست یافتم نمیرسیدم.معصومه جزایری: با وجود كتابهایی كه مطالعه میكردم، اما از دوران دبیرستان از نظر فكری واقعاً مدیون دكتر شریعتی هستم، طوریكه هنوز هم در جمع معلمها و مربیان تعلیم وتربیت افكار ایشان را مطرح میكنم. نظرم این است زبان ایشان برای نسل جوان بسیار تأثیرگذار بود. متأسفانه قدر شخصیتهایی چون ایشان را نمیدانیم، ولی با وجود این، با گذشت زمان و افزایش آگاهیهای فرهنگی نسل جوان، بر این مشكل فائق میشویم. به نظر من در مورد آقای طالقانی هم چنین كردهایم. ضمن اینكه در دفتر ایشان فعالیت میكردم، عطوفت و مدارای ایشان را از نزدیك میدیدم و میدیدم تا چه حد این منشها بر افراد مؤثر بود. بعد از اعلام تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق در سال 54 كه دست از مبانی اسلامیای كه بدان ادعا میكردند كشیدند و ماركسیست شدند، ما نمیدانستیم چه كار باید بكنیم. در روزنامهها مطالبی مینوشتند كه خرابكارها را كشتهاند و من وقتی به آنها فكر میكردم بسیار متأثر میشدم و گریهام میگرفت. یك بار با مادرم به خیابان ادیبالممالک (شریف واقفی فعلی) رفته بودیم، هنگام غروب دو موتورسوار بهسرعت از كنار ما گذشتند و كمی آنطرفتر صدای تیراندازی شنیدیم و دیدیم جوانی درحالی كه پایش را گرفته است افتاد. همان موقع مادرم بلافاصله چادرشان را روی صورتم كشیدند و مرا به كوچهای بردند. پس از این وقایع سازمانهایی از مجاهدین خلق جدا شدند كه به ایدئولوژی بنیانگذاران اولیه آن سازمان اعتقاد داشتند و مذهبی بودند. تا آنجا كه خاطرم هست، هفت گروه بودند مثل گروه بدر، گروه صف، حدید، امت واحده كه وقتی به شیراز رفتیم به من گفته شد، با وجودیكه نیازی نیست عضو گروه یا سازمانی باشید، اما میتوانید با گروه امت واحده كار كنید.در باره چگونگی دستگیریتان بگویید.زهرا جزایری: در سال 57، به دلیل پخش اعلامیه حضرت امام راجع به مصاحبه ایشان با روزنامه لوموند پاریس دستگیر شدم. تلفن منزل ما توسط ساواك شنود میشد، من هم پشت تلفن قراری گذاشتم و ساواكیها سر قرار مرا دستگیر كردند. آن موقع من قبل از خواهرم دستگیر شدم و به همین دلیل ساواك و خصوصاً منوچهری اصرار داشت، مرا آزاد كند تا بهعنوان طعمه به آدرسها و تلفنها برسد، بنابراین بعد از دستگیری با برادرم تماس گرفتند تا بیاید و مرا ببرد. زمان دستگیری ده نفر همراهم بودند، سر كوچه مرا در ماشین نگه داشتند و به خانه برگشتند تا مدرك جمع كنند. زمان دستگیری همه اعلامیهها را پخش كرده بودیم و در خانه اعلامیهای نبود، اما در منزل نوار سخنرانی و كتابهای دكتر شریعتی بود. آن موقع كتابهای ایشان آزاد بود، ولی آنها علاوه بر آن كتابها قبض ثبت نام كلاس قرآنم را هم بهعنوان مدرك برداشته بودند. زمانی كه آزاد بودم وقتی برای گرفتن نتیجه امتحاناتم بیرون رفتم احساس كردم كسی مرا تعقیب میكند. وقتی خواهرم را در شیراز دستگیر كردند بلافاصله به منزلمان ریختند و مرا هم دستگیر كردند. آن روز من و مادرم میخواستیم ریخت و پاشهایی را كه ساواكیها چند روز قبل در تفتیش خانه كرده بودند، جمع كنیم. وقتی در زدند خواهر 13 سالهام در را باز كرد، آنها با شدت و زور وارد خانه شدند و دست خواهرم را گرفتند و پیچاندند و با اسلحه بالای سرش ایستادند. حدود 10، 12 نفر بودند، ترسشان تا حدی بود كه با وجودیكه من و برادرم محصل بودیم مثل این بود كه خانه تیمی گرفته باشند، گروهی حمله كرده و حتی روی پشتبام همسایهها هم مسلح ایستاده بودند و دائماً داد و فریاد میكردند كه اگر بیرون نیایم تیراندازی میكنند. بالاخره مرا دستگیر كردند.معصومه جزایری: از آمدن ما به شیراز یك سالی میگذشت. در سال 56، سه نفر از كسانی كه با ما كار میكردند برای تحویل یكسری نوار و اعلامیه در بهشت زهرا قرار میگذارند، دو پاسبان به خیال اینكه آنها مواد مخدر جابهجا میكنند به آنها شك كردند و وقتی ساكشان را دیدند دو نفرشان دستگیر شدند، البته 30، 40 روز در زندان بودند و سپس آزاد شدند. از طرفی در تابستان سال 57، متوجه شدیم خواهرم را دستگیر كردند و بعد از یك شبانهروز آزاد كردند، اینجا بود كه دریافتیم هدف از دستگیری او ما بودیم، بههمین دلیل كل خانه را از اعلامیه و نوار تخلیه كردیم. البته دو ماه قبل در سیسمونی فرزندم مقداری اعلامیه قرار دادم و از منزل خارج كردم و با خودم به شیراز آوردم. بعد از دستگیری خواهرم یك روز دیدم ماشین بی.ام.و با رنگ خیلی تندی درحالی كه پشت آن شیشههای مشروب بود و ظاهر دوستانمان با كلاهگیس و تغییر قیافه عجیب شده بود، جلوی منزل ما پارك كرد. آنها به این صورت آمده بودند تا برای ساواك جلب توجه نكنند. در آن جلسه صحبت بر سر این بود كه چه باید كنیم و قرار شد من با لباس منزل از تلفن همگانی زنگ بزنم و از اوضاع خانه خبر بگیرم و ضمناً بعضی قرارها را هم لغو كنم، وقتی داشتم با خواهر كوچكم صحبت میكردم و او داشت به من میگفت زهرا را گرفتند و آزاد كردند، اما دنبال رضا هستند، از بیرون دو لوله مسلسل به داخل باجه آمد. من هم كمی سر و صدا كردم این چه طرز برخورد است، مگر من دزدم و دزد گرفتید؟! بلافاصله یكی از آنها به داخل باجه پرید و با زانویش مرا محكم گرفت تا تكان نخورم. یكی دیگر هم در خیابان فریاد زد مواظب باشید فرار نكند، كل خیابان معلم شیراز تحت كنترل نیروهای ساواك بود. خبر دستگیریام بلافاصله گزارش شد و به ساواك شیراز منتقل شدم. آن زمان من ماههای آخر بارداریام را میگذراندم، در 48 ساعتی كه در ساواك شیراز بودم رئیس ساواك تهدیدم میكرد و از من میخواست جای اسلحه را بگویم. من هم در جواب میگفتم: «با این وضعم من اسلحه میخواهم چی كار؟!» او هم سعی میكرد مرا بترساند و میگفت در تهران بدتر از این با تو برخورد میكنند.زهرا جزایری: از 30 خرداد كه دستگیر شدم تا 5، 6 شهریور در انفرادی و یك ماه هم در اوین بودم. با تمام شدن بازجوییهای اولیه من و خواهرم، چون از صلیب سرخ و حقوق بشر آمده بودند و خواهرم را دیده بودند برای حفظ ظاهر به من اجازه دادند، دو شب كنارش باشم تا اگر موعد زایمان رسید و دردهایش شروع شد خبر بدهم. با توجه به وضعیت جسمی و سنیتان چگونه میتوانستید آن شرایط را تحمل كنید؟معصومه جزایری: روی دیوار سلول شیراز دو جمله بود كه در آرامشم تأثیر گذاشت و كمكم كرد به خودم مسلط شوم، یكی «خواهرم! برادرم! نترس! خدا با ماست» و دیگری هم «الا بذكر الله تطمئن القلوب» و من هم برای اینكه آرام شوم راه میرفتم یا نماز میخواندم. زهرا جزایری: جو داخلی زندان سنگین و خوفناك بود، جو بیرون از زندان هم خفقانآور و بسته بود. ضمن اینكه من از نظر جسمی ضعیف بودم، با وجود این در لحظه دستگیری و در اوقاتی كه در انفرادی بودم بیش از هر زمان دیگر حضور و كمكهای خدا را احساس میكردم و خود را بیش از پیش به او نزدیك میدیدم. اینجا بود كه فهمیدم خدا تا چه حد نسبت با بندگانش مهربان است، اگر بندهاش یك قدم به سمت او پیش رود او 10 قدم جلو میآید. در همان وضعیت متوجه نكتهای شدم كه در چنین شرایط خوفانگیزی زندانیان كمونیست به چه كسی پناه میبرند و خود را آرام میكنند؟ جوّی كه ساواك بیرون از زندان و داخل آن ایجاد كرده بود، طوری بود كه بعضی از مبارزین بهدلیل آنچه كه از وضعیت زندانها با گوش دادن به رادیوهای بیگانه و مطالعه كتابها طلع میشدند دست از مبارزه میكشیدند، مگر عقیده و هدف محكمی داشتند و احساس تكلیف میكردند.معصومه جزایری: بعد از دو شبانهروز در زندان شیراز به تهران منتقل شدم، نخستین فردی كه با آن روبهرو شدم منوچهری بود و قبل از هر چیزی گفت: «فخری خانم! مرا میشناسی؟» از من بازجویی كردند و تعدادی سؤال و اسامی چند نفر را پرسیدند. سپس به سلول انفرادی منتقل شدم، سلولی بسیار كثیف كه كف آن خون خشك شده بود. حتی زیرانداز یا پتویی هم به من ندادند. نگهبان من شخصی به نام سلیمی بود كه آن شب بسیار به من توهین كرد. 26 روز در آنجا ماندم تا اینكه وقت زایمانم فرارسید وقتی اطلاع دادم تا زمانی كه بیایند و مرا به بیمارستان منتقل كنند ساعت 11 شد. خانمی را برای نگهبانیام گذاشته بودند كه دستش با دستبند به دست من بسته شده بود، آن شب حالم بسیار بد بود و دائماً بیهوش میشدم و بههوش میآمدم، طوریكه آن نگهبان فریاد میزد این حالش خیلی بد است دارد میمیرد و ساواكیها میگفتند چه بهتر! دیگر ما گلوله خرجش نمیكنیم خودش میمیرد! 15 مأمور از اتاقم تا در خروجی بیمارستان برای نگهبانی گذاشته بودند، 20 روز در اتاق خیلی گرمی بستری بودم، بهقدری بوی تعفن و نامطبوع میدادم كه خودم از بوی خودم خوابم نمیبرد! بالاخره 6 روز بعد از زایمان اجازه دادند مادرم بیاید و بچه را تحویل بگیرد. زهرا جزایری: آن زمان شكنجه نمیكردند، اما محیط زندان و جو آن را بسیار خوفناك كرده بودند كه همان هول و اضطراب را به جانمان میانداخت. همان اول یك فرنج روی سرمان میانداختند كه مذهبیها همان را روسری میكردند، آنها هم كه میدانستند مذهبیها روی حجابشان مقیدند آن فرنج را بالا میزدند و شروع به تحقیر طرف میكردند مثلاً به من میگفتند: «بالاخره آوردنت؟ فكر كردی با آن همه اعلامیه و كتاب میگذارند آزاد بچرخی؟» و از این حرفها. در شرایط هول و هراس و با وجودیكه شكنجه نشدم، اما با ذرهذره وجودم خدا را احساس كردم و به یقین قلبی رسیدم كه برایم خاطره بسیار شیرینی بود. از خاطرات روزهایی كه در زندان بودید بگویید.معصومه جزایری: فكر كنم 24 ساعت از زایمانم گذشته بود و بین بیهوشی و هوشیاری یا بهتر بگویم مرگ و زندگی بودم كه یك بار احساس كردم سر و صدا شده است، بعداً متوجه شدم كسی با وجود این همه مأمور توانسته بود بیاید و مرا ببیند، وقتی بههوش آمدم منوچهری دائماً به صورتم میزد و میگفت: «فخری او كی بود؟ میشناسیش؟» نگهبان میگفت: «او بیهوش بود، اما من دیدمش.» منوچهری میگفت: «اینها اداست، خودش را به بیهوشی زده». من فكر میكردم آن شخص آمده بود مرا ببرد. بههر حال تا حالا برایم سؤال است كه آن شخص كه بود، تقریباً مشابه همین اتفاق را در كتاب آقای احمد احمد هم خواندم كه میگفت پیرمردی با كیسهای سیب در زندان برای زندانیان سیب میانداخت، هیچكس هم نمیدانست او كه بود! بعد از این قضیه تعداد مأمورین و نگهبانها و كنترلها بیشتر شد. بعد از 20 روز مرا به كمیته مشترك منتقل كردند، از آنجا به اوین بردند و بعد از مدتی دو باره به كمیته مشترك آوردند. زهرا جزایری: بعد از اوین، همه را به جز من و خواهرم و 3، 4 خانم دیگر و 20 نفر از آقایان آزاد كردند. ما را دوباره به كمیته مشترك برگرداندند كه ما به این وضعیت اعتراض كردیم، چون قرار بود به قصر برده شویم. بههر حال همه اینها موجب شد كه ما روز 26 دی یعنی روز فرار شاه اعتصاب غذا كنیم. در این میان شهید شاهآبادی هم دوباره دستگیر و به آنجا آورده شد. به شهید شاهآبادی پیغام دادیم كه چنین كاری كردهایم. ایشان با لباس روحانیت آمد و بعد از كلی دعوا با مأمورین به ما گفت: «اینها لیاقت و ارزش ندارند كه به خودتان آسیب برسانید. غذایتان را بخورید و حرفتان را بزنید.» آنها هم جرئت حرف زدن نداشتند و كاملاً ذلیل شده بودند. از ما شماره تلفن منزلمان را خواست و با خانهمان تماس گرفتند، البته ساواك تلفن را شنود میكرد. از آن طرف مادرم در اوین و قصر دنبال ما بود و نتوانسته بود خبری از ما بگیرد، وقتی صدای ما را شنید، گریهاش گرفت و گفت: «شما آنجا اسیرید من هم اینجا! از بس دنبالتان گشتم و خبری از شما نگرفتم فكر كردم شما را كشتند!» من هم نمیخواستم آنها صدای گریه مادرم را بشنوند به همین دلیل گفتم: «ما اسیر نیستیم آزادهایم!» با این حرفم بازجو هیچ حرفی نزد. دراین میان آقای شاهآبادی هم گفت: «جوانهای ما اینها هستند. با اینها چه كار میخواهید بكنید؟» آن زمان روزهای آخر رژیم بود و بازجوها مثل سابق عمل نمیكردند. تعدادشان هم كمتر شده بود، تازه بیشترشان از ترسشان ریش گذاشته بودند. بهقدری طی حكومت نظامی مردم را دستگیر كرده بودند كه بندها جا نداشت و من و خواهرم را در بهداری در تختهای بلندی نگه میداشتند. معصومه جزایری: در فاصله زمانی انتقال از كمیته به اوین دو ساعت ما را به بند عمومی زندان زنان كه جای وحشتناكی بود بردند. خواهرم بهشدتترسیده بود. از 9 آبان تا 17 آذر در اوین بودیم، در این مدت خیلیها را آزاد كردند. تختهای ما سه طبقه داشت، یكی دو نفر مواظب بودند نگهبان نیاید و یك نفر بالا میرفت و از طریق هواكش آزاد شدهها را میدید و اسمهایشان را میگفت. از آنجا به زندان قصر بردند و باز هم به كمیته آوردند و دو باره اوایل دیماه كه اعتصاب روزنامه كیهان شكسته شد، من، خواهرم و یكی دیگر را به قصر بردند، اینقدر از اینجا به آنجا منتقل شدیم كه صدای برادرها درآمد كه اینها را كجا بردهاید؟! تا روز 22 بهمن در زندان قصر بودیم. در این مدت سه چهار باری به مادرم اطلاع داده بودند اینها را آزاد میكنند، ایشان هم مهمان دعوت كرده بودند و تدارك دیده بودند، اما وقتی خبری از ما نمیشد همه دست از پا درازتر برمیگشتند.اصلاً در این مدت هیچ ملاقاتی نداشتید؟معصومه جزایری: خیر.زهرا جزایری: در مدتی كه انفرادی بودم تا یك ماه اجازه ملاقات نداشتم، اما بعد از 30، 40 روز اجازه ملاقات دادند. از روزهای آخر دستگیریتان كه همزمان با پیروزی انقلاب شد بگویید.معصومه جزایری: تا قبل از 22 بهمن تا حدودی از اوضاع بیرون با خبر میشدیم. آن فاصلهای كه در اوین بودیم از بیرون زندان خبری نداشتیم، اما در زندان قصر با احساس بوی باروت متوجه میشدیم اوضاع شهر عادی نیست. تعداد نگهبانها روز به روز كمتر میشد، طوریكه زندان شب 21 بهمن كاملاً خالی شد و ما از سر و صداها و آشفتگی اوضاع متوجه شدیم وضعیت زندانیان عادی هم طبق روال نیست. همان شب نگهبانی آمد و اینطور كه میگفت مثل اینكه قرار بود ما را به گوهردشت كرج ببرند و زندان را هم بمباران كنند، چون بختیار اعلام كرده بود هیچ زندانی سیاسی در زندانها نیست و همه آزاد شدهاند. از این طرف مادرم را هم نگران كرده بودند، چون به ایشان گفته بودند به دخترها بگویید اگر پتو دادند نگیرند، چون لای آنها مواد منفجره است. روز 21 بهمن همه جای زندان پر از دود بود و فقط یك نگهبان در زندان بود، وقتی اصرار ما را برای آگاهی از اوضاع دید تعریف كرد كه همافرها را محاصره كردهاند و بین نیروهای دولتی و مردمی درگیری است، نیروهای دولتی گاز اشكآور استفاده كردند و مردم هم برای خنثی كردنشان آتش روشن كردند و دودهها به خاطر آتشی است كه مردم روشن كردهاند. روز 22 بهمن آن نگهبان هم رفت و ما سه نفر در زندان كاملاً تنها بودیم و ازترس و دلهره دائماً دعای توسل میخواندیم. خواهرم و عالیه [نفر سوم] قرآنها را بغل گرفته بودند و میگفتند: «اگر مأمورهای رژیم بیایند قسمشان میدهیم ما را بكشند». با هر صدای پا از وحشت میپریدیم، طوریكه همه شب را بیدار ماندیم. بعدازظهر 23 بهمن متوجه شدیم در میزنند، اول فكر كردیم مأموران گارد هستند، اما یادمان افتاد آنها كلید دارند. ما ساكت بودیم و حرفی نمیزدیم. آنها فریاد زدند: «كسی اینجا نیست؟ ما نیروهای مردمی هستیم آمدیم شما را آزاد كنیم» عالیه گریه میكرد و میگفت: «واقعاً از مردمید؟» آنها جواب دادند: «ما از كمیته استقبال از امام هستیم در را باز كنید.» وقتی متوجه شدند ما كلید نداریم تصمیم گرفتند در سنگین زندان را بشكنند. به هرترتیبی بود در زندان شكسته شد و ما با همان لباس زندان از آنجا بیرون آمدیم. محل زندان سیاسی زنان بسیار پرت بود، آنها از زندانیان عادی رد ما را گرفتند و توانستند ما را آزاد كنند. یادم هست ما میدویدیم و مردم هم دنبالمان میدویدند. در این میان یك پسر 13، 14 ساله فریاد زد: «اگر او میگفت كه هیچ زندانی سیاسی در زندان نیست پس اینها كیستند؟» مردم از پنجره خانههایشان فریاد میزدند اجازه ندهید اینها به خانههایشان بروند، ساواك آنها را میگیرد و به اصرار از ما میخواستند به خانههایشان برویم. مردم جلوی ماشینی را گرفتند و از راننده خواستند ما را ببرد. او هم پذیرفت. كمی كه جلوتر رفت وقتی دیدیم موهایش را مثل ارتشیها زده است، كمی مشكوك شدیم. وقتیاشاره كرد من مسافری در شمیران (شریعتی كنونی) دارم، او را پیاده میكنم و شما را میرسانم بیشتر مشكوك شدیم و كمی جلوتر دریافتیم به سمت چهارراه قصر كه محل دادرسی ارتش بود میرود. به همین دلیل خواستیم نگه دارد و پیاده شدیم. از ماشین دیگری خواستیم ما را سوار كند، با وضع موجود به سمت بیمارستان بازرگانان رفتیم، پشت سر هم مجروح میآوردند و با دیدن این اوضاع احساس كردیم ما كاری انجام ندادیم، بنابراین خواستیم خون بدهیم كه پرستارها با دلسوزی میگفتند شما با این وضعیت جسمی چگونه میتوانید خون بدهید؟! از بیمارستان پیش آقای لاهوتی رفتیم، ایشان در چادرهایی اطراف خیابان ایران بود و بهگرمی از ما استقبال كرد. ما از ایشان خواستیم ما را خدمت امام ببرد و ایشان گفتند بهدلیل حملات ضد انقلاب امام را به جای دیگری بردیم، در موقع مناسب شما را خدمت ایشان میبریم. در پایان اگر مطلبی ناگفته مانده است، بفرمایید.زهرا جزایری: من از این انقلاب یاد گرفتم، ما فقط وظیفه داریم به تكلیفمان عمل كنیم و نتیجه در دست خداست. شاید آنچه كه به نظر ما نتیجه نهایی است، نتیجه نباشد، بلكه دری به روی راههای جدید دیگری باشد. به نظر من علت پیروزی این انقلاب توكل امام و حركت ایشان در این راه برای خدا و كنار گذاشتن «من»های مردم و یكدل شدن آنها با هم بود. در جریان این مبارزات مبارزان مسلمان و مؤمن بیش از هر زمان دیگری مفهوم این جمله را درك كردند كه «كل یوم عاشورا و كل ارض كربلا». وظیفهمان این است كه اولاً گذشته این مملكت را برای نسل حاضر كاملاً تشریح كنیم تا بدانند رژیم گذشته چه ظلمهایی به مردم و جوانان این مملكت كرده است و برای مقابله با دشمن به تزكیه و تهذیب نفس بپردازیم و با هم متحد باشیم. در حقیقت كسانی كه برای این انقلاب جنگیدند، وقتی تصمیم گرفتند در این راه قدم بگذارند دست از همه چیز شستند و خود را برای بدترین شرایط و شكنجهها آماده كردند.