
نوجوانی 17 ساله که ذکر «یافاطمه الزهرا (س)» را به عنوان آخرین کلام قبل از شهادتش بر زبان جاری ساخت و در آغوش برادر به شهادت رسید. اسماعیل عصر یک روز مهرماهی به دفتر روزنامه آمد تا از برادر شهیدش بگوید. از تجربه بکر و غریب شهادت برادر در آغوش برادر و خاطرات 17 ساله اش در کنار یک شهید. با او از هر دری گفتیم باز پای حرف به ساعت 4 بامداد روز بیست و دوم دی ماه سال 65 کشید. روی خاک سرد جزیره بوارین، عملیات کربلای 5. مقدر بود در آن ساعت، در گرگ و میش مبهم بوارین، ظهر عاشورا یک بار دیگر تکرار شود. باز برادری در آغوش برادر طعم شیرین شهادت را مزه کند و ندای «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» با فریاد ضعیف مهرداد روانه وجدان جریحهدار تاریخ شود. اسماعیل ماند تا اکنون راوی کربلای جبهههای ایران باشد.آغاز یک روایت«با مهرداد 9 ماه فاصله سنی داشتیم. من متولد 11/11/47 هستم و او 21/5/48، در خیابان تهراننوی شهر تهران، ایستگاه قاسمآباد. مهرداد در کودکی بیمار شد و به واسطه تشنج ناشی از بیماری قسمتی از فک و دهانش انحراف پیدا کرد. این قضیه باعث شد تا وابستگی زیادی نسبت به من که برادر بزرگترش بودم پیدا کند و رفتهرفته انس و الفت بین ما تبدیل به علاقهای مافوق محبت برادرانه شد. چنانکه وقتی به كلاس اول دبستان رفتم...»وقتی که اسماعیل به اول دبستان میرود شهرام هنوز به سن مدرسه نرسیده بود، اما به هر بهانهای پیش دبستانی را رها میکند تا با اجازه مرحوم خانم نیتی، معلم اسماعیل، در کلاس درس حضور یابد و کنار برادر روی یک نیمکت بنشیند. بعدها هم این دو برادر در تمامی مقاطع زندگیشان در کنار یکدیگر بودند، مخصوصا وقتی که انقلاب شد و بلوغ سیاسی و اجتماعی زودتر از حد انتظار، فکر و ذهنشان را درگیر کرد: « انقلاب که شد، من 10 سالم بود و مهرداد 9 ساله. به خاطر آنکه خانوادهای مذهبی داشتیم، با ورود به فعالیتهای انقلابی هر دو در انجمن اسلامی مدرسه عضو شدیم و مهرداد با صوت زیبایش در مسابقات قرآنی مدرسه مقام اول را کسب کرد. شروع جنگ، آغاز مرحلهای نو در زندگی هر دویمان بود.»مربع رفاقتجنگ دو برادر را به عضویت در بسیج میکشاند تا به عنوان کوچکترین اعضای پایگاه بسیج روحالله شناخته شوند. در این زمان، اسماعیل و مهرداد دو دوست همسن و سال نیز یافته بودند که بعدها از این مربع رفاقت، تنها اسماعیل زنده ماند و سه نفر دیگر در عملیاتهای مختلف به شهادت رسیدند. روایت اسماعیل از رفقای شهیدش، حدیث غیرت چند نوجوان بود در آغاز راهی پر خطر: «شهید مجید مرادیحقیقی، شهید قاسمی، برادر شهیدم مهرداد و من، چهار دوستی بودیم که تصمیم گرفتیم به هر نحو ممکن به جبهه برویم. اما هیچ کس حاضر نمیشد ما را که در آن موقع 12-11 ساله بودیم به منطقه اعزام کند. یادم میآید همان اوایل آغاز جنگ به یک پادگان آموزشی رفتیم و هر چه گریه و خواهش کردیم، ما را به داخل راه ندادند. از طرف دیگر برادر بزرگترمان بهمن از آغاز جنگ در جبهه حضور داشت و با تعریفاتی که از منطقه میکرد بر آتش اشتیاق من و مهرداد میافزود. این روند ادامه داشت تا اینکه اواخر سال 62 ما را به قم نزد برخی از علما بردند تا با صحبتهای ایشان دست از اصرار برداریم، اما از همان قم فرار کردیم و به سمت بروجرد رفتیم! میانه راه ما را به مقر لشکر قم برگرداندند و آنجا برای اولین بار شهید زینالدین را دیدم. وقتی ایشان از نیت ما خبردار شد، خندید و گفت که سه نفر شما بهاندازه یک اسلحه کلاشینکف نمیشوید، چطور میخواهید به جبهه بروید؟ پاسخ ما هم مثل همیشه اتخاذ استراتژی گریه بود. به هر حال بعد از مدتی هر چهار نفرمان را در اوایل سال 63 به مجنون شمالی اعزام کردند.»چهار کوتوله جهانگردبه دلیل سن کم و قد و قامت کوتاه این چهار دوست، رزمندگان آنها را با نام چهار کوتوله جهانگرد میشناختند که در ابتدا به عنوان سقای سنگرهای نگهبانی عمل میکردند و رفتهرفته اسلحه به دست گرفتند:«شرایط در مجنون شمالی واقعاً پیچیده بود. نزدیکترین خط ما در آنجا به دشمن تنها 60 متر فاصله داشت. نقطهای که از فرط اصابت گلوله توپ و خمپاره، مثل یک کاسه فرو رفته و بچهها اسم محراب برایش انتخاب کرده بودند. سنگرهای نزدیک محراب خیلی نگهبانان خود را میزبانی نمیکردند و هر کس به آنجا میرفت به سرعت زخمی یا شهید میشد. ما وظیفه داشتیم که هر ازگاهی به نگهبانان این سنگرها آب برسانیم. هر چند این وضعیت خیلی پایدار نماند و کمی بعد در دو پاسگاه صفین و شریف که روی جاده خیبر (جزیره مجنون ) قرار داشتند به عنوان نیروی رزمی وارد عمل شدیم.» سال 64 که از راه میرسد، دیگر چهار کوتوله به عنوان نیروهای رزمی پذیرفته شده بودند. چنانچه در فراخوان عملیات والفجر8 دعوت میشوند و با گذراندن یک دوره آموزشی غواصی، جزو نیروهای آبی خاصی وارد عملیات میشوند. والفجر 8 دو ضلع مربع رفاقت را برای همیشه با خود میبرد:«در والفجر 8 به واقع شیپور شناخت مرد از نامرد نواخته شد. اگر بگوییم ایران با دو عملیات خود را در جنگ بیمه کرد، اولی بیتالمقدس بود و دیگری والفجر 8، بچههای این عملیات همگی به حرف ولایت پای کار آمده بودند و با گذر از اروند حماسه بینظیری را در تاریخ جنگهای بشری به نمایش گذاشتند. هر چند در این عملیات شهدای زیادی اهدا شد که دو نفر از این شهدا رفقای من و مهرداد یعنی شهیدان مرادیحقیقی و قاسمی بودند. در والفجر 8 برادر بزرگمان بهمن هم حضورداشت که من و او هر دو زخمی شدیم و تنها مهرداد سالم از مهلکه خارج شد.»روضه وداعدوران نقاهت اسماعیل تنها دو ماه طول میکشد و با آغاز سال 65 دوباره هر دو برادر عازم منطقه میشوند. ابتدا عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران که در آن مهرداد زخمی میشود و به سرعت بهبودی خود را باز مییابد یا خودش را وادار به خوب شدن میکند تا کربلای5 را از دست ندهد! او نیز مثل هر شهید دیگری از بدو تولد عهدی با مولای خویش بسته بود که باید در زمان و مکان مقرر به آن عمل میکرد؛ ساعت 4 بامداد روز 22 دی ماه سال 65... عاشورای بوارین.«در کربلای5 من و مهرداد آن قدر تجربه کسب کرده بودیم که مسئولیتهایی را برعهده بگیریم. عملیات روز 19 دی ماه آغاز شد و گردان ما ساعت 9 شب روز بیست و یکم از فرمانداری خرمشهر عازم شد. آن شب شب وداع و روضهخوانی بود. مهرداد با صدای زیبایش روضه وداع خواند و او هم مثل خیلیهای دیگر پارچه یادگاری مرا امضا کرد. این پارچه را از سال 64 برای جمعآوری امضای رزمندگان تهیه کرده بودم که جالب است بدانید از سی و چند نفری که آن را امضا کردهاند، حدود 30 نفر به شهادت رسیدهاند. مهرداد هم در طول مدتی که پارچه را تهیه کرده بودم آن را امضا نکرده بود تا اینکه در شب وداع این کار را انجام داد. گویی به او الهام شده بود که آن لحظات آخرین روزهای عمرش هستند و با سوز وگداز خاصی روضه وداع را زمزمه کرد: «چه غمی دارم، خریدارم خداست / مشتری جنس بازارم خداست... میروم تا با خدا سودا کنم.»سودای سرخ مهرداد و شهدای گردان امام سجاد(ع) با خدای خودشان، آغاز شده بود.عاشورای بوارینبوارین نام منطقهای در شلمچه است که به دلیل احاطه فصلی اش با آب به آن جزیره بوارین نیز گفته میشود. این جزیره مکانی بود که باید مهرداد یکی از بکرترین تجربهها را به آغوش برادرش هدیه میکرد. در ساعات اولیه شب بیست و یکم، اسماعیل از چند ناحیه زخمی میشود و مهرداد با شال و چفیه خودش جای زخمها را میبندد. شال در هنگام مصاحبه دست اسماعیل بود و هیجان خاطره آن شب در نگاهش موج میزد:«زخمی که شدم، مهرداد سریع به دادم رسید و زخمهایم را با شالش بست. شهید عبدالله شهروی، فرمانده گردان، کنار ما بود و به کمک او و چند نفر از بچهها از درون یک لوله بزرگ رد شدیم تا بتوانیم از آتش شدید دشمن در امان باشیم. لوله طول زیادی نداشت. مهرداد جلو میرفت و من پشت سرش، میرفتیم تا در آن سوی این دالان فلزی، مهرداد را با شهادت آشنا کنیم. به محض اینکه از لوله خارج شدیم برادرم ساکت و بی صدا به روی سینه ام افتاد...!»مهرداد میافتد. درست در آغوش برادرش. اسماعیل بهتزده (همان حسی که هنگام تعریف این خاطره داشت) چند بار برادر را صدا میزند، اما گلوله درست به قلب مهرداد اصابت کرده و توان هر گونه واکنشی را از او گرفته بود. نه کلامی، نه وصیتی و نه حتی پلک زدنی. تنها عشقی در اعماق قلبش، همان جا که 17سال محفوظش داشت تا در روز آزمون و امتحان آن را به نشانه سرسپردگی و هویتش بیان کند، مدد میرساند و قدرت گفتن یکی از زیباترین نامهای جهان را به لبهای او میدهد: «یا فاطمه الزهرا(س)»...آخرین کلام شهید مهرداد زمانی، نام کسی بود که به گفته اسماعیل هرگز جرات نکرد روضهاش را بخواند و همیشه وقتی به روضه بیبی دوعالم زهرای اطهر میرسید، از برادر میخواست آن را بخواند تا خودش تنها شنونده باشد. عاشورا یک بار دیگر در بوارین تکرار شد تا اسماعیل زمانی به تأسی از مولای خود امام حسین(ع)، در آن هنگام که تن خونین ابوالفضل (ع) را بر دست میفشرد، برادر را در آغوشش شهید ببیند.