جوان آنلاین: در واپسین مقال در تبیین خاطرات سیاسی- مبارزاتی حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، به این رویداد رسیدیم که به گاه آیین وحدت آفرین نکوداشت میلاد پیامبر اکرم (ص) در مسجد آل رسول شهر ایرانشهر، سیلی مهیب و ویرانگر بدان خطه رسید و خساراتی فراوان به بار آورد. از آن لحظه قهرمان داستان ما و همگنانش، عزم خویش را جزم کردند تا به آن مردم محروم و مصیبتزده کمکرسانی کنند. آنچه در نوشتار پی آمده مورد بازخوانی قرار میگیرد، کارکرد راوی شهید در امدادرسانی به خسارتدیدگان سیل ایرانشهر، بر مبنای خاطرات ثبت شده اوست؛ امری که موجب شد تا در چشم مردم این منطقه بزرگ و عزیز شود و همین امر، ساواک را به اندیشه تغییر تبعیدگاه وی بیندازد. امید آنکه پژوهندگان تاریخ حیات قائد امت و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
نمیتوانم کمترین آسیب را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم!
شهید آیت الله العظمی سید علی خامنهای به اتفاق حجج اسلام والمسلمین شهید سید فخرالدین رحیمی و محمدکاظم راشد یزدی، در نخستین صبحگاه پس از سیل ایرانشهر، به دیدن خسارات ناشی از حادثه رفتند تا از آن برآوردی داشته باشند و بتوانند بر اساس واقعیت ها، امداد و کمکرسانی را آغاز کنند. دیدن کودکی که در این واقعه فوت شده بود، تأثر شدید راوی شهید را درپی داشت؛ به گونهای که خبر آن در شهر پیچید و موجب همدلی بیشتر مردم با تبعیدیان شد: «صبح روز بعد به اتفاق آقای رحیمی و آقای راشد به بیرون شهر رفتیم تا خانههایی را که سیل در دره شهر تخریب کرده ببینیم. اتفاقاً همین خانهها، علت اصلی سیل در شهر بود زیرا این شهر در طول تاریخ، همواره در معرض باران بوده و آب باران از مسیر دره راه خود را میگشوده و از شهر میگذشته و بنابراین شهر در گذر قرنها سالم مانده است؛ به همین جهت هر ساختوسازی در مسیر آن ممنوع بوده زیرا موجب بستهشدن مسیر و سرازیرشدن آب به طرف شهر میشده است. اما عدهای که به دنبال زمین مجانی بودند، در این دره خانه ساخته بودند و در واقع دست به مخاطره زده بودند. هنوز هم برخی از این قبیل افراد، در برخی شهرها چنین اقداماتی میکنند، اما توجه ندارند که از این راه نه تنها خود، بلکه همه شهر را به خطر میاندازند. به دره رفتیم و دیدیم خانههایی که در آنجا ساخته بودند، همه خراب شده است! آنجا بودیم که دیدیم یک خانواده بلوچ - چند زن و یک مرد و چند کودک- از دور به طرف ما میآیند. بر دستان مرد، کودکی خوابیده بود و زنان گریه و زاری میکردند. وقتی نزدیک شدند، فهمیدیم کودک مرده است. این صحنه مرا عمیقاً تکان داد و با صدای بلند گریستم! من نسبت به کودکان و زنان حساسیت خاصی دارم، هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمل کنم. بارها به دوستانم گفتهام، من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم زیرا حتماً از زن جانبداری میکنم و همینطور در مورد کودکان. من حتی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود؛ لذا وقتی آن کودک را که در حادثه سیل جان داده بود، دیدم، تحتتأثیر قرار گرفتم و عمیقاً گریستم. آن خانواده، متوجه گریه و تأثر من شدند. آقای راشد به من گفت: اینها وقتی دیدند شما بیش از خودشان متأثر شدهاید، شگفت زده شدند! خبر گریه من، میان بلوچها منتشر شد....»
به همه بگویید: من با بیصبری منتظر نان و خرمایم!
در اغلب بلایای طبیعی، حل بحران غذا از اولین مصادیق امدادرسانی است. این نیاز درپی سیل ایرانشهر نیز به شدت خود را نشان میداد. آیتالله خامنهای طی تماس تلفنی با برخی علمای متنفذ منطقه، ضمن تشریح دقیق شرایط، خواستار کمک سریع آنان به گرسنگان حادثه شد. درپی این استمداد، محمولههای ارسالی شخصیتها و مردم، به سوی ایرانشهر گسیل شد و تا حدودی توانست به رفع این نیاز کمک کند. با درایت و برنامهریزی این تبعیدی کاردان، احساس کمبود کاذب در آسیب دیدگان نیز فرونشست و ایشان آرامشی نسبی یافتند:
«به شهر برگشتیم و در کمیته نجات و امدادی که تشکیل داده بودیم، مستقر شدیم. خبر دادند که ۸۰ درصد خانههای شهر ویران شده و تمام خانههایی را هم که ویران نشده، آب فراگرفته است! بیشتر خانههای ایرانشهر، یک طبقه است. ناگهان به ذهنم رسید که مردم شهر، از دیروز ظهر تاکنون غذایی نخوردهاند و گرسنهاند. نانواها به علت سیل، نانواییها را بسته بودند. آب هم وارد مغازهها شده بود و هم وارد انبارها و رفع این مشکل، چند روزی طول میکشید. بنابراین، گرسنگی شهر را تهدید میکرد. به دوستان گفتم: بیایید شعار «شهر گرسنه را نجات دهید!» را اجرا کنیم و تلاش کنیم از هر راهی که شده، برای مردم غذا تهیه کنیم. دیدم مردم، سرگردان و مبهوت در راهها پراکندهاند و حادثه آنها را از گرسنگی غافل کرده. در کنار راه، یک دکان بقالی را دیدم که، چون از سطح زمین بلندتر بود، از آب گرفتگی نجات یافته بود. صاحب مغازه جلوی در مغازه ایستاده بود، به چپ و راست نگاه میکرد و نمیدانست چه باید بکند. نزد او رفتم و گفتم: در دکان شما، چیزی که مردم بتوانند بخورند یافت میشود؟ گفت: فقط بیسکویت. گفتم: هرچه داری بده. همه کارتنهای بیسکویتش را خریدم - که البته زیاد هم نبود- و همانجا میان مردم آواره توزیع کردم. این فقط یک اقدام مُسکن و موضعی بود و علاج یک شهر گرسنه را نمیکرد. به اداره پست رفتم و به آقای کفعمی در زاهدان - عالم بزرگ و معروف استان سیستانوبلوچستان که قبلاً ذکرش رفت - تلفن زدم و درباره ابعاد فاجعه با او صحبت کردم و گفتم: ما به نان و خرما و اگر بشود پنیر نیز هر چه زودتر و به هر اندازه که بتوانید نیاز داریم. از او خواستم با آقای صدوقی در یزد و با مشهد و تهران نیز تماس بگیرد و به همه اطلاع دهد که ما به غذا نیاز داریم. چند بار با صدای بلند تکرار کردم: به همه بگویید من با بیصبری منتظر نان و خرمایم! وقتی گوشی تلفن را گذاشتم، دیدم مردم پشت سرِ من، با شگفتی به التماس و اهتمام شدید من گوش میدادند و با حالت ستایش و تعجب، به یکدیگر نگاه میکردند. طبیعی بود که خبر این اقدام من، ظرف کمتر از یک ساعت در شهر پخش شود. اهالی شهر به تلاشهای من دل سپردند؛ زیرا از ناتوانی علمایشان و نیز ناتوانی مقامات رسمی در امدادرسانی فوری مطلع بودند. علما قدرت نداشتند و مقامات رسمی هم اهمیتی نمیدادند و بلکه عاجز از آن بودند. به مسجد آل الرسول رفتم تا آنجا را آماده کنم که مرکز امدادرسانی باشد. همه نگاهها به مسجد دوخته شد. دو، سه ساعت بیشتر طول نکشید که یک کامیون بزرگ پر از نانوخرما و هندوانه و پنیر رسید. بلندگوی مسجد را با تلاوت قرآن باز و بعد اعلام کردیم که مسجد آلالرسول، مرکز کمک و رساندن غذا برای نجات مردم است. به برادرانم گفتم: به هرکس که میآید، غذا بدهید؛ اگر گفت کم است بیشتر بدهید؛ اگر دوباره هم آمد به او بدهید و نگویید قبلاً گرفتهای؛ باید بدین وسیله نگذاریم مردم حریص شوند. البته مطمئن بودم که برادران سایر شهرها نیز به ما کمک خواهند رساند و این چنین ما کار امدادرسانی را آغاز کردیم....»
زلزله فردوس، تجربهای به جای مانده برای سیل ایرانشهر
قدرت بسیجگری قائد شهید در امداد رسانی به سیلزدگان ایرانشهر، ریشه در تجربیات قبلی وی ازجمله زلزلهزدگان فردوس در شهریور سال ۱۳۴۷ داشت. اقامت دوماهه در آن منطقه - در تاریخی که بدان اشارت رفت- تجربیات فراوانی آفرید که در رخداد ایرانشهر فراوان به کار آمد. با این تفاوت که امداد رسانی در این دومین، تنها ۵۰ روز به طول انجامید و طی آن، نمونهای ماندگار از کمک به حادثه دیدگان بلایای طبیعی در تاریخ شکل گرفت و ثبت شد:
«من خودم میان برادران، به دقت تقسیم کار کردم. یک تشکیلات جدی شکل گرفت و از تجربه سابق خود در زلزله فردوس در سال ۱۳۴۷ استفاده کردم. در شهریور آن سال در فردوس و اطراف آن، زلزله نسبتاً شدیدی اتفاق افتاد. من و گروهی از برادران، برای کمک رسانی به آنجا رفتیم و بیش از دو ماه ماندیم و طی آن، تجربیات ارزشمندی در زمینه کمک به مردم و نیز بسیج نیروهای مردمی به دست آوردیم. من از آن ایام، خاطرات جالبی دارم. در هر حال، کار ما در ایرانشهر ۵۰ روز ادامه یافت. به دیدار مردم در خانهها، آلونکها و چادرها میرفتیم. تعداد افراد خانوادهها را آمار گرفتیم. گاهی ارقامی که به ما داده میشد دقیق نبود؛ ولی حمل بر صحت میکردیم و بررسی مجدد نمیکردیم. ما به اعماق احساسات و عواطف مردم، نفوذ کرده بودیم. توزیع را بر اساس آمارهایی که نوشته بودیم، قرار دادیم. برگههایی برای کوپن خواربار تهیه کردیم و هر خانواده طبق برگه کوپن، سهمیه دریافت میکرد. در این مدت علاوه بر مواد غذایی که گاه به گاه توزیع میشد، تعداد بسیاری چراغ، پتو، ظرف، فرش و زیرانداز و سایر لوازم ساده زندگی توزیع کردیم. کسانی بودند که کوپن تقلبی درست میکردند و امضای مرا روی آن جعل میکردند! ولی امضای من با آنکه ظاهراً ساده بود، اما رمزی داشت که خود من از آن آگاه بودم. من متوجه جعل امضا میشدم، اما به روی آنها نمیآوردم....»
مردم موقعی که اتومبیل ما را میدیدند، برای ما دست تکان و سلام میدادند
همانگونه که اشارت رفت، آثار همدلی پیشوای شهید انقلاب اسلامی با مردم بلادیده ایرانشهر، موجب محبوبیت فراوان ایشان در میان اهالی آن منطقه شد. او به عنوان یک عالم شیعی، شریک غم و شادی بخشی از اهل سنت شده بود و آنان که در اینگونه حوادث از علما و مسئولان منطقه تحرکی و اقدام مثبتی نمیدیدند، وی را از صمیم جان دوست میداشتند. این ارتباط عاطفی، اما تا سالها برقرار بود و در سفرهای آن روحانی مهربان به عنوان رئیسجمهور و رهبر به ایرانشهر و در استقبالهای مردمی، خود را به نیکی نشان میداد:
«در آن روزهای امدادرسانی، آقای حجتی از سنندج به ایرانشهر آمد. او در سنندج بیمار شده بود و مرخصی گرفته بود تا به کرمان برود، آنها هم به او اجازه داده بودند. او از کرمان، برای دیدن ما به ایرانشهر آمد. آمدنش فرصتی برای تجدید دیدار بود. با هم شب را تا صبح بیدار ماندیم. صبح از او دعوت کردم، تا به شهر برویم و با ماشین من در شهر بگردیم. خودم پشت فرمان نشستم و او کنار من نشست. وقتی دید مردم، از زن و مرد و کودک، موقعی که اتومبیل ما را میبینند، برای ما دست تکان میدهند و به ما سلام میکنند، شگفتزده شد! با تعجب گفت: به یاد داری در آغاز، مردم حتی از سلامدادن به ما دریغ میکردند؟ گفتم بله، به یاد دارم، اما وقتی فردی شریک غم و شادی مردم میشود، این چنین جایگاهی در دل آنها مییابد. در پایان ۵۰ روز امدادرسانی و پس از برطرف کردن آثار سیل تا جایی که میتوانستیم جشن بزرگی برپا کردیم و من در آن جشن سخنرانی کردم که هنوز متن ضبط شده سخنرانی و تصاویر جشن موجود است....»
استیصال رئیس پلیس ایرانشهر در برابر تبعیدیان
آنچه امام شهید و یارانش در ماجرای سیل ایرانشهر به انجام رساندند و درپی آن علاقه قلبی اهالی این منطقه به آنان، برای ساواک کافی بود که از این رویداد احساس خطر کند و محل تبعیدشان را تغییر دهد. چه این چند تن دیگر تبعیدیان سیاسی به غربت گسیل شده نبودند؛ بل در قامت روحانیون شیعه، به پیشوایان اهل سنت آن خطه مبدل شده بودند و میتوانستند از آن پس خطرآفرین باشند! خبر این جابهجایی، چند روز پیش از تحقق به آنها رسید و این مبارزان مقاوم و متوکل، خود را برای آن آماده ساخته بودند. نهایتا مشخص شد که تبعیدگاه بعدی شهید خامنهای، شهرستان جیرفت است؛ با این همه وی در واپسین لحظات گسیلشدن به آن منطقه نیز بار دیگر اراده خویش را بر مأموران ساواک تحمیل کرد و آنان را ناگزیر از قبولِ آن ساخت، چنانکه خود در یادمانهایش در این فقره گفته است:
«ماه رمضان فرا رسید و فرصت ارتباط با مردم، بیش از سایر ماهها فراهم شد. رئیس پلیس از این محبوبیت و پایگاه مردمی، سخت ناراحت بود و نمیدانست در قبال ما تبعیدیهای شهر چه کند. بارها کوشید تا ذات پلید خودش را به ما نشان دهد. وقتی ماه رمضان شد، خوشبختانه این رئیس پلیس به مرخصی دو هفتهای رفته بود و به جای او یک افسر جوان، معقول و فهمیده آمد که از گفت و گویش با ما آثار دوستی و همدلی دیده میشد. نخستین دیدار ما با او، در مسجد صورت گرفت. اینکه رئیس پلیس بیاید و در مسجد با ما ملاقات کند، امری غیر طبیعی بود. شبی با دو نفر از برادران تبعیدی در خیابان قدم میزدم که اتومبیلی در کنار ما ایستاد. یک افسر جوان از آن پیاده شد و خواست تا با من به تنهایی حرف بزند و مطلب محرمانهای را در میان بگذارد. از آن دو برادر جدا شدم و کمی با او قدم زدم. او به من گفت: تبعیدیهای ایرانشهر در سه شهر توزیع خواهند شد؛ یکی به جیرفت دیگری به ایذه و سومی به اقلید اعزام میشوند. چهارمی هم، پیش از آن آزاد شده بود. آن افسر خواست که این خبر فقط در بین تبعیدیها بماند. برادران را از موضوع با خبر کردم. در آن هنگام افسر جوان در شرف رفتن از ایرانشهر بود، چون رئیس پلیس از مرخصی بازگشته بود. دیری نگذشت که به ما اطلاع داده شد باید برای انتقال به تبعیدگاه جدید آماده شویم. پس از آن، افراد پلیس شبانه آمدند و از آقای رحیمی خواستند برای عزیمت آماده شود. سپس به من گفتند: شما هم دو ساعت بعد عزیمت خواهی کرد. تلاش کردیم آنها را متقاعد کنیم که وقت سفر را تا صبح به تأخیر بیندازند، اما آنها اصرار داشتند که سفر در شب انجام شود. سر این امر را هم فهمیدیم. ما وقتی به این شهر آمدیم، بیگانه و ناشناس بودیم؛ اینک داریم شبانه از شهر خارج میشویم زیرا قدرت حاکمه نگران واکنش اهالی شهر است. آقای رحیمی مشغول بستن ساک و وسایلش بود و افراد پلیس از او میخواستند عجله کند. وقتی زیاد به آقای رحیمی فشار آوردند، او در برابر پلیسها و رئیسشان از کوره در رفت و سخنرانی پرشور کوتاهی کرد که هنوز کلمات آن در گوشم طنینانداز است. به آنها گفت: «گول این قدرت زوال پذیر را نخورید، چون به زودی حتماً افول خواهد کرد و قدرت اسلام طلوع خواهد نمود. او به این سخنان حماسی ادامه داد و ما در آن وقت، گمان میکردیم که اینها شعارهایی بیش نیست! من خودم از این شور و حماسهای که گمان میکردم نابهجا است، احساس خجالت کردم! به هر حال آقای رحیمی را بردند و نوبت من رسید. من باید به جیرفت میرفتم. به آنها گفتم: من اتومبیل دارم و باید با اتومبیل خودم بروم. گفتند: این غیر ممکن است. گفتم: بنابراین من از رفتن خودداری میکنم و شما هر کاری میخواهید بکنید. رئیس پلیس، راهی جز موافقت نداشت. مسئله اتومبیل داشتن من هم داستان جالبی دارد که اشاره کوتاهی به آن میکنم....»