کد خبر: 1381342
تاریخ انتشار: ۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۰۳:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید سید عباس طباطبایی از شهدای جنگ تحمیلی رمضان
می‌گفت دوست ندارم در بستر بمیرم سید عباس طباطبایی متولد ۲۵تیر ۱۳۴۸ در استان اصفهان بود که نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در خیابان پاسداران تهران با بمباران وحشیانه امریکایی- صهیونیستی در محل کارش به شهادت رسید.
شکوفه زمانی

جوان آنلاین: سید عباس طباطبایی متولد ۲۵تیر ۱۳۴۸ در استان اصفهان بود که نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در خیابان پاسداران تهران با بمباران وحشیانه امریکایی- صهیونیستی در محل کارش به شهادت رسید. در گفت‌وگوی «جوان» با مریم سادات هاشمی‌پور، همسر شهید، ایشان در خصوص سبک زندگی سید عباس می‌گفت: «سید تا ۲۵سال نماز شبش هیچ وقت ترک نشد و همین قضیه باعث شده بود ایمانش تقویت شود. او نماز شب را درست از جایی آغاز کرد که شاید برخی از همانجا راه ناشکری را آغاز کنند. وقتی که همسرم ورشکست شد، جای ناشکری گفت باید با نماز شب ایمانم را تقویت کنم و تا شهادتش این فریضه را ترک نکرد...» پیکر شهید طباطبایی پس از بمباران محل کارش، ۱۸روز زیر آوار بود و سپس طبق گفته شاهدان، این پیکر سالم بیرون آمد و شناسایی‌اش به راحتی صورت گرفت. 

شهید طباطبایی اصالتاً اهل کجا بودند؟
اصالت ایشان به روستای دره باغ از توابع بخش زواره اردستان برمی‌گشت. همسرم دارای مدرک دیپلم فنی‌و‌حرفه‌ای و بازنشسته تأمین اجتماعی بود که در جنگ تحمیلی امریکایی-صهیونیستی با حمله دشمن به حوالی محل کارش در خیابان پاسداران در نهم اسفند ۱۴۰۴ در سن ۵۶سالگی به شهادت رسید و پیکرش در ۲۸ اسفند ماه در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. 
پدر شهید شغل بنایی داشت و در ضمن رئیس شورای روستا هم بود و به مشکلات و اختلافات مردم رسیدگی می‌کرد. همه به عنوان معتمد روستا قبولش داشتند. سیدعباس دوران کودکی را در همان روستا گذراند و رشد کرد و در آنجا مشغول درس خواندن شد. در نوجوانی به شغل ریخته‌گری علاقه‌مند شد. باید بگویم سیدعباس مردی سخت‌کوش و بسیار زحمتکش بود. 

چگونه با خانواده سید آشنا شدید؟
آشنایی و ازدواج ما سنتی شکل گرفت و در سال ۱۳۷۲ عقد کردیم و در سال ۱۳۷۴ به خانه خودمان رفتیم. ما جشن عقد را گرفتیم ولی مراسم عروسی را نگرفتیم. زیرا آن سال سید برای توسعه کارش نیاز به پول داشت و من هم قبول کردم که جشن عروسی نداشته باشیم. با خانواده شهید یک نسبت فامیلی دور با هم داشتیم. البته برادر همسرم و خانمش که در مدرسه دبیر بودند من را دیده بودند و خانواده‌ام، چون دیدند سید اهل کار و زندگی است و از سادات طباطبایی بودند با خواستگاری آنها از من موافقت کردند. در شهرستان ما احترام خاصی به سادات می‌گذارند و همچنین پدر‌و‌مادر خودم نیز از سادات بودند. بعد از ازدواج نیز همچنان همسرم مشغول کار ریخته‌گری بود و آن را ادامه داد. تا اینکه سال ۱۳۷۵ پسر اولم به دنیا آمد. چند سالی ما در روستای دره باغ از توابع شهر زواره اردستان زندگی کردیم. بعدش تصمیم گرفتیم که به تهران مهاجرت کنیم. دوباره ایشان آنجا هم کارگاه ریخته‌گری راه انداخت. 
پسر دومم در سال ۱۳۸۰ به دنیا آمد که همزمان با به دنیا آمدنش همسرم ورشکست شد. تقریباً می‌شود گفت ما رسیدیم به زیر صفرو با بدهی زیاد و با داشتن دو فرزند کوچک بسیار به ما سخت گذشت. 
اسم پسر بزرگم را به علت اینکه ایام فاطمیه به دنیا آمد، سیدمجتبی گذاشتیم. اسم پسر دومم را هم به خاطر همنام شدن او با پدر همسرم و پدر خودم سید محمود، انتخاب کردیم. 
متأسفانه با ورشکستگی که به وجود آمد، همسرم دیگر نتوانست به کار ریخته‌گری ادامه بدهد و یکی از آشنایانش برایش کاری پیدا کرد. ایشان مشغول به کار جدید شد و با اینکه اوضاع مالی خوبی نداشتیم ولی سید هرگز خدا را فراموش نکرد و بیشتر به عبادت خدا پرداخت. نماز اول وقتش هیچ وقت ترک نشد، سال‌ها نماز شب می‌خواند و به احترام به پدرومادر خیلی تأکید داشت. پدرش که فوت شد مادرش را تهران آورد و چند سالی با ما زندگی کرد. بعد از آن برادر‌های شهید که دیدند ما دست تنهاییم نوبتی مادرشان را پیش خودشان می‌بردند. 
سید کلاً خیلی هوای اطرافیان را داشت. من خیلی زود مادرم را از دست دادم و به فاصله چند سال دو جراحی داشتم، مردد بودم برای عمل بروم یا نه که همسرم سید به من گفت نگران نباش مرخصی می‌گیرم و خودم مادرت می‌شوم و همه کارهایت را انجام می‌دهم. 

اشاره کردید شهید طباطبایی خیلی به نماز شب تقید داشت. لطفاً در اینباره کمی توضیح بدهید. 
بله تا قبل از ورشکستگی یک انسانی با اعتقادات معمولی بود، ولی بعد از ورشکستگی بسیار متحول شد.
یک شب سید گفت: «به دلم افتاده است نماز شب بخوانم احساس می‌کنم خواندن نماز شب به من آرامش می‌دهد.» از آن شب تا لحظه شهادت (حدود ۲۵سال) نماز شب سید هرگز ترک نشد. شب‌ها که برای نماز شب بیدار می‌شد، سعی می‌کرد موقع بیدار شدن سروصدایی نشود که منجربه بیداری و اذیت شدن ما باشد. یک وقت‌هایی که من مریض بودم وسط نماز می‌آمد بالای سرم و دست روی سرم می‌کشید و ذکری را زیر لب می‌گفت که من واقعاً انرژی از ایشان می‌گرفتم و حالم خوب می‌شد. 
سید می‌گفت هر کجا گیر افتادید برای سلامتی امام‌زمان (عج) صلوات بفرستید تا مشکل‌تان حل شود. واقعاً صلوات‌هایی که خودش می‌فرستاد معجزه می‌شد و مشکلات را حل می‌کرد. خیلی از اقوام و آشنایان از سید می‌خواستند برای حاجت‌شان دعا کند و اکثراً آنها نتیجه می‌گرفتند. 
سید به مناسبت عیدغدیر خیلی اهمیت می‌داد. با آنکه خواهروبرادر من سید بودند، ولی عید غدیر منزل ما می‌آمدند تا از دست همسر من عیدی بگیرند. 
موقع میهمانی و دورهمی به ما می‌گفت بمانید خوش باشید. من می‌روم خانه بخوابم. هیچ وقت عنوان نمی‌کرد به خاطر نماز شب زود می‌خوابد. 
باید بگویم کم‌کم نماز شب‌های سید، ایمان ایشان را قوی‌تر کرد و توانست از سختی ورشکستگی عبور کند و انسان سالمی باقی بماند. دوباره زندگی جدیدی را از صفر بسازد. ولی همچنان نماز اول وقتش فراموش نمی‌شد. حتی در مسافرت تا صدای اذان را می‌شنید کنار جاده می‌ایستاد و می‌گفت: «من نمازم را بخوانم اگر اول وقت نماز نخوانم خوش‌اخلاق نمی‌شوم.» 
من هر وقت در مورد اتفاقات روزمره برای سید تعریف می‌کردم می‌گفت: «مواظب باش غیبت داخل حرف‌هایت گنجانده نشود. حتی نقل قول هم در حرف‌هایت می‌کنید لحن حرف زدنت عوض نشود.» 
سیدعباس فردی خوش‌رو و مهربان بود. در کار‌های خانه خیلی به من کمک می‌کرد. موقع بیماری من و بچه‌ها به ما خیلی رسیدگی می‌کرد. 
به مادرش خیلی احترام می‌گذاشت. وقتی از سر کار برمی‌گشت دست و پای مادرش را می‌بوسید و به مادرش می‌گفت: «ننه برایمان دعا کن.» 
یک سال قبل شهادتش فردی که قبلاً و در سال‌های پیش از ایشان کلاهبرداری کرده بود را از طریق دوستی پیدا کرد و گفت: «سراغش می‌روم و حکم جلبش را نیز دارم.» 
آن آقای کلاهبردار از اطراف تهران بود. وقتی سیدخانه برگشت گفت: «بدهکارم را بخشیدم» من خیلی از کارش ناراحت شدم و به ایشان گفتم عمر و جوانی من و خودت رفت و بچه‌هایمان در شرایطی که حق‌شان نبود بزرگ شدند، برای چی آن کلاهبردار را بخشیدی؟ سید در جواب حرفم گفت: «آن فرد خیلی حالش خوب نبود و سکته کرده بود. زنش از ایشان طلاق گرفته و پسرش از خانه بیرونش کرده است. من باید خیلی بی‌رحم باشم که همچو آدمی را زندان بیندازم.» 

روایت شهادت ایشان را از کجا آغاز می‌کنید؟
دو، سه روز قبل از شهادتش یک روز که سید به منزل آمد، گفت اگر می‌خواهی خانه‌تکانی کنی پنج‌شنبه و جمعه من کمکت می‌کنم. من هم قبول کردم و درحالی که مشغول کمک بود گفت: «خانم پول پارچه‌فروش یادت نره قسطش عقب نیفتد.» من با تعجب نگاهش کردم و دوباره سید گفت: «در فلان کارتم اینقدر پول دارم.» باز متعجب نگاهش کردم. دوباره گفت: «بچه‌های خوبی داریم به آنها بگو نماز اول وقت را فراموش نکنند.» من به سید گفتم:چرا مثل پیرمرد‌های بستری حرف می‌زنی. سید در جواب حرفم گفت: «آدم از یک ساعت دیگر خودش خبر ندارد. ولی من دوست ندارم پیر بشوم بستری بشوم و در رختخواب بمیرم. دوست دارم هر وقت عمرم تمام بشود چه دو روز دیگر چه ۵۰سال دیگر با شهادت از این دنیا بروم.» 
سید شب شنبه ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴ قبل از شهادتش افطار کرد و گفت: «من زود بخوابم اگر سحری بخورم وقتم گرفته می‌شود. گفت فردا من نیستم. شما هم به تنهایی کار‌های خانه‌تکانی را انجام ندهید وقتی دوباره تعطیل بودم دو نفره بقیه کار‌های خانه‌تکانی را انجام می‌دهیم. ۲۰روز دیگر عید است شما عجله نکنید و با کار کردن خودتان را مریض نکنید.» 

چطور متوجه شهادت سید شدید؟
صبح شنبه ۹اسفند من بلند شدم که تا شب یکسری کارهایم را انجام می‌دهم. سیدعباس روزه است و گناه دارد که با این شرایط به من کمک کند. 
ساعت ۹:۴۰صبح صدای انفجاری آمد. همزمان با بیت رهبری ۳۰ نقطه از تهران مورد هدف قرار گرفته بود. پسر بزرگم سرباز بود و من تمام مدت نگران پسرم بودم که سالم از پادگان به منزل برگردد و هرگز فکر نمی‌کردم برای همسرم اتفاقی افتاده باشد. 
سید عباس عادت داشت وقتی نماز می‌خواند مهرش را به بدن می‌کشید و روی چشم و قلبش می‌گذاشت و صلوات می‌فرستاد. یک روز پسر کوچکم گفت: «بابا چرا مهر رو به بدنت می‌کشی؟» سید گفت: «این تربت امام‌حسین (ع) مثل سپر است و از انسان مراقبت می‌کند.» 
هر موقع هر اتفاقی می‌افتاد همسرم سریع زنگ می‌زد و با لحن مهربانش به من آرامش می‌داد. ولی آن روز حادثه به من زنگ نزد. من تماس می‌گرفتم ولی گوشی او در دسترس نبود. 
پسر بزرگم آمد و شماره چند تا از همکار‌های پدرش را داشت. با آنها تماس می‌گرفت. یا می‌گفتند حال او خوب است و تلفنش را خاموش کرده، یا می‌گفتند از ایشان خبری نداریم. تا بعدازظهر دوباره با یکی از همکار‌های سید تماس گرفتیم. پسرم گفت: «پدر من هیچ‌وقت ما را بی‌خبر نمی‌گذاشت. خواهش می‌کنم هر چی شده به ما بگویید.» 
همکار پدرش گفت: «برو بیرون از خانه تا بهت بگویم.» من انگار همه چیز را انکار می‌کردم. سؤالی از پسرم نپرسیدم. خواهرم که از ظهر خانه‌مان بود، گفت: «سیدعباس زخمی شده است و به بیمارستان بردنش.» من خودم را به نفهمیدن زدم و نمی‌خواستم باور کنم که اتفاقی برای سید افتاده است. تا اینکه همکار‌های سید آمدند و خبر شهادت قطعی او را به ما دادند. گفتند نزدیکی محل کار سید عباس موشک زیاد زدند و قدرت تخریب بالا بوده و به ساختمان و اداره آسیب زده است. تعدادی از همکار‌ها شهید شده‌اند. ولی باید صبر کنید تا پیکرش پیدا شود... من یک لحظه به یاد حضرت زینب (س) و مصیبتش افتادم و از ایشان خواستم بهم صبر بدهد. 

پیکر سید بعد از چند روز شناسایی شد؟
ما تا ۱۸روز منتظر پیدا شدن پیکر شهیدمان بودیم. کم‌کم داشتند ما را آماده می‌کردند که شهید جاویدالاثر شده است. در این مدت پسرهایم می‌گفتند پس این تربتی که پدر به بدنش می‌کشید نتیجه‌اش چی شد؟ روز هجدهم زنگ زدند و گفتند شهیدتان پیدا شده است. پیکرش سالم از زیرآوار بیرون آمده است. 
اقوام همه شهرستان بودند. به خاطر مسئله بمباران‌ها ازسوی دشمن دوست نداشتیم کسی به تهران بیاید و مشکلی برایش پیش بیاید. ولی روزی که پیکر سید تشییع شد هیچ حمله‌ای به تهران نشد. آن روز ۲۸اسفند بود و تا زمانی که چهلم او می‌خواستیم بگیریم آتش‌بس شد و همه آمدند و بدون هیچ نگرانی مراسم سید برگزار شد. 

شما راز شهادت سید عباس را در چه دیدید؟
به نظر من احترام به پدرومادر و عبادت خالصانه و خصوصاً نماز شب‌ها، نماز اول وقت و بخشندگی خیلی زیاد سیدعباس باعث شد به درجه رفیع شهادت برسد. این را هم اضافه کنم سیدعباس به رفتن خانوادگی به سفر و زیارت خیلی علاقه‌مند بود. من و بچه را خیلی به مسافرت و به شهر‌های مختلف می‌برد. در سفر بسیار خوش‌اخلاق بود و بیشتر به فکر گردش ما بود. ولی خودش همچنان مشغول عبادت بود. 

در زندگی چه درس‌هایی از شهید طباطبایی گرفتید؟
یک وقت‌هایی که من از موضوعی عصبانی می‌شدم با ملایمت با من رفتار می‌کرد و می‌گفت: «اصلاً هیچ چیزی ارزش اینقدر حرص خوردن ندارد. وقتی که توکلت به خدا باشد همه چیز حل می‌شود.» 
یک ماه قبل از شهادت همسرم، در شهرستان یک خانه اجاره کردیم. سید ماشینی گرفت که کمی وسایل از تهران به شهرستان ببرد. خودش به خاطر مشغله زیاد نتوانست همراه وسایل برود برای همین موقع تخلیه بار چند تا از وسایل آسیب دیده بودند. بعد‌ها که متوجه شدیم من خیلی عصبانی شدم و گفتم زودباش به راننده زنگ بزن و بگو باید جریمه بدهد. ولی سید برگشت به من گفت: «اتفاقی که پیش آمده است. طرف یه کرایه گرفته است باید دوباره همان را برگرداند. کار درستی نیست. شغلشه و درآمد دیگری ندارد.» 
بعد‌ها وقتی که سید در شهرستان همان راننده را که دید، با خوشرویی بهش گفت: «ماشین لباسشویی در موقع حمل و نقل زمین خورده بود. ولی اشکالی ندارد دست دوم بود فدای سرت باشد.»
سید عادت داشت در مناسبت‌های مذهبی به پسرانش هدیه بدهد. یا با یک جعبه شیرینی به خانه بیاید. می‌گفت زنگ بزنید از بیرون غذا بیارند. سید خیلی عقیده داشت و می‌گفت: «در این اعیاد باید خوش‌رو باشید که محبت اهل بیت (ع) در دل بچه‌ها بیفتد.» 
وقتی کسی منزل‌مان می‌آمد و بچه همراهش بود، سید می‌گفت: «هرچه خوراکی داریم باید برای بچه بیاورید. اگر بچه اذیت کرد به او ترش‌رویی نکنید که بچه از صله رحم خوشش بیاد.» همه اینها از صبر و خوش‌اخلاقی و توجه به کودکان و تقید به مراسم مذهبی، همگی درس‌هایی است که از سید آموختم. 

سخن آخر. 
سید یک پرچم با نام مقدس حضرت امام زمان (عج) داشت که آن را در منزل آویزان کرده بود و می‌گفت: «این پرچم هیچ وقت از روی دیوار نباید برداشته شود. باعث می‌شود صبح به صبح به امام زمان (عج) سلام بدهیم» ... همیشه وقتی که زندگی شهدا را می‌شنیدم با خود می‌گفتم چه قدر پر و بال به شهید می‌دهند. وقتی برای خودم این اتفاق افتاد فهمیدم واقعاً آنها به یک نقطه عطفی می‌رسند که شهید می‌شوند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار