
هدي السادات حسيني - عيد نزديک است خانه بايد از دست خاک يک ساله راحت شود و نفسي بکشد. مهري خانوم بر اساس سنت هر ساله براي کمک ميآيد. چروکهاي صورتش هر کدام قصهاي دارد و در ميانه زندگي به پيري ميزند 14 ساله بوده که به خانه بخت رفته با آن که نه پدر ندار بوده و نه اجباري به ازدواج ، ميگويد: اهل درس و مدرسه نبودم، دنبال بهانهاي براي نرفتن به مدرسه بودم که عشق مهمان دلم ميشود. احمد ؛ شوهرم هم جوان بود. مهري خانوم به جاي آن که پا به دبيرستان بگذارد ميرود خانه بخت. سالهاي اول مثل هميشه به خوبي ميگذرد تا زندگي روي واقعياش را نشان بدهد. سنش که از بيست ميگذرد سه بچه را بايد مادري کند، دو دختر و يک پسر. يک روز بلند ميشود و ميبيند از احمد آقا خبري نيست. مانند قطرهاي که تبخير شده و به آسمانها رفته باشد. همه جا دنبالش ميرود. اينجاي داستان هميشه اشکش را در ميآورد و هنوز در حسرت حل اين معماي رفتن است. شاگرد مغازه خياطي بود اما براي خودش خياطي بود. به دنبال سرمايهاي که مغازه بزند. ماهها بود که ساکت بود و حرفي نميزد. انگار که مريض باشد. با اوستايش که حرف ميزدم ميگفت نه در کار مشکلي دارد و نه سر و گوشش ميجنبد. برادرانش هم که پا به پاي من در هر گوشه که گمان ميکردند نشاني از احمد پيدا کنند همراه بودند. اما خبري از او نبود. تا اينکه از طريق يکي از آشنايان فهميديم احمد آقا دوباره فيلش ياد هندوستان کرده و چون از پس مخارج زندگي چهار نفرهاش برنميآمده فرار را بر قرار ترجيح داده و با همسر جديدش در شهر اجداديشان زندگي ميکند.اولش انگار که آتش به جانم زده باشند، دست بچههاي قد و نيم قدم را گرفتم وبه نشانياي که پيدا کرده بودم رفتيم؛ مگر با ديدن بچهها مردانگياش بيدار شود و مرا با اين همه مشکلات دست تنها رها نکند. اما انگار نه من همسر روزهاي گذشتهاش بودم و نه شيرين زبانيهاي بچهها عشق پدري را در وجودش بيدار ميکرد. حتي برادرانش هم بر اين همه نامردي لعنت فرستادند و من که با توپ پر و شاکي سفر خود را شروع کرده بودم، نااميد و بدهکار و تنها با حسرت چند ماهي که نگران منتظر به دنبال پيدا کردن نشاني از شوهر گذرانده بودم به خانه بازگشتم. به خانه که رسيديم، بچهها از خستگي و گرسنگي گريه ميکردند و من نميدانستم کدام را در آغوش بگيرم تا آرام بگيرند. آنجا دانستم ديگرکسي نيست که کمکم کند و خودم هستم وشکم گرسنه اين سه کودک. روي بازگشت به خانه پدري را هم نداشتم. پدر شوهرم مردانگي کرد و خانهاي که به احمد داده بود به بچههايش بخشيد و من هم از فردايش شدم شاگرد همان مغازه خياطي. صبحها بچهها را به خانه پدر ميبردم و ميرفتم پاي چرخ و تا شب که دوباره چهار تايي به خانه برميگشتيم. دو سه سالي اين گونه گذشت تا مادر آن قدر پير شد که ديگر نميتوانست حواسش به بچهها باشد. چرخ را آوردم خانه و هم مراقب بچه بودم و هم به کارهايم ميرسيدم.سخت بود اما پيش ميرفت. بچهها به سن مدرسه رسيدند. سعي کردم بچهها را طوري تربيت کنم که حسرت نداشتن آنها به دل احمد بماند. وقتي به خانه پدر شوهرم ميرفتيم. مرتب و زيبايشان ميکردم و آنها نيز با شيرين زبانيهايشان دل آنها را ميبردند. به اين اميد که به گوش پدرشان هم برسد. بچههايم باهوش و درسخوان بودند. دخترهايم بر خلاف همسن و سالهايشان بازيگوشي نميکردند و پسرم هم در کودکي براي خودش مردي شده بود.يکي از دخترهايم در مدرسه تيزهوشان قبول شد و ديگري اما مثل خودم بود زياد اهل حساب وکتاب نبود. پسرم هم دلش ميخواست زودتر بزرگ شود تا من ديگر کار نکنم. با هر جان کندني بود دختر اولم را به سن دانشگاه رساندم و دانشگاه آزاد رشته حسابداري قبول شد. دومي اما پزشکي ميخواند و پسرم هم عمران دانشگاه اصفهان. کسي در فاميل باور نميکرد با وجود تمام سختيها اينها ديپلمشان را هم بگيرند. در محله ما آنها که پدر و مادرهايشان بالاي سرشان بود پسرها يا جيب بر شدند يا چاقوکش. بيشترشان صبح تا غروب توي کوچه و خيابان سرگردانند. دخترها نيز مانندخودم 17، 18 سالگي شوهر ميکنند. حالا دلم به همين سه تا بچه خوش است. نزديک عيد که ميشود صبحها ميآيم خانه برخي از مشتريها که ميشناسمشان براي خانه تکاني و شبها پاي چرخ خياطيام. به بچههايم قول دادهام که ديگر کار سنگين نکنم و تنها خياطي کنم، اما مگر ميشود با اين شهريههاي کمرشکن. ميگويد جاهاي شيرين زندگياش را برايم تعريف کرده و چيزي از نامردي و ناجوانمردي که در اين سالها ديده است نگفته. از چشمان و دلهاي بيماري که به بهانه خيرخواهي ميخواستند زندگياش را نابود کنند. زنان برادران احمد که بارها به خانه محقربچههايش چشم طمع دوخته بودند و ميخواستند همين سقف هم بالاي سر بچههايش نباشد. اما مهري خانوم مردتر از اين حرفها بود که کمرش خم شود يا دستش دراز. صداي چرخ و دوختن پارچه شب و صبح در خانه ميآيد و دستان پر چروک مهري خانوم همچنان چرخ زندگي اين خانواده چهار نفره را ميچرخاند.خبري از پدر بچههايش ندارد وبه قول خودش وقت آن را نداشته است که درباره زندگياش پرس و جو کند. مهري خانوم چاي سرد شدهاش را يک نفس سر ميکشد و گره روسرياش را محکم ميکند و دستمال را بر ميدارد و ميافتد به جان شيشهها. نگاهش خسته است، انگار از 20 سالگي تا امروز يک خواب کامل نداشته است و اين پلکها به خواست خود نه روي هم آمدهاند و نه باز شدهاند. ميشد داستان امروز مهري خانوم قصه پسري پشت ميلههاي زندان باشد يا دختري که داستاني مانند مادر دارد. اما به قول خودش به جاي آنکه ايام را با نفرين و نفرت و کينه بگذراند و دستش پيش اين و آن دراز باشد. تمام زندگياش را گذاشت روي بچههايش و يادش رفت خودش هم زندگي کند و حالا دارد سود سرمايهگذاري روي کودکانش را ميبرد.