کد خبر: 387080
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۹:۰۰
من از یک راه طی شده، حرف می‌زنم
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و در خانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که در هر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز بر می‌خوردی.
این جانب ـ اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش، یعنی، در سال 1336 شمسی، مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدایی نظام قدیم، مشغول درس خواندن بودم. در آن سال، انگلسی و فرانسه به کمک اسراییل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان پسربچه 12 ـ 13 ساله، تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی، یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است، وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم، اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید، پرسید: «این را کی نوشته؟» صدا از کسی در نیامد، من هم ساکت، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم. ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت: «آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته» و اسم مرا به آقای مدیر گفت. اقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «جرا وارد معقولات شده‌ای؟» و در آخر گفت: «بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد.
بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گه‌گاه حرف‌های گنده‌گنده و سؤالات قلمبه‌سلمبه می‌کردیم، معمولاَ به زبان‌های مختلف، حالیمان می‌کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً یادم است که در حدود سال‌های 50 ـ 45 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مرید‌های عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم، با یک حالت خاصی به ما می‌فهماندند که به این زودی و راحتی، نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری ناآشنا هستم، خیر. من از یک «راه طی شده» با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانسته‌ام گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام، ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساحتی» هربرت مارکوز را ـ بی‌انکه آن زمان خوانده باشم‌اش ـ طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچار شده‌آم رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید «در جست‌وجوی حقیقت» بود و این متاعی است که هر کس به‌راستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق‌ لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هر چه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است اگر چه چیزی ـ اعم از کتاب یا مقاله ـ به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب، حقیر تمام نوشته‌های خویش را ـ اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و ... ـ در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از «خودم» سخنی به میان نیاورم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی «رحمت‌الله‌علیه»:
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سعی کردم که «خودم» را از میان برادرم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست ـ همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثرش تراوشات درونی خود اوست ـ اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعایی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.
با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما به وسیله خود کارکنان تلویزیون تأسیس شده بود، مشغول به کار شدیم. یکگی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و روز اول چنگ در قصر شیرین اسیر شد ـ به همراه یکی از برادران جهاد به نام «محمد رضا صراطی» ـ ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه داده‌ایم. حقیر هیچ کاری را مستقلاً انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم.
در همه فیلم‌هایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است، سهم کوچکی نیز اگر خدا قبول کند، به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.
به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم مستند برای تلویزیون ساخته‌ام که بعضی از عناوین آنها را ذکر می‌کنم: مجموعه «خان گزیده‌ها»، مجموه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه «حقیقت»، (گمگشتگان دیار فراموشی (بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» ـ نزدیک به هفتاد قسمت ـ و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده‌ بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» ـ بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تاملاتی درباره سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید ـ در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار